مهدوی کنی از چهره های مهم فکر سیاسی در ایران است. جایگاه شیخوخیت هم دارد چنان که هم او را شایسته ریاست خبرگان کرد و هم در انتخابات پرمساله اخیر پیش انداخت تا جبهه ای واحد از اصولگرایان بسازد. یعنی در هرم نفوذ عرفی، مهدوی جایگاه شاخص و بارزی دارد. این یادداشت تحلیلی بر شکست او و تاثیرات و عبرتهای آن در فکر سیاسی متکی به دین و اسلام است. 

مهدوی کنی اذعان کرده است که آمده بوده «یک» جبهه بسازد و وحدتی میان اهل ولایت ایجاد کند اما به جای وحدت فرضی سیزده جبهه سر برآورده است. به نظر من این آخرین تلاش مهم سنتگرایان دینی در عرصه سیاست برای عملی ساختن اندیشه وحدت است. نه عمر مهدوی اجازه می دهد و نه بافت مدیریتی و فکری جوانترهای ولایت امکان می دهد که بار دیگر این تلاش ها تکرار شود. این شکست تنها در جبهه های سیزده گانه ولایت تاثیر ندارد بلکه در جبهه های سیزده هزارگانه ملت هم تاثیر خواهد داشت. اگر موفق شویم این شکست را درست تبیین کنیم راه طی شده ۳۳ ساله گذشته را دیگر تکرار نخواهیم کرد و دل به داستان تازه ای و گفتار تازه ای در سیاست خواهیم سپرد که مدتها ست پشت سد فکری ما مانده است. 
انقلاب که شد روحانیت با همه داشته های سنتی خود به میدان آمد. مرکز آن اندیشه توحید بود. اخلاق واعظانه بود. وعظ بود. باید و نباید بود. روحانیت دینی را نمایندگی می کرد که سخن و حرف و حدیث و روایت پایه اصلی آن معرفی می شد. اینها شد سرمایه روحانیت برای تکیه بر کرسی قدرت و هدایت خلق. می توان تک تک این داشته ها را در رفتار و گفتار سیاسی روحانیت دنبال کرد و نشان داد که چگونه سپهر فکری نظام را ساخته و سوخته است. اما من حالیا تنها بر مساله توحید متمرکز می شوم.

آقای خمینی مرتب بر وحدت کلمه تکیه داشت و می خواست همه را زیر چتر واحدی جمع کند. ناچار هر که را که زیر این چتر نیامد راند و طرد کرد و اگر لازم شد به زندان انداخت و یا به قتل آورد. او همه این کارها را کرد و یکبار هم فکر نکرد که شاید نقطه عزیمت او نادرست است. شاید وحدت ناشی از توحید صرفا یک وضعیت فردی است و قابل گسترش به جامعه نیست اما او اهل تغییر و تفکیر در این مساله نبود. همت کرد که همه را واحد کند هر که هم در وحدت او نگنجید ناچار تن به زندان و انزوا و تبعید باید می داد. و داد.
خمینی میان توحید ایمانی و توحید سیاسی خلط می کرد. نه به عمد بلکه این از محدویت فکر دوره ناشی می شد. بنی صدر هم صحبت از تضاد و توحید می کرد. یا بحث اقتصاد توحیدی را پیش می کشید. مجاهدین از جامعه بی طبقه توحیدی حرف می زدند. چپ ها هم که اصولا از یک سابقه کنفورمیستی می آمدند. یک حزب باید وجود می داشت و بس. یک نوع لباس باید بر تن همه کرده می شد. این اندیشه در دوره های قبلی سیاست در ایران هم وجود داشت. رضاشاه هم کنفورمیست بود. شاه هم در سالهای آخر خواست اندیشه حزب واحد را عملی کند. اصولا پایه فکری شاهی بر همان توحید مذهبی بود که یک خدا یک شاه یک میهن و یک زبان و الی آخر. همه اینها کمک کرد که بستر توحید اسلامی در دوره پس از انقلاب سختی و استواری بیشتری بگیرد و هیچ تزلزلی به خود راه ندهد که راه همین است و بس. نتیجه اش را دیده ایم. قتل و زندان و جبر و اجبار و تبعید و ترور. همه اینها برای وحدت صورت گرفت. وحدتی که هر قدر در عمل نشان می داد که غیرممکن است چون راه نظر بسته بود کسی در نمی یافت که این راه نیست چاه است. و این است قدرت باورها.

