مباحث پر طول و تفصیل فیسبوکی و وبلاگی در چند روز اخیر در باره خاتمی و رای او در انتخابات تحریم شده مجلس از جهات متعدد ارزش تامل دارد. مثلا شکاف عمیقی که بین دیدگاههای داخل و خارج از کشور بروز کرد بسیار قابل توجه است. یا نقدهایی که از هر طرف مطرح شد از این بابت که تنوع مواضع و دیدگاهها و جناحها را منعکس می کرد نادیده گرفتنی نیست. مثل هر بحران خبری یا موضوع داغ خبری وسعت واکنشها خود منبعی برای بررسی های دیگر در جامعه شناسی سیاسی و شناخت رفتار سیاسی است.
نخست فکر کردم یادداشتی بنویسم در باره دیالکتیک گفتارهای داخل و خارج از کشور بین ایرانیان. اما این بحث گرچه مهم است هنوز بخشی از بحث کلان تر ما ست که به آن گرفتاریم. من فکر می کنم هر حادثه خبری هر گفتگوی عمومی و پردامنه باید نشان دهد مشکلی وجود دارد و نظرها را جلب کنیم به سوی مساله اصلی و حل آن. طبیعی است که از خود سوال کنیم از این بحران خبری چه به دست آوردیم؟
عیب خاتمی
برخی می گویند فهمیدیم خاتمی قابل اعتماد نیست. سهل است اصلا خائن است. از اول با جنبش سبز نبوده است. بین اصلاحات و سبز رقابت می دیده و چشم نداشته سبز را ببیند و حالا این یهودای خائن به مسیح ما موسوی پشت کرده است.
این دستاورد ما ست؟ این نتیجه ای است که می گیریم؟ خائن کردن خادمی از خادمان ملت؟ خائن کردن کسی که تا همین دیروز به او مهر ورزیده ایم؟ او را پشتیبان خود دیده ایم؟ کسی که زندگی سیاسی و شخصی اش قربانی دفاع از حقوق ما شده است؟
برخی می گویند بسیار خوب اصلا خائن نه ولی به هر حال جدا شده است و رفته پی اصلاحات خودش. این مرد از اول هم سازشکار بود. جربزه نداشت. به قول این رفیق کامنت گذار ما جیگر ندارد! نتیجه این که ما دیگر رهبر سیاسی نداریم. موسوی و کروبی که در حصرند. هاشمی که منعزل است و دست اش از همه جا کوتاه. اصلا قمارباز باخته است. خاتمی هم که خودمان عزل اش کردیم. می ماند احمدی نژاد و خامنه ای که رهبران اردوی مقابل اند. بعد هم می آییم بیرون و یک دیویزیون رهبر داریم که روی هم تاثیر یک رای دادن خاتمی را هم ندارند.
خب این چه دستاوردی است؟ این ورشکستگی است!
هنر خاتمی
داستان را طور دیگری هم می توان دید: خاتمی هنری داشته است که در تاریخ بعد از انقلاب بی نظیر است و آن شفاف سازی مواضع سیاسی رقبا ست. او بعد از خرداد ۷۶ کاری کارستان کرد و موجب شد که جناح های داخلی حکومت از هم متمایز شوند. به نظرم در ماجرای اخیر هم صف ها از هم متمایز شد.
اما صف چه کسی از چه کسی جدا شد این خود مشکل مهمی است. زیرا بسیاری از گروهها و افکار و پسندهای سیاسی ایرانیان هنوز شناسنامه دار نیست و اگر خاتمی به نحوی محور آنها بوده اکنون که از خاتمی جدا می شوند یا خاتمی را از خود جدا می کنند سرگردان شده اند. 
به بیان دیگر: بسیاری از طیف های سیاسی با رهبران نامعلوم به کسی حمله می کنند که رهبری است شناخته شده با مواضعی تعریف شده. از این نگاه، حملات این روزها ناشی از ناامیدی کسانی از خاتمی است که اصولا خاتمی هرگز رهبر آنها نبوده است! اگر از اینجا به بعد طیف های بی رهبر سیاسی به دور رهبرانی خاص خود گرد آیند این رای کمک کرده کار مهم زمین مانده ای سرانجام انجام شود.
طیف های ناامید
به نظر من به طیف های ناامید دو جور می توان نگاه کرد: کسانی که رهبران بالقوه و شناخته شده ای دارند و کسانی که اصولا حاشیه نشین مانده اند.

