این روزها فکر می کنم باید یک وصیت نامه فرهنگی بنویسم. وصیت نامه خانوادگی را که سالها ست می نویسم و به روز نگه می دارم. اول بار شاید حدود بیست سال پیش نوشتم. یکی از آن دوره های بحران که آدم فکر می کند از آن جان به در نخواهد برد. اما آدمیزاد سخت جان تر از این ها ست. یا هست که سخت ترهاش را ببیند و آبدیده شود. برسد به جایی که دیگر بحران برایش بحران جلوه نکند. این روزها واقعا فکر می کنم باید از وصیت نامه فرهنگی غافل نشوم. به همه هم توصیه کنم بنویسند. یک جور شرح معنوی سلوک شخصی و سوانح فکری. دست کم بنویسیم که به چه چیزهایی فکر می کنیم و می خواهیم چه کارهایی را سامان دهیم و به چه پرسش هایی جواب دهیم. تا اگر دیگر نبودیم قبل از اینکه به کارها و ایده هامان سر و سامان دهیم دیگرانی بیایند و راه را دنبال کنند. دیگرانی که فکر می کنیم میراث دار ما خواهند بود. دیگرانی که می شناسیم و نمی شناسیم. فکر می کنم وصیت های فرهنگی نسل های قبل از خود را اگر می داشتیم شاید بهتر می توانستیم تاریخ معنوی ایران معاصر را بنویسیم. تاریخ ایده ها را. زیرا در ایران و در میان ایرانیان ایده هایی که اقبال پیدا کنند و صورت تحقق یابند زیاد نیست. بیشتر ایده ها خاک می خورد و خاک می شود. پس یکجایی باید نوشت. این گفتگوی درونی را باید جایی ثبت کرد.
تازگی پیش آمده است که چند جا گفتگو کنم. کمی از آن دنیای ایده ها در این گفتگوها بازتابیده است. خام البته. ولی باز از هیچی بهتر است. اگر امکان رسانه ای اش را داشتم این را به یک موضوع تبدیل می کردم و با بسیاری گفتگو می کردم و از بسیاری دعوت می کردم بنویسند. تاریخ فکر و ایده ما را کسی جز ما نمی نویسد و نسل ما. این روزها در پنجمین سالگرد تاسیس زمانه به همین فکر می کنم. اندکی اینجا هم از آن گفته ام. و البته ناگفته ها بسیار است نه از زمانه که زمانی که در ان زیسته ایم و می زییم:

با چه انگیزه ای در ابتدا فعالیت های رسانه ای و به نوعی، سیاسی و اجتماعی تان را آغاز کردید؟
فکر می کنم همه چیز از یک بحران بزرگ روحی شروع شد که در آغاز دوران فوق لیسانسم در مشهد به آن گرفتار شدم. تازه از سربازی برگشته بودم که خودش خارج از برنامه های زندگی من بود. دچار نوعی افسردگی ناشی از محرومیت از تحصیل بودم. چون من رتبه اول فوق لیسانس بودم ولی نهایتا گفتند که تو اولویت ورود نداری. بنابراین رفتم سربازی و میانه های سربازی دوباره من را پذیرش کردند و من نرفتم تا بالاخره بعد از پایان سربازی رفتم. در سال ۱۳۶۸ وارد فوق لیسانس شدم. دچار یک بحران روحی خیلی بزرگی شده بودم. من دانشجوی سال ۵۸ بودم یعنی فاصله ورود من به دانشگاه تا ورود به فوق لیسانس ۱۰ سال طول کشید. دانشگاه (برای انقلاب فرهنگی) تعطیل شد و هزار تا اتفاق دیگر. همه این ها روی هم جمع شده بود، مسائل خانوادگی هم داشتم و این ها من را از پا انداخته بود.

آخرین باری که بحرانی ۴۰ روزه را پشت سر گذاشتم، با اضطراب فراوان همراه بود. آن روز ها دوستی مرا دعوت کرد به مجله خاوران که شماره اولش را منتشر کرده بود با یک رهیافت ادبی درواقع. می شود گفت در واقع خاوران من را نجات داد. من که وارد خاوران شدم با حساسیت های اجتماعی که داشتم، و شبکه ای از روابط که با دوستان و اساتید داشتم، مجله رویکردش عوض شد. از شماره دوم، رویکرد اجتماعی پیدا کرد و مدتی از بهترین مجلات شهرستانی بود.

کار با خاوران واقعا به من نشان داد که از بیماری و بحران روحی فاصله پیدا کرده ام و فهمیدم که کار اجتماعی می تواند خیلی موثر باشد و یک طوری آدم را نجات دهد. من هیچ وقت آدم سیاسی نبودم اما انگیزه های اجتماعی ام بسیار قوی بود و در رشته تحصیلی ام هم که ادبیات بود همیشه گرایشم اجتماعی بود و در ادبیات محض غرق نشدم. این تجربه با اولین کار مطبوعاتی من یک جوری سرنوشت مرا مشخص کرد. بنابراین آمیزه ای از پیدا کردن راه حل برای بحران درونی و مسیری برای حرکت در جهت گرایشهای اجتماعی، در واقع، می شود گفت که انگیزه و دلیل ورود من در کارهای رسانه ای و ادامه دادن آن ها بود.

باقی را در اصل گفتگو در موسسه توانا دنبال کنید.

نظرات

نظر