زندگی زیر سایه نظام عبوس جمهوری اسلامی ما را هم شبیه این نظام می کند. مراقب باشیم. مخالفت با جمهوری اسلامی فقط مخالفت با ولایت و صغیر پنداشتن ملت نیست مخالفت با گفتار و کردار تبلیغی آن هم هست. و اگر زیر نفوذ همان سیاست تبلیغی هستیم فاصله احتیاطی لازم را رعایت نکرده ایم. ناچار با مشکلات عدیده روبرو خواهیم شد.
نظام جمهوری اسلامی دو سویه تبلیغی روضه خوانی و ایدئولوژی حزب توده روسی را به هم گره زده است تا نوعی سوسیالیسم اسلامی در تبلیغ پدید آورد. هر نوع پیروی اپوزیسیون از این سیاست موجب هدر دادن انرژی و تقویت مبانی تبلیغی نظام است. ناچار سرکنگبین ما صفرا افزوده تا کاسته باشد.
در یک مدل خیلی ساده شده نظام جمهوری اسلامی از دو عنصر در کار خود بهره می گیرد: عزاداری و تحمیل. در سال که ۱۲ ماه است شما دست کم ۱۴ بار عزاداری دارید که در چند مورد به یک هفته و ده روز می رسد و در مورد عاشورا تا چهلم هم می کشد. بنابرین یک فرهنگ مسلط در تبلیغ معتاد (عادت-شده) این نظام شیون و زاری و بر سر و روی کوفتن و سیاه پوشیدن و مغموم بودن است. 
این نظام نظامی عبوس است و عبوس بودن را به عنوان یک استراتژی تبلیغ می کند آنقدر که شورش را در می آورد. هنوز یک هفته نشده است که معاون تلویزیون دولت پناه ما مدیران سه شبکه خود را توبیخ کرده است (جوان آنلاین را ببینید) که دیگر خیلی دارید تند می روید و مردم به نشاط هم نیاز دارند!
البته از من بپرسید احتمال قوی می دهم که این دلسوزی به نفع زندگی و نشاط مردمی، از سوی این روزنامه های تندرو و آن معاون کندرو عمدتا مصرف انتخاباتی و دهه فجری دارد. یعنی از سر وظیفه است تا از سر وجدان و کشف و شهود و یافتن اینکه آهان نشاط هم لازم و ضروری است و غمبادگرفتگی و اندوه دمیدگی بس. 
اما این موضع چیزکی از آن واقعیت که می گفتم را علنی می کند. 
دوم تحمیل است. این را همه می شناسیم اما منظورم را کمی تشریح می کنم چون در ماجرای بزرگداشت و یادداشت زندانیان مهم است. 
پدران بسیاری از ما یقین داشتند که نماز خواندن واجب است و پسران هم خواه یا ناخواه باید نماز بخوانند و آن را وقتی بخوانند که پدر می خواهد و می خواند. فرض کنید صبح خیلی زود زمستانی که هنوز هوا تاریک است. آب حوض هم سرد است و رختخواب هم گرم و آدم هم دلش نمی خواهد برخیزد و نماز بگزارد مگر به زور و برای رضایت آقاجان.
آقاجان های ما از روی صدق و صفا به زور و جبر بچه ها را وادار می کردند که صبح برخیزند و نماز بخوانند. آنها فکر می کردند همین که رفتی و وضو گرفتی و به نماز ایستادی کافی است. اما نبود. نماز روحی دارد. آقاجان صورت نماز را می خواست. روح را کاری نداشت. یا فکر می کرد روح خودش می آید در جسد این نماز. اما نمی آمد.
انقلاب که شد این خصلت تحمیلی که در دین سنتی بود و رفتار سنتی و مردسالار و زوربنیاد بود به ایدئولوژی قدرت و تفکر حزبی چپ هم مستظهر شد و معجونی ساخت که همه چوب اش را خورده ایم و داریم می خوریم.
اینها را گفتم و یادآوری کردم تا دو نکته در باب بزرگداشت زندانیان بگویم:
زندانی را بزرگ می داریم عمدتا برای اینکه فراموش نشود. برای اینکه به نظام مقدس بگوییم که ما دوستان مان و عزیزان مان و قهرمانان مان را فراموش نمی کنیم و نکرده ایم. می خواهیم مردم را حساس کنیم به سرنوشت ایشان. می خواهیم دورادور از ایشان مراقبت کنیم. از احوال ایشان گزارش کنیم.
اینها همه خوب است. اما همه اینها وقتی به هدف می رسد که از مسیر تبلیغی نظام مقدس عبور نکرده باشد. این یعنی چه؟
بزرگداشت زندانی مجلس روضه خوانی نیست و نباید بشود. زندانی سیدالشهدا نیست و بر او سوگواری و شیون و فغان کردن روا نیست. باشد هم به دلیل رعایت فاصله گذاری با نظام مسلط اسلامی باید از فغان و آه و شیون دست کشید. سر کشید. سر کشیده داشت. 