 گروههای وسیعی که از گفتار جمهوری اسلامی خود را رها کرده اند سالها ست بی رهبر مانده اند و گرچه از نظام دل بریده اند اما به رهبران بیرون از نظام هم دل نبسته اند. ناچار تبدیل به حاشیه بزرگی شده اند که می خواهد خود را زیر چتر رهبران طیف های شناسنامه دار داخلی تعریف کند. بخصوص وقتی که این رهبران مخالفتی با رهبران حاکم ابراز می کنند یا به نحوی از سیاست های حاکمیت اعراض می کنند. 
مشکل وقتی به وجود می آید که این گروههای حاشیه نشین می خواهند رهبران گروههای شناسنامه دار داخلی عطف توجهی به خواستهای رادیکال آنها نشان دهند. و چون به قدر لازم این توجه را نمی بینند دست به حمله و استهزا و اخراج و عزل رهبرانی می زنند که اصولا رهبر آنها نبوده اند. یا رهبران اجباری یا تسخیری بوده اند. رهبرانی که از سر بی رهبر ماندن مطلوب دانسته شده اند.
مثال انتخاب بد و بدتر دقیقا انعکاس همین رفتارشناسی است. برای بسیاری در ایران و خارج از ایران موسوی انتخاب بد بود در مقابل انتخاب بدتر. حتی وقتی خاتمی هم انتخاب می شد باز رای به او رای به کسی بود که از ناطق نوری بهتر بود. 
در این کشاکش دردناک که ناشی از تبعیض های سیاسی و روشهای مسلط حذف نیروهای سیاسی دگراندیش در نظام اسلامی است طبعا رویارویی هایی را باید شاهد باشیم از همین دست که این روزها علیه خاتمی دیدیم یا پیش از حصر موسوی علیه او شاهد بودیم. 
 این روش قبول اجباری به هنگام ناچاری و حمله همگانی به وقت بیزاری به جایی نمی رسد چنانکه تا امروز هم نرسیده است. سوال محوری این است که آیا این گروهها همچنان بی رهبر می مانند یا سرانجام رهبری پیدا خواهند کرد تا سفره شان را جدا کنند؟ 
به قول علوی تبار: «ما در سیاست تابع اصولی هستیم و رفتار ناخوشایند طرف مقابل نباید ما را به فراموش کردن این اصول بلغزاند». کسانی که به اندک بهانه ای شلاق هتاکی می کشند و هر نسبتی به کسی که رفتار و گفتارش خوشایند آنها نبوده میدهند اصولی دارند؟ به نظر من اصولی که بین آنها و رهبران داخلی و اجباری شان اشتراک دایمی ایجاد کند ندارند. آنها افراطی مزاج اند و غیر از طلب جیگر از رهبر می خواهند بیاید و تومار این نظام و ولایت را برچیند. باقی برایشان چندان اهمیتی ندارد. یک دلیل برای اینکه بعد از حصر موسوی هم قیامتی نشد همین است.
با این حساب خیلی طبیعی است که نتوان بین این خواست ها و رهبری رهبران داخلی پیوندی برقرار کرد.
نهضت خمینی سازی از خاتمی
اما خاتمی به عنوان تنها رهبر فعال باقیمانده و هنوز-مورد-توجه اقشار اصلاح طلب و حاشیه نشینان مملکت، رهبر چه کسانی است؟ به نظر من این هم به نفع ما و هم به نفع خاتمی است که روشن کنیم او رهبر کدام گروهها ست. اما پیش از آن باید این نکته را روشن کنیم که چرا ما تلاش می کنیم بر سر خاتمی به توافق برسیم؟ چرا با وجود اینهمه تاکید خاتمی بر مواضع اش که مکرر در مکرر مطرح شده باز ما میل آن داریم که فراموش کنیم و او را رهبر همه گروههای ناهمسان بدانیم؟ مشکل کجا ست؟
به نظر من مشکل در این است که هنوز و همچنان شیوه زعامت آیت الله خمینی بر اذهان ما حاکم است! و این اساس یک مساله بغرنج است. خامنه ای می خواهد خمینی باشد. اتوریته سنتی ندارد و نمی شود. موسوی می خواهد خمینی باشد. ذهن مدرن اش فرسنگها از او فاصله دارد. خاتمی هم می خواهد خمینی دانشگاهی و بی خشونت باشد. و می بینیم که ناممکن است. 
