رضا حیرانی شاعر جوانی که من حرفهاش را در مصاحبه اش با رادیو زمانه نقد کرده ام در فیسبوک یادداشتی برای من فرستاده و نوشته است:
«در مورد انتقادات شما به خودم معتقدم باید تندتر از این می نوشتم. که اگر پیش از این چنین مطالبی نوشته می شد کار به آنجا نمی رسید که که در اعترافات سعید امامی مشخص شود آمار تردد پوینده و مختاری را یکی از اعضای شورای مشورتی کانون نویسندگان به ماموران داده بود. تنها جهت اطلاعتان می نویسم. خبر دارید بسیاری از ناشران وقتی شاعران جوان برای چاپ کتابشان به آنها مراجعه می کنند می گویند پول بیشتر می گیریم اما کتابتان جزو اثار برگزیده یکی از جوایز سال بعد خواهد شد. یا می دانید یکی از معتبرترین صفحات ادبی به شاعران جوان پیشنهاد می کند در ازای دویست هزار تومان نقد مثبتی روی کارشان نوشته شود؟ خبر دارید وقتی برای ازادی خلیل درمنکی میخواستیم نامه جمع کنیم خیلی ها ترس این را داشتند که مبادا خلیل بی نوا هم مثل فلان دوست که ادعا کرده بود در کهریزک بوده در کمپ اعتیاد حضور داشته باشد؟ باور کنید رفیقی را داشتیم که در حضور خامنه ای هم رفته بود و شعر خوانده بود بعد از انتخابات مدعی شد رهبر کمونیست های تهران بوده و ساعت ها شکنجه می شده در حالیکه در تظاهرات ۹ دی حامیان احمدی نژاد هم دیده شد و امروز هم در یکی از کشورهای اروپایی پناهندگی سیاسی گرفته باور کنید فضای ادبیات ایران از لجن زار هم بدتر است باید افشاگری کرد .باید علیه هر جریان سواستفاده گری نوشت»
من با افشاگری مخالف ام. این یک بحث اصولی است. رسانه کارش پنهان پژوهی در زندگی آدمها و انتخابهاشان و نشست و خاست شان و دوستان شان نیست. رسانه سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی نیست که برای هر کس پرونده ای درست کند تا هر جا لازم آمد به رخ اش بکشد و مهارش کند یا ساکت اش کند یا خراب اش کند و از این قبیل.
این از نظر من عین آلودگی به همان مسمومیتی است که زندگی ما را در ایران غیرقابل تنفس کرده است و همه ما را می رماند. رسانه باید در باره زندگی افراد ساکت بماند. هر قدر این سخن به نظرتان هضم اش دشوار بیاید این راه رسانه است و هر راه دیگری بیراهه است.
اجازه بدهید برای روشن شدن این ایستار اولین ادعای رضا حیرانی را در بالا یکبار مرور کنیم؛ او می گوید: «در اعترافات سعید امامی مشخص شد آمار تردد پوینده و مختاری را یکی از اعضای شورای مشورتی کانون نویسندگان به ماموران داده بود.»
من می پرسم: از چه راهی به اعترافات سعید امامی دست یافته ای؟ این اعترافات اگر در دسترس همه است کجا ست و اگر نیست منبع تو چیست؟ و چرا ما باید به منبع تو اعتماد کنیم؟

باز می پرسم فرض کنیم اصلا سعید امامی چنین حرفی زده باشد. اما سعید امامی کدام حرف راست را گفته است که این یکی را گفته باشد؟ چرا باید به آدمی به فریبکاری و پلیدی سعید امامی اعتماد کرد و حرف او را باور کرد؟

باز می پرسم آیا با کسی که سعید امامی متهم اش کرده است حرف زده ای؟ اگر زده ای او چه می گوید؟ اگر انکار می کند که حتما انکار می کند تو چه راه دیگری غیر از اعتماد به سعید امامی داری که انکار او را رد کنی و امامی را راستگو و متهم را دروغگو بدانی؟