زندانی را به دهها شیوه می توان یاد آورد. روشهای انبوه و کمپین مانند شاید همه وقت نه ضرورت داشته باشد و نه وزن و ارجی. یادمان باشد که در اوج زمانی که اکبر گنجی در زندان و در اعتصاب غذا بود هم میزان آگاهی اجتماعی از کار او چقدر محدود بود. نباید دل خوش کنیم به صورت و به انبوه یادها و پوسترها و جز آنها. راه دیگر باید پیش گرفت.
دو دیگر اینکه باید مطلقا دست از تحمیل برداشت. باید از تحقیر هم دست برداشت. این دو همزادند. باید از اصرار هم دست کشید. زندانی جایگاه و شان دیگری دارد. نباید به تحمیل روی آورد چون مثل آقاجان یقین داریم که باید از زندانی یاد کرد و نماز یادداشت او واجب است.
هر کاری وقتی راست است که روح داشته باشد. تحمیل روح عمل را می کشد. اگر مخالفت با جمهوری اسلامی داریم درست به همین دلیل است که این جمهوری کارش تحمیل به جمهور است. جمهوری تحمیل است. جمهوری تحقیر است. مخالفت با این جمهوری تحمیل در مخالفت با تحمیل است. تا در دایره روشهای جمهوری نفس می زنیم همین روش و همین جمهوری را بازتولید می کنیم. یقین بدانید. جمهوری آرمانی ما در رفتار امروز ما هم باید منعکس باشد. و آن جمهوری تحمیل نیست جمهوری ترغیب است. 
زندگی همه اش سیدالشهدا و روضه و نماز نیست. زندگی زندگی است. همه چیزش با هم و در کنار هم زندگی است. مشکل جمهوری اسلامی در یکسویه کردن و یک بعدی کردن زندگی و خالی کردن زندگی از مزه جاری و پرنشاط و همه جانبه آن است. ولو در آغاز آن را به قصد قربت و ثواب دنیا و آخرت هم کرده باشد. آخرش همین است. این کار را نباید ما هم تکرار کنیم. ما باید پایان جمهوری اسلامی باشیم در رفتار و روش و سمت گیری و زبان و تبلیغ. 
تولید اینهمه مطلب و یادداشت و غر در باره اینکه فلان موضوع را رها کنید و به زندانیان فکر کنید فکر باطل است (حتی حمله به لیلی پورزند که بهتر از بسیاری از حمله کنندگان می داند که زندانی بودن و عزیزی در زندان داشتن یعنی چه). اگر می خواهید کسی به زندانی فکر کند فکر تولید کنید. نوآور باشید. از مسیر تحمیل و تکرار و اصرار و خواهش و تمنا نروید. اینها همان چیزهایی است که مردم عاصی از نظام را از این نظام عاصی کرده است. به بهانه مقدس دیگری همان روشها را ادامه ندهید.
هیچ چیزی مقدس نیست وقتی روح ندارد. مقدس ترین چیز در زندگی روح عمل است. روح عمل را که کشتید می شود مثل نماز برای آقاجان. نمایش است. خدا را راضی نمی کند به خود شما چیزی نمی افزاید آقاجان هم می فهمد که این نمازتان به درد خودتان یا عمه تان می خورد یا باید به کمرتان بزند. راه آقاجانی رفتن راهی است که همین نظام با دستک و زینک رفته و می رود. این راه بن بست است. مهم نیست که شعار شما مقدس است.
دوستان ما زندان اند. اما ما عبوس نیستیم. به عبوسی راه نمی دهیم. زندگی را متوقف نمی کنیم و اجباری تازه بر اجبارهای پیشین و حس گناه و کوتاهی و تقصیری بر تقصیرات انبوه شده نمی افزاییم. ما می دانیم که پایان راه نزدیک است. پایان جمهوری تحمیل نزدیک است و این را هر بار که عزیزی از ما را محبوس می کند آشکارتر می شود. هر بار که زنی محبوب یا مردی محبوب ملت را به زندان می برد آبروی خویش برده است و حرف ما را تایید دوباره و صدباره کرده است که شایسته ملت ما نیست. این سوی دیوار ما برای یادداشت دوستان و عزیزان مان باید از تشبه به همین نظام و پیروی از راه و روش آن دست برداریم. دوستان ما همه زندگی خواه اند. همه برای انتخاب آزاد در زندان اند. در بزرگداشت آنها باید از مسیر آنها برویم نه از مسیر زندانبان آنها. بهترین بزرگداشت آنها بزرگداشت مرام آنها ست و پایبندی به همان مرام در هر جا که از ایشان یاد می کنیم. زندگی و تنوع آن نباید برای هیچ چیزی متوقف شود. همهمه عمومی نباید برای هیچ چیز به سکوت تبدیل شود. صدای زندانیان ما هم صدایی از صداها ست نه صدای اصلی است و نه جای همه صداها و نه دارای ولایت عامه بر دیگر صداها. بزرگداشت آنها باید بزرگداشت زندگی باشد. این چیزی است که ما از دست داده ایم. آنها نمایندگانی از ما هستند که چون زندگی را در تنوع خود می خواسته اند و تن به اجبار نمی داده اند به زندان رفته اند. همین هم باید پایه نکوداشت ما از ایشان باشد.

نظرات

نظر