اما بیایید اعتراف کنیم همگی با هم که ما هم می خواهیم آنها خمینی تازه ای باشند! و مثل روز روشن است که نمی شود. این ما هستیم که گرفتار خمینی هستیم. همین را بر موسوی و خاتمی و خامنه ای بر می افکنیم. آنها را هم به همان راه می اندازیم که راهی طی شده و تمام شده است. 
آنکه هنوز می خواهد رهبر جیگر داشته باشد و تومار نظام را در هم بپیچد در واقع خمینی دیگری می خواهد. نمی خواهد؟ این خمینی نبود که جیگردار بود و تومار نظام شاهی را پیچید؟
ما راه را باز می کنیم برای یک خمینی سکولار. یک رضاشاه جدید. و همینطوری ها ست که می گویند ما مردم هستیم که استبداد را می پسندیم. 
کاری می شود کرد؟ البته. مهم این است که چشم مان به درد واقعی باز شده باشد. درمان پیدا می شود.
مساله یک
من قبلا در یادداشتی مفصل توضیح داده ام که چرا دیگر غیرممکن است ما به «یک» برسیم. گفتم که تنها راه ما پذیرفتن تنوع و یک های متعدد است. این را در باره مهدوی کنی و اصولگرایان گفتم اما همانقدر که در باره او و آنها صادق است در باره ما و شما هم صادق است. ما باید دست برداریم از اینکه یک رهبر داشته باشیم. بگذاریم خمینی آخرین رهبر واحد همه ما باشد.
ما میل غریبی به این داریم که خود را زیر پرچم یک رهبر یک مذهب یک سبک زندگی تعریف کنیم. این طبیعی است. بازمانده روشهای سنت است. در سنت همه باید شبیه هم شوند. پسر شبیه پدر و دختر شبیه مادر. در این نظام شباهت همه به سوی «یک» گرایش می روند و از راه یک و یگانه خارج شدن به معنای بدعت گذاشتن است و مذموم است.
این راه به یک رهبر می رسد. یک رهبر با یک نظام فکری مشابه عموم همه آنها را هدایت می کند.
اما نظام فکر و زندگی جدید بر مبنای شباهت نیست. بر مبنای تفاوت معنادار است. 
فکر زندگی خواه ما خواه ناخواه مدرن شده است. اما فکر سیاسی ما هنوز سنتی مانده است. اگر غیر از این بود اصلا طبقه متوسط و مدرن شهری هرگز دور آیت الله خمینی جمع نمی شد. 
سی سال بعد زمان خداحافظی با ارزشهای نظام سیاسی پیشین فرارسیده است. رای خاتمی این امکان را ایجاد کرده است.
خاتمی رهبر همگانی نیست و نباید باشد و مطلوب هم نیست که باشد و هیچ کس دیگری هم از چنان اتوریته ای که زمانی خمینی داشت برخوردار نیست و نخواهد شد. آن دوره با همه خوب و بدش تمام شده است. چون ما دیگر همان مردم نیستیم.

خاتمی رهبر اصلاحات درون نظام
در یک تقسیم بندی ساده سه گروه زیر می توانند خاتمی را رهبر خود بدانند:
کسانی که به بودن نظام و بودن ولی فقیه اعتقاد دارند ولی می خواهند ولی فقیه تحت نظارت و پاسخگو باشد و دنبال ظرفیت های به فعل درنیامده قانون اساسی فعلی اند؛
کسانی که به بودن نظام و بودن ولی فقیه اعتقاد دارند ولی می خواهند ولی فقیه خامنه ای نباشد. چندان در قید تغییر قانون اساسی هم نیستند؛
کسانی که به بودن نظام بدون ولی فقیه یا ولی فقیه مشروطه گرایش دارند و به تغییر قانون اساسی می اندیشند.
اگر شما خود را در چارچوبهای بالا می بینید خاتمی رهبر شما ست. اگر نیست باید فکر دیگری برای خودتان بردارید.
به نظر من کسانی که به تغییر نظام می اندیشند و انواع فروپاشی را دنبال می کنند نمی توانند به خاتمی چشم داشته باشند و نمی توانند حتی موسوی را رهبر خود بدانند و سبز باشند. بسادگی به این دلیل که از اساس با اصول رهبری سبز توافقی ندارند. کافی ست نگاهی بیندازیم به بیانیه مشترک کروبی و موسوی در بهمن سال پیش. که تحلیل اش می تواند نقطه عزیمتی برای حل بسیاری از مسائل این روزها باشد.