و اگر همه این سوالها را از خود نکرده ای چرا این اتهام را تکرار می کنی و جمع و جامعه را به تک تک اعضای مشورتی کانون مشکوک می کنی؟
این سوالها را می توان از جنبه های مختلف باز هم ادامه داد اما من یک سوال دیگر می پرسم: رضا حیرانی عزیز! آیا سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی با آن عرض و طول اش که همه جای مملکت باستانی را گرفته و جای خالی باقی نگذاشته آدم کم داشته برای مراقبت که از عضو مشورتی کانون استفاده کند؟
اما اجازه بدهید کوتاه کنم. مشکل این است که وقتی ما وارد این نوع داستانهای اطلاعاتی می شویم وقتی می خواهیم همه ادای شخص صاحب اطلاع درآوریم براحتی بازی می خوریم. زیرا ساده اش این است که ما اطلاعاتی نیستیم. کسانی که حرفه شان اطلاعاتی بودن است کارشان تولید سوالهای بی جواب است یا ایجاد فضایی که دوغ و دوشاب قاطی شود و یا آنقدر فضا را آلوده کنند که شما دوست را از دشمن تمیز ندهی و دوست را دشمن کنی و خادم را خائن بشماری. به این ترتیب به دست خود من و شما کار خود را پیش برده اند. اگر قانع نمی شوید نگاه کنید به آن بلایی که بر سر اطلاعات و اخبار و رسانه ها در ماههای بعد از انتخابات آمد. 
اتهام زدن مساله کوچکی نیست و فرد و جامعه ای که به ادنی بهانه و اشاره ای اتهام را بدون وارسی دقیق بپذیرد و دنبال کند و تکرار کند هنوز به استقلال فکری و رشد و بلوغ کافی نرسیده است. هنوز به این آگاهی مدنی نرسیده است که اتهام راهی برای نابودی سرمایه انسانی و اجتماعی است. 
من یقین دارم بخش بزرگی از آلودگی فضای ارتباطاتی در دوره های مختلف جمهوری اسلامی عمدی و به اصطلاح مدیریت شده بوده است. کسی که این بازی را می خورد  کجا می تواند گرهی باز کند و همان بهتر که سکوت پیشه کند تا دست کم ابزار دست دروغ پردازان نشده باشد.
رضا حیرانی عزیز من اگر بخواهم تمام ادعاها و گزاره های تو را یک به یک تحلیل کنم می ترسم حوصله تو و خوانندگان را سر ببرم. اصلا بخشی از درازنویسی من از این نگرانی است که مبادا چیزی ناروشن مانده باشد. اما اگر کمی در گزاره اول خود تردید کردی بعد می توانیم در باره گزاره های بعدی ات هم صحبت کنیم.
هدف من بر خلاف نظر بعضی دوستان که در فیسبوک کامنت نوشتند دراز کردن تو نیست هدف من بر عهده گرفتن بخشی از وظیفه یک جامعه سالم است که باید در آن نهادهای نقد وجود داشته باشد تا هر رطب و یابسی در آن پذیرفته نشود و به معضل فکری تبدیل نشود.
من به تو نوشتم و باز هم می گویم که مشکل اصلی ما در ایران در این مباحث، نبود نهادها و محفل های نقد است یا ضعف شدید آنها در مبانی فکری و گفتمانی. من می دانم جامعه ما بیمار استبداد است. اما این را هم تو و دوستان جوان باید بدانند که استبداد می خواهد همه را به شکل خود در اورد. و گرنه بقایی نخواهد داشت. با آگاهی از این بیماری است که ما باید انتظارات خود را تصحیح کنیم. آهسته و با احتیاط پیش برویم تا با سر به زمین نخوریم. ما به اندازه کافی زده و شکسته شده ایم. نیازی نیست که خود نیز به شکستن یکدیگر برخیزیم. این همان ادامه فرهنگ بزن بهادری استبداد است. نوعی چماقداری است.
بدون اینکه بر خلق شفقت ورزیم و از عیوب آشکار و نهان شان چشم بپوشیم نمی توانیم از این بیماری مزمن به در آییم. برای همین است که باید مردم را به حال خویش بگذاریم و تنها گریبان کسانی را بگیریم که مسئول اند و کسی از آنها سوال نمی کند. من با گرفتن گریبان آدمهای عادی کوی و برزن و بزرگ کردن اغراق هایی که برای پوشاندن ضعف هاشان می کنند مخالف ام. حتی یک مسئول هم باید صرفا در چارچوب زندگی عمومی و مسئولیتهایش مورد سوال قرار گیرد نه اموری که به دیگران ربطی ندارد. تا سر در زندگی دیگران داریم به سوال کردن از کسانی که زندگی ما همه را مسموم کرده اند نمی رسیم.
من می گویم اگر در برابر ستمی که بر ما می رود سخنی نمی توانیم گفت در باره همه عیوب دیگران باید چشم بپوشیم.  درست است که امروز همه می توانیم حرف بزنیم. اما استفاده از این آزادی با مسئولیت همراه است و گرنه جهان پر می شود از حرفهای خاله زنکی و عمو مردکی. و بدتر از آن حق ها ناحق می شود و روندها مسموم می شود و ما از پیش رفتن باز می مانیم.
یک جنبه اخلاقی هم در قضیه هست: داستان موسی را شنیده ای که خداوند از او خواست برود بدترین آدم از قوم خود را بیابد؟ او به همه نوع بدکار و بدکاره ای سر زد تا یکی را که از همه بدتر است برگزیند. آخر چه کرد؟ آن شال که باید به گردن بدکارترین مردم خود می انداخت به گردن خویشتن انداخت و نزد خداوند رفت. گفت من یقین نکردم که بدترین کیست اما خود را می دانم و از بدی های خویش باخبرم.
جامعه سالم با سوءظن ساخته نمی شود. من می بینم همه علیه افراد حرف می زنند. هیچکس علیه روشهای ناسالم حرف نمی زند. اما سوء ظن روش نظام اطلاعاتی است. باید دست از این روش برداشت.  

نظرات

نظر