امروز دو مقاله خواندم که فکر می کنم به نحوی به هم مربوط اند گرچه ظاهرا ربطی به هم نشان نمی دهند. مقاله داریوش محمدپور در جرس در باره مساله اسرائیل و آمریکا و مقاله مهدی مظفری در رادیو فردا که سعی کرده است عوامل عقبماندگی اسلام و مسلمین خاورمیانه را یکجا طرح و تحلیل کند. 
فرض کنیم که ما چهار مساله استبداد و رانت خواری و فرهنگ دینی و دخالت خارجی را بگذاریم کنار مساله آمریکا و اسرائیل. هر دو نویسنده ما قاطعانه می گویند که اینها مسائل اصلی ما هستند. یعنی دوتا را یکی و چهار تا را یکی دیگر طرح می کند. من پیش خود نتیجه می گیرم پس باید با کنار هم گذاشتن این شش مساله ما صورت نسبتا کاملی از مشکلات خود داشته باشیم. آیا این واقعیت است؟ 
حال فرض کنیم که یکی از ما خواست روی یک دو تا از این مسائل بنیادین متمرکز شود و عمری را بگذارد تا این مسائل که ام المسائل اند حل شود. مثلا آرامش دوستدار را در نظر بگیریم. او تقریبا همه عمر را صرف مبارزه با فرهنگ دینی ما یا به قول خودش دینخویی ما کرده است. آقای خمینی را درنظر بگیریم که اساس سیاست خود را بر مبارزه با اسرائیل گذاشت. یا آقای خامنه ای را ملاحظه کنیم که می خواهد خود و نظام و دولت و ملت و رفاه و جوانی ملتی را در مبارزه با آمریکا صرف کند و کرده است. و فرض کنیم که دهها نفر دیگر را می توانیم بیابیم یا بگماریم که هر کدام به تقویت یکی از این مسائل در بین ملت ما بپردازند. آیا مسائل ما حل می شود؟
چرا مبارزه دوستدار با دینخویی ما تقریبا به جایی نرسیده است؟ و نه تنها نرسیده که بسیاری را به نقد خود واداشته است. نه فقط از میان دینداران که از میان بی دینان هم. مبارزه اقای خمینی چطور؟ وضع مبارزاتی آقای خامنه ای هم که ظاهرا خیلی روشن است.
یک راه بررسی مساله همین است که ببینیم آنها که در این مسیرها عمری ره سپرده اند به چه نتایجی رسیده اند. مردم خردمند بنا به قاعده به انباشت تجربه می پردازند و تجربه های دیگران را به تجربه خود اضافه می کنند. به نظرم خیلی سخت است که کسی دیگر بتواند به اندازه آقای خمینی ضد اسرائیلی باشد. یا به اندازه دوستدار ضد دینخویی. و در این مسیر چنان مجاهدت کرده باشد. این دست کم ضروری می کند که به تجربه آنها ژرف درنگریم.
یک راه دیگر بررسی مساله این است که ببینیم واقعا این شش مساله مساله های اساسی ما هستند یا هستند مسائل دیگری که بتوان به آن اضافه کرد؟ مثلا چرا نقش روسیه فعلی و شوروی سابق و روسیه تزاری اسبق را در نظر نگیریم؟ این کشور همسایه شمالی در تاریخ معاصر ما تاثیر قاطعی داشته است. حتی انقلاب اسلامی مان هم متاثر از گرایش به ایدئولوژی این همسایه ای است که زمانی نیما فکر می کرد خشک آمد کشتگاه من در کنار کشت همین همسایه. دست کم ۱۵۰ سال است این کشور در تاریخ ما موثر است. با ما جنگیده است. وطن ما را تکه پاره کرده و بخشهایی از آن را از ما جدا کرده است. در کار نهضت ملی ما خلل ایجاد کرده است. گروههای بزرگی از بهترین جوانان ما را به مسلخ فرستاده است و گروههای دیگری را که به او پناه بردند تا حد شکنجه آزار داده تا آنها رمیده و گریخته شده اند. هم الان هم پشتیبان خودکامگی حاکم بر ما ست. دشمن از این بدتر؟