اگر هم کسی بگوید مهم نیست که رهبران سبز موافق اند یا نه ما اصول تازه ای پی می نهیم و باز هم سبز هستیم روشن است که حرف اش خریداری ندارد و تنها بر ابهامات سیاسی می افزاید و از همان الگوی سنتی پیروی می کند. اگر کسانی مثل بازرگان و سنجابی و بنی صدر توانستند آقای خمینی را به رنگ خود درآورند من و شما هم خواهیم توانست خاتمی و موسوی را با خواستهای خود همراه کنیم. این کار امکان ندارد*. 
صادقانه آن است که سبز را رها کنید و مکتب و مرامنامه خود را پایه بگذارید و از آن منظر سبزها و اصلاح طلبان را نقد کنید. بکوشیم تا هویت سیاسی مان روشن باشد. نه اینکه با روکشی از هویت سبز خود را منتقد سبز بشماریم اما به اصول سبزها برای کار در چارچوب نظام فعلی پایبند و متعهد نباشیم.
به قول ایمایان در پاسخ به معترضان منشور سبز موسوی: «اگر این معیارها با دیدگاه برخی منتقدان نمی خواند، به جای اعتراض به موسوی، نام و رنگی دیگر برگزینند و به موازات جنبش سبز حرکت کنند. نه نیازی هست همه هم شکل باشند و نه کسی باید از بیان معیارهای خودش ابا کند.»
مرزبندی روشن
این ماجرا سوی دیگری هم دارد و آن خود خاتمی است. به نظرم خاتمی به عنوان رهبر اصلاح طلبان و اندیشگران سبز و به عنوان ادامه دهندگان خط مشی موسوی و کروبی باید یکبار دیگر اصول فکر سیاسی خود را واضح و روشن مطرح کند. این کار را نباید برعهده موسوی خوئینی ها یا صادق خرازی گذاشت. زیرا این انتقاد بر رهبران اصلاح طلب در ایران وارد خواهد بود که با شفاف نکردن موضع خود علاقه مندند گروههای غیر سبز و غیر اصلاح طلب را نیز جلب کنند. این کاری ناممکن است. به نفع خود آنها و مشی آنها و به نفع امروز و آینده ما ست که رهبران اصلاح طلب تنها رهبر اصلاح طلبان بمانند و کمک کنند و ترغیب کنند که دیگر گروهها نیز برای خود رهبرانی انتخاب کنند. 

عصر رهبری همگانی به آن معنا که در آغاز انقلاب و در مورد آیت الله خمینی شاهد بودیم گذشته است و به آن روش از رهبری نمی توان بازگشت. حتی خامنه ای هم که تلاش کرد خمینی شود نهایتا سپاه را جانشین مردم کرد! رهبران مردم باید منافع گروهها و جناحهای معین را نمایندگی کنند و بس. گرچه این به آن معنا نیست که باید از مذاکره و مفاهمه و تفاهم و هم پیمانی و ائتلاف با دیگر گروهها تن زد و خودداری کرد. اما هر گروهی باید خود را نمایندگی کند و با پرچم خود در ائتلاف شرکت کند. هیچ گروه همه گیر و فراگیری و هیچ رهبر فراگیری دیگر نه وجود دارد و نه مطلوب است. باید افسانه یک را به تاریخ سپرد.
به نظر من برخلاف آنچه منتقدان گفتند و می گویند و خسته نمی شوند خاتمی از جنبش سبز جدا نشد. از کسانی جدا شد که تلاش می کردند او را به رهبری جریانی ترغیب کنند که جریان فکری و سیاسی او نبود. اما خاتمی وظیفه دارد این جدایی را روشن بیان کند. این می تواند بهترین دستاورد آن رای روز انتخابات تحریم شده باشد!
—————

  *مجاهدین خلق هم مثلا تلاش کردند بازرگان را با خود همراه کنند. نامه مشهور مسعود رجوی به بازرگان در زمان سفرش به آلمان متضمن همین است که شما بیایید در کنار ما باشید و حتی وعده می داد که من تدارک همه امکانات را تضمیمن می کنم ولی چشمداشتی نخواهم داشت! سه روز بعد بازرگان به ایران بازگشت و طبعا از نظر مجاهدین به آنها "خیانت" شد.


نظرات

نظر