ما مجریان رسانه را فقط برای گفتن آنچه ما دوست داریم بگویند نمی خواهیم. مجریان رسانه ها باید از مهارت های حرفه ای برخوردار باشند. صرف اینکه کسی امکان نشستن پشت میز مجری و جلو دوربین تلویزیونی را به دست آورده و توانایی صحبت کردن با دوربین را دارد او را مجری نمی کند. مجری باید بلد باشد از روی متن بخواند بلد باشد متن را با حس درست و بدون اغراق بخواند بلد باشد مصاحبه کند بلد باشد پیام هایی را که با زبان بدن خود می دهد کنترل کند. مجری آزاد نیست هر طور خواست حرف بزند. او مثل یک بازیگر فوتبال یا شطرنجباز یا راننده وسائل نقلیه عمومی با مهارت حرفه ای شناخته می شود. و گرنه هر کس پا به توپ شد یا صفحه شطرنج را جلو خود باز کرد یا رانندگی بلد بود فوتبالیست و شطرنجباز و راننده اتوبوس و تاکسی می شد.
مصاحبه برنامه پارازیت با هوشنگ امیراحمدی نمونه ای از یک مصاحبه دلبخواهی و غیرحرفه ای است.  من ادیتور برنامه و مجری و تهیه کننده و دیگر تصمیم گیرندگان و تصویب کنندگان پخش برنامه را قابل مواخذه می دانم و اگر ادیتور برنامه بودم اصلا اجازه پخش چنین مصاحبه ای را نمی دادم و از آقای هوشنگ امیراحمدی هم عذرخواهی می کردم و به مجری برنامه یاد می دادم که هرگز در مقابل دوربین تلویزیون حق متفاوت بودن افراد را نادیده نگیرد.
 جنبش مردمی ایران اگر می خواهد به راه احمدی نژاد برود خود داند. این جنبش و یاران اش همانطور که می خواهند دیگران حق مخالف بودن ایشان را به رسمیت بشناسند باید خود از همان راه نروند و حق مخالف و متفاوت بودن را در جمیع ابعاد آن به رسمیت بشناسند. این یک کلیت غیرقابل تجزیه است. حق موافقت با احمدی نژاد و تردید در وجود تقلب موثر همانقدر حق است که حق همجنسگرا بودن. تفاوت فقط در جهتگیری جنسی نیست. تفاوت در همه ابعاد اتفاق می افتد. اگر مجری برنامه ای پربیننده نمی تواند با مخالف صحبت کند و انتظار دارد همه مثل او فکر کنند اصلا نماینده خوبی برای جنبش مردم ایران نیست. من به کامبیز حسینی احترام می گذارم اما احترام من نه به سبب رابطه شخصی و دوستانه و یا جهتگیری سیاسی او به نفع مردم معترض ایران بلکه به دلیل ضوابط حرفه ای است. اگر او برنامه ساز خوبی نباشد اصلا مهم نیست جهتگیری سیاسی اش چیست. و اگر جهتگیری سیاسی اش خوب است باید قادر باشد برنامه ای با صوابط حرفه ای ارائه کند. برنامه کامبیز حسینی خودنویس یا بالاترین تصویری نیست.

به نظر من یک مصاحبه سنجیده و غیرعصبی با هوشنگ امیراحمدی خیلی بهتر می توانست در شناساندن سوی دیگر سکه سیاست خارج از مرز در میان ایرانیان موفق باشد و هم ما را با استدلالهای امیراحمدی آشنا سازد. مصاحبه جدل مجری با مصاحبه شونده نیست و مصاحبه کننده باید بیش از آنکه حرف می زند گوش کند. من با امیراحمدی هم پالوده نخورده ام ولی می توانم بفهمم که وقتی می گوید ما از اول انقلاب هر که روی کار امده او را بده کرده ایم و به بدترش راضی شده ایم نکته ای دارد که باید بررسی شود. شاید او دارد مغالطه می کند اما درک استدلال او بسیار مهمتر از زمین زدن او در برنامه است.