عربها را هم می توان به این فهرست افزود. ما دست کم ۵۰ سال سیاست رسمی و نیمه رسمی و روشنفکری ملی مان با ضدیت با عرب آمیخته بوده است. آنها دین بهی را از ما گرفتند و دینی پر از خشونت و شقاوت به ما تحمیل کردند. سپیدجامه ما را به سیاه جامه تبدیل کردند. خط و زبان مان را که اصل هویت ما ست دیگر کردند و زبان فارسی ما بسیاری از هویت اصیل و باستانی خود را از دست داد. حتی نام اش هم عربی شد و از صورت پارس به فارس بدل شد. آن معشوق اثیری تاریخ باستانی و زیبا و آناهیتاوش به لکاته ای پتیاره تبدیل شد که زندگی ما را زهر کرد و شقاوت را در میان ما جاری ساخت. برای درک ضدیت ما با عرب از شاهنامه تا صادق هدایت می توان شاهد به دست داد. بهتر آن نیست که عرب و فرهنگ بادیه نشین و بدوی عربی را هم به پیروی از روشنفکران برجسته مان به مشکلات خود اضافه کنیم؟

مشکلات ما باز هم بیشتر از این ها ست. روحیه تقلید و دنباله روی ما روحیه مردسالاری و زن ستیزانه ما روحیه تن آسانی و تنبلی ما روحیه دیمی و عاطفی و دمدمی ما و بسیار امور از این دست که مثلا در خلقیات ایرانیان جمالزاده فهرست شده است ما را ملتی نشان می دهد که اساسا با پیشرفت سازگار نیستیم و واقعا دلی به دنیای مدرن نداریم. مرتب گفته اند و شنیده ایم که ما و ژاپن تقریبا با هم با دنیای نو آشنا شدیم. حالا مقایسه کنید ایران را با ژاپن. ما هرگز نظم آنها را نداریم و وطن دوستی آنها را نداریم.

 آیا به این ترتیب اساسا ملتی به نام ایران باقی می ماند که آن مشکلات پیشگفته را داشته باشد یا نداشته باشد؟ بهتر نیست که از ایرانیت خود منسلخ شویم و فرنگی شویم و همه مهاجرت کنیم و ان وطن باستانی را به همانها که می توانند زمین هاش را بخورند و به دلار تبدیل کنند و نفت اش را بالا بکشند و در جهان خرج کنند واگذاریم؟