تاریخ یک و یگانه کردن و کنفورم کردن تاریخی دلگزا ست. تاریخی خونین است. ما ۳۳ سال است این را هر روزه تجربه کرده ایم. گفتیم یک را رضاشاه شایستگی نداشت که اعمال کند. ما اما مستظهر به قرآن و الله هستیم و فقه می دانیم و دین می شناسیم. یگانه ی همبسته را چپ ها نتوانستند درست کنند چون منشا فکری شان غیرالهی بود. اما ما که مستظهر به توحید هستیم از همه امم و از همه فرق شایسته تریم به یک و همبسته کردن ملت با تعریفی که ما و فقط ما داریم از وحدت. تعریفی که به پاک کردن همه صورتهای متعارض می انجامید و انجامید. هر کس مثل ما نبود بهتر که نباشد و بودش نابود شود. حتی امروز هم چون همان دعوا بین خودی ها جریان دارد راه اصلی حذف است به اینکه فلان فتنه گر است و دیگری منحرف است و راه راست صرفا با ما ست. مایی که «نمی تواند» یک تعریف از خود بدهد و تلاش اش برای یکه کردن به تکه تکه کردن منجر می شود. نمی تواند چون این خلاف سنت و طبیعت است. ضد عقل سلیم و مشترک است. نتایجی هم که به بار آورده شاهد صادق این ضدیت است.
ما در ۳۳ سال گذشته کمترین علاقه ای نشان نداده ایم که توحید ایمانی را از توحید سیاسی جدا کنیم. نتیجه این شده که حتی روحانیت دگراندیش را که توان این جداسازی را داشت سرکوب کرده ایم. در عمق جان ما مشکلی بوده و هست. امروز کمتر و دیروز بیشتر اما هنوز هست. فکر می کنیم اصول دینی در ارزیابی فرد همان اصول در ارزیابی جامعه است. آقای خمینی فکر می کرد و می گفت و تاکید می کرد که خدا را بر خود ناظر بدانید و خود را تهذیب کنید و نفس خود را مهار بزنید. اما درک نمی کرد که اینها در باره فرد است و نه جامعه و ساختار سیاسی. ساختارهای اجتماعی نیاز به ساختارهای نظارتی دارند و این ساختارها را باید ساخت و تقویت کرد. مردم اند که باید بر قدرت به شکلی ساختارمند نظارت کنند چه آن قدرت تهذیب نفس کرده باشد چه نکرده باشد. وقتی تهذیب نفس کرده هایش مثل خمینی باشند و آنهمه جبر و فشار و توهین و زندان و قتل را روا بدارند پیدا ست که غیرمهذب هایش چه از آب در می آیند. قدرت را نمی توان بر پایه نصیحت اخلاقی بنا کرد. و اخلاق را همان اخلاق فردی دید. اخلاق جمع ساختار جمعی می طلبد و نظارت جمع بر قدرت لاجرم به حزب و تشکل و تنوع نیازمند است. بی این آن به دست نمی آید. همین است که قدرت در ایران در غیاب نظارت ساختاری و مردمی و متشکل و متنوع روز به روز فاسدتر می شود هر چند به ظاهر اخلاقیات، خود را بیشتر پابند نشان می دهد.
مهدوی کنی همان مسیر را هنوز می رود. راه دیگری بلد نیست. هنوز فکر می کند این که به جای یک جبهه سیزده جبهه درآمد به خاطر این است که ما اخلاص نداریم. یعنی درک اش از اختلاف و رقابت سیاسی هنوز اخلاقی است. بنابرین در دیدگاه مهدوی کنی که دید مسلط بر نظام مقدس است "رقابت اصولا یک شر است" و اگر می شد که اخلاص داشته باشیم لابد رقابت و دوگانگی و چندگانگی وجود نمی داشت. این به روشنی آفتاب خطا ست. اما چرا این خطا را مهدوی درک نمی کند؟ زیرا کنه و بن فکر او مغالطه ای است میان توحید ایمانی و توحید سیاسی. زیرا او معیار ارزیابی فرد را همان معیار ارزیابی جمع و حزب و جبهه و کار و رقابت سیاسی گرفته است.
نه می توان و نه مطلوب است که جامعه را با تمام طیفهای متنوع اش یکی کرد و یک کاسه دانست. نتوانستن اش امروز روشن است حتی برای مهدوی ها. مطلوبیت اش اما هنوز پس ذهن مهدوی ها هست. هنوز فکر می کنند که می شود اگر فقط چنین و چنان شود. اما نمی شود چنانکه نشده است حتی به ضرب و زور نشده است. چه در دوره استالین و چه در عهد انقلاب فرهنگی چین و چه در عصر طلایی امام مسلمین. مساله از این راه حل نمی شود. حل این مساله تنها در ترک مطلوبیت آن است. وقتی شکست های پی در پی باعث شده باشد که فکر کنیم: لابد بنیان فکری مان خطا ست. وقتی از راه های طی شده هزار بار دیگر نرویم. وقتی بدانیم و یقین کنیم که معیارهای دینی و ایمانی همان معیارهای سنجش سیاسی نیست. وقتی توحید آسمانی را بپذیریم ولی روی زمین به مشارکت و تنوع و تکثر تن بدهیم و رضایت بدهیم و وحدت را هم در کثرت درک کنیم. که سنت خداوندی هم همین است و زمین پر است از مردمان بسیار با هزاران راه و روش و گفتار. این رضایت خدای واحد را نیز به دنبال خواهد داشت. چون در آن اکراه و جبر و قتل و طرد نیست. آواره ساختن خلق نیست. سیاستی که بر اینهمه هزینه های درشت و خطاهای عظیم و مکرر بنا شده باشد سیاست نیست. آبادی و شادی در پی ندارد. 

کار دولت و حاکمیت وحدت بخشیدن به خلق نیست. این را خداوند هم نخواسته و به تعبیری نتوانسته است! به روشنی گفته است که ما شمایان را امت های مختلف قرار دادیم. وحدت جبری ایجاد کردن خلاف سنت الهی است. راه را باید بر تنوع مردمان باز کرد و این تنوع را به رسمیت شناخت و همه چیز را بر اساس آن از نو اندیشید و ساخت. وحدتی معتبر است که مردمان کثیر بر سر آن به توافق رسیده باشند. وحدت ولایی و آمرانه و دولتی باطل است. راه را مردمان باید بروند چون سی مرغان. این سیاست است.

نظرات

نظر