تلویزیون عرصه زمین زدن این و آن یا بزرگ کردن این و آن نیست و گرنه چه فرقی با صدا و سیمای احمدی نژادی دارد؟

جنبش سبز یکدست نیست و نباید باشد و خوبی اش هم همین آمادگی اش برای درک تفاوت ها ست. اما برنامه هایی که در آن مخالف زمین زده شود و تحقیر شود نه سبز است و نه به اندیشه جنبش کمکی می کند. روزنامه نگار فعال سیاسی نیست و حق ندارد در یک مصاحبه موضعی بگیرد که او را از موقعیت  سقراطی کمک به شناخت ذهن مقابل دور کند. گفتگو یعنی همین. یعنی کمک کنیم که مخاطب درک کند نه اینکه درک خود را به مخاطب تلقین یا تحمیل کنیم و از همه بدتر مصاحبه شونده را حریف خود ببینیم. بهترین روش مصاحبه در برنامه های کنونی رسانه های فارسی همچنان روش برنامه پرگار بی بی سی است. مصاحبه گر نظر دارد اما حق ندارد وارد دعوا شود. کار او شناساندن ذهن مصاحبه شونده است از طریق هنر پرسشگری.
تلویزیون و برنامه هایی مانند مصاحبه با امیراحمدی تنها منابع الگوسازی نادرست برای رفتار با مخالفان و متفاوت ها نیست. آنچه در یکی دو هفته اخیر بر سر آرامش دوستدار از یک سو و بر منتقدان او آمده از دیگر سو نیز به نوعی ابتذال فکری در سبک گرفتن مساله مخالفت و تفاوت اشاره دارد. من با اندیشه های دوستدار سر سوزنی موافقت ندارم. اما این حق او ست که به هر کسی خواست نامه بنویسد. نقد محتوای نامه او هم برای همه آزاد است اما نه به این شکل که آقا به حرف این دوستدار گوش نکنید! این که نقد نیست این حذف است. من از میان سه تنی که نامه گوش-به-دوستدار-نکن را امضا کرده اند با اندیشه های دباشی آشنایم. با صدری ها به این اندازه آشنا نیستم. اما در اندیشه دباشی هم پیش از این منطق این باش و آن نباش را ردیابی کرده بودم. دباشی متفکر ارجمندی است اما این که خط بکشد که چه کسی باید حرف بزند یا نزند در معنای درست کلمه اساطیرالاولین است. نه دباشی و نه هیچکس دیگری حق ندارد به کسی بگوید که او می تواند یا نمی تواند حرف بزند. در عرصه سخن ولایت فقیه بازی نداریم. در عرصه نقد هم نداریم. سیاست الوده به استبداد روح همه ما را آلوده کرده است. بعد دیگرانی هم می آیند یک کاره به جای نقد دباشی و صدری ها همه متفکران و فعالان اصلاح طلب را زیر سوال می برند! و از آن بدتر هر چه نابدتر است حواله هر که اصلاح طلب است می کنند. من اصلاح طلب هم نیستم اما این را درک می کنم که این روح قبایلی است.  طوری حرف می زنند که انگار خارج از کشور ملک طلق آنها بوده است و دیگران باید از انها اجازه می گرفتند و مهاجرت می کردند. درک نمی کنند که ما همه رانده شده یک نظام هستیم یکی زودتر و به سببی و دیگری دیرتر و به سببی دیگر.
دوستان، ما از بام تا شام مشغول نقد دستگاه فکری اقلیت حاکم بر وطن ایم اما می بینیم که اندیشه همان اقلیت اقتدارطلب از روزن های دیگر در میان منتقدان همان نظام سر برآورده است. این یعنی فروپاشی فکر سبز جنبش. این جوانه های فکر دموکراسی را باید با شدت و حدت پاس داشت و گرنه ترس آن است که فردا میان ما و اقلیت حاکم فرق چندانی باقی نمانده باشد. اگر او گیس دختران جوان ما را می کشد که چرا بدحجاب اید و می خواهد همه را مثل خودش کند ما نباید همه را مثل خود بخواهیم. باید حق متفاوت بودن را بی استثنا رعایت کنیم چه برای دوستدار یا امیر احمدی چه برای گنجی و مهاجرانی. آزادی و احترام به رای و نظر خودمان و خودی هامان هنری نیست. احترام به رای و نظر مخالف است که رمز ورود ما به گفتگو و آینده است. من با صدای بلند مخالفت خود را با هر کسی دوست و بیگانه پالوده خورده و ناخورده که حق دیگری را برای تفاوت و مخالفت به جا نیاورد اعلام می کنم. این تنها راه ما برای فاصله گرفتن از روح قبایلی احمدی نژادی و بنیاد نهادن مدنیت ایرانی است. 

نظرات

نظر