 بیش از اینها را می توان به فهرست مشکلات و مسائل ما و راه حلهای متناسب آن افزود. نتیجه چه خواهد بود؟ به نظر من هیچ! اگر افسردگی و سردرد و دردسر و تزاحم و تنش دایمی و کوتاهی عمرها و درازی رنج ها را البته حساب نکنیم. ما اینهمه سال صرف ضدیت با عرب کردیم بیهوده. اینهمه سال صرف پاکدینی و پاکزبانی کردیم بیهوده. اینهمه سال با دین و اسلام جنگیدیم بیهوده. جنگ مان با اسرائیل و آمریکا هم بیهوده. مبارزه مان با مارکسیسم در عهد پهلوی هم بیهوده. و البته بیهوده صرف هم نه. خسارت های عظیمی دیده ایم. خود را و ملت خود را و هویت خود را زخمی کرده ایم. رفاه خود را نابود کرده ایم. از خیالی جنگ مان و صلح مان. از آن زمان که با روسیه تزاری جنگیدیم و حکم جهاد در میان آوردیم تا امروز که داریم با آمریکا و اذناب اش می جنگیم و یک جنگ نابودگر هشت ساله را هم به یمن نفت و دلار به خود روا داشته ایم. و عجبا که باز هم از این راه کوتاه نمی آییم.
آیا ما محکوم ایم به این خیالهای ویرانگر؟ آیا هیچ راه آرامشی برای ما هست؟ هیچ گریزی از این راههای بیراه هست که از هر طرف اش رفتیم جز وحشت مان نیفزوده است؟
به نظرم ما هیچ تضمین نداده ایم که مدام با این و آن بجنگیم. نه جنگ با عرب یا اسرائیل و نه جنگ با آمریکا یا روسیه و نه جنگ با دین و سنت. البته برای هر کدام هم دلیلی هست و می توان یافت. اما راه سومی هم وجود دارد: منظر را بگردانیم و طرح سوال را عوض کنیم. و از چنبره این سوالات که به همین دست جوابها که داده اند و می دهند می رسد و رسیده است بجهیم. سوالی طرح می کنیم و همان سوال را اصل می گیریم و عمری بر سر آن خود و دیگران را می سوزیم. سوالی که سودی در آن نیست. و ما گویا کمتر اساسا به سود خود می اندیشیم. 
به نظرم باید سوال مان این باشد که ما چگونه می توانیم مساله های واقعی مان را حل کنیم. مساله های بزرگ زندگی روزمره مان اقتصاد مان سیاست مان اقلیت ها مان قانون مان هوای آلوده مان محیط زیست تخریب شده مان کم آبی و بی آبی مان مدرسه هامان خانواده هامان کودکان مان مدیریت مان نفت مان بازارمان تولیدمان اعتبارمان. اعتبارمان.
ما هم مردمی هستیم. می خواهیم زندگی کنیم. هیچ چیز مهمتر و ارزشمندتر از خود زندگی نیست. زندگی خوب و با عزت و برخوردار از احترام در جامعه خودمان و در منطقه و جهان مان. بسیاری با ما بد کرده اند. اما بسیارتر ما خود با خویشتن بد کرده ایم. تعریف خود از راه ضدیت با عرب و سنت و دین و روس و انگلیس و اسرائیل و آمریکا و هر چه از این شمار خلاف عقل است و خلاف تدبیر منزل و مدینه و وطن است. به هیچ دستاوردی هم نرسیده است. جز تاراج عمرها و استعدادها. دیگران چه کردند که وطن خویش آباد کردند؟ چرا از آن راه نرویم؟
عمری زبان ستیز و ذهن مقابله جو آزموده ایم. صد سال است در قلق و اضطراب انقلاب طی مسیر می کنیم. باید به این نقطه پایان نهاد. لعنت بر انقلاب. حتی لعنت هم نه. انقلاب تمام شد. فراموش اش کنیم. پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر خستگی تاریخ است. ما می خواهیم زندگی کنیم همانطور که همه مردم باهوش جهان زندگی می کنند. اصل اصیل هر مردم هوشمند خود زندگی است. و شناخت حد خود گوهر یک زندگی خوب. خواستن زندگی خوب و هدفگیری در آن مسیر از همه چیز مهمتر است از هر مبارزه ای مهمتر است. اصل اخلاقی همه اخلاق ها ست. و از چشم من اگر نخبگان بگذارند مردم راه خود را همیشه از مسیری که زندگی را پاس می دارد انتخاب می کنند. دگم های نخبگان است که مردم را از زندگی باز می دارد. صد سال گذشته به حقیقت تاریخ خطاهای نخبگان ما بوده است. به این هم باید نقطه پایان نهاد. وقتی نخبگان هم زندگی کنند و برای زندگی مردم فکر کنند نه برای تغییر مردم در جهت ایده آل هایی ناممکن. مدینه ممکن بهتر از هر مدینه فاضله است. این اخلاق است. حوزه ای که این را نشناسد همانقدر بیراهه می رود که دانشگاهی که به این ارج نگذارد. اخلاق یعنی هنر زندگی برای آبادی و شادی. یعنی تلاش برای فردا. یعنی پرهیز از تنش برای رسیدگی به اینهمه مساله خرد و کلان. این سیاست ملی است. این سیاست اخلاقی است. هر نوع تعبیر از جهان که بار دیگر ما را به مصاف جهان ببرد غیراخلاقی است. حق و باطلی ورای این وجود ندارد.

نظرات

نظر