کم می نویسم. حتی در باره هاله سحابی هم ننوشتم. گرچه مرگ اش مرا مثل بسیاری دیگر شوکه کرد. آنشب فکر می کردم اگر خوابیدم دیگر بیدار نخواهم شد. از بس که این ستم عریان داشت خفه ام می کرد. گفتم بسیاری هستند که بنویسند. و می نویسند و خوب هم می نویسند. مثل آنچه سوسن شریعتی نوشت در باره زنی که زیر نور ماه دفن شد. پیشتر می خواستم در باره نسرین ستوده بنویسم. در باره آن عکس درخشان که خود تاریخ است و در باره آن مقاله ها نوشته خواهد شد. همان عکسی که زنی در آن با دستبد مرد محبوبش را در آغوش گرفته است. گویی می گوید من بسته تو ام زندانی عشق تو ام. از تو جدایی ندارم. عکسی که سرشار از زندگی است. عکسی که در باره اش خیلی فکر کردم ولی باز هم ننوشتم.
حالا می نویسم که امروز از دو سه خبر کوچک آنچنان اندوهگین شدم که از ایرانی بودن خود شرم کردم. از بی خردی مسلط و خشونت رفتاری و بی اخلاقی حاکم حیرت کردم. حیرت کردم وقتی دیدم یک موسسه مثلا خیریه با صدای بلند و بی شرم از دین و اخلاق و مروت اعلام می کند که عضو بدن یک ایرانی را به یک افغان پیوند نمی زنیم. اگر افغان داد داد اگر نداد عضو ایرانی را به افغان نمی دهیم ایرانی ها خودشان نیاز دارند! من کلمه پیدا نمی کنم در توصیف این حد از ابتذال فکر و اخلاق و دین و مرام. این خبر مرا سخت تکان داد. باور نمی کردم. این نژادپرستی آشکار و این بیشعوری عریان به اسم موسسه ای که نام یک قهرمان دینی را  هم بر خود دارد. نامی چون ابالفضل که مظهر جوانمردی و مروت در میان ما ست تبدیل شده به نام موسسه ای از نامردان و ناجوانمردان که مریض ها را به اسم نژاد و ملیت و چه بسا مذهب اهل سنت از یکدیگر جدا می کنند.
در زبان و بیان ریاکار و پرادعای این جماعت ایران ام القرای اسلام است و مهد فرهنگ و عدالت و محبت و برادری اسلامی. اما این شعار برادری فقط به کار آن می آید که روابط مسموم و پرهزینه ایران و حماس و حزب الله را توجیه کند و احیانا بیماران آن ناحیه را بپذیرد و رایگان درمان کند. اما برادران افغان را برادر نمی شمارد. چون سودی به حال ام القرا ندارند. 
در جمهوری مقدس همه نوع رذالت اخلاقی در حال حمایت دیدن و رشد کردن است. نظام نژادپرستی و تبعیض پنهان که در قالب خودی و غیرخودی کردن و برتری طبقه روحانیت بر دیگران و سرکوب اقوام و ادیان دیگر خود را نشان می داد حالا آشکارا و عریان گزاره های تبعیض نژادی را تبلیغ می کند. آنهم در جایی که حتی جنگ نیز آن را رعایت می کند. یعنی در بیمارستان. بیمار بیمار است هر کس هست و هر دینی و نژادی دارد. خود همین مقامات و اعوان و انصارشان مدام در بیمارستان های بلاد کفر پذیرفته می شود و از صدها نوع خدمات برخوردار می شوند. اما لابد فکر می کنند این خدمات اختصاصی آنها ست. که نیست. پزشکی مرز نمی شناسد. هیچ مرزی. اما اسلام ام القرا مرز در مرز است. نمونه عینی تبعیض است و حالا نژادپرستی عفن و آلوده و تهوع آوری که خود را پشت نیاز ایرانی و نوعی ناسیونالیسم بی ریشه و بی هویت پنهان می کند.
این جماعت مقلد هر چیزی است که زوال یافته است. انگار از روی قرائت سنگواره ها خط زندگی خود را تعیین می کند.
و دور نمی روم که نشانه فراوان است و از فراوانی آدم را درمانده می کند. مجسمه های قهرمانان اساطیری را می دزدند. چنانکه امروز از ساری خبر آمده بود که یک میدان را از مجسمه خالی کرده اند. اینها همان دزدهای حکومتی هستند که حالا در قیافه شبروان راهزن عمل می کنند. پیش از این هم مجسمه های تهران را روفته بودند. لابد حکم دارند و فتوا دارند که مجسمه خلاف شرع اقدس است. اما چرا جرات نمی کنند آشکارا بگویند؟ نوبت به آن هم می رسد.
شب خبر می رسد که اثر بزرگ نقاشی دیواری از داستانهای شاهنامه را شبروان دیگری در میدان فردوسی مشهد پاک کرده اند! در کنار خانه فردوسی. در کنار طوس. حاصل یک سال زحمت نقاشان شهر را یکشبه بر باد داده اند. اینجا هم لابد فتوایی آمده است که نقاشی حرام است و شاهنامه کتاب ضاله است و داستانهای اساطیر اهل ام القرا را از راه به در می برد. 
و یعنی با همه گمراهی که دارند هنوز از راه به در نرفته اند. هنوز چشمه ها هست که از بیخردی و بیدینی این جماعت ببینیم. هنوز آنچه می کنند لابد دین و است و اخلاق است و مرام است و جوانمردی است. اینها در افغانستان حکومت نکرده اند. و گرنه بی گمان زودتر از طالبان خنگ بت و سرخ بت بامیان را ویران می کردند. 
من طالبان را بیشتر قبول دارم. زیرا آنها مسلمانانی خشکه مذهب اند اما اهل ریا نیستند. اما اینها طالبانی نقابدارند. پشت نقاب پیشرفت و عدالت و اخلاق و مردمسالاری پنهان می شوند و بدترین ستم ها را در زندان و در خیابان و در سیاست و اقتصاد و کشاورزی و صنعت و محیط زیست و زندگی روزمره به ما و به وطن ما روا می دارند. کافی است کسی حرفهای رهبر نظام را در همین دو سه روز گذشته با عمل نظام مقایسه کند.
راست همان است که گفت در این صندوق جز لعنت نبود.

نظرات

نظر