من از آن دانشجویان ادبیات بوده ام که کمتر به رمان خواندن علاقه داشته اند و وقتی می خواسته اند رمان بخوانند تاریخ می خوانده اند! و در دوره معاصر هم می رفته اند سراغ خاطرات. این خاطرات هر قدر هم یکطرفه نوشته شده باشد باز داستانی است که واقعی بودن آن را نویسنده ادعا کرده است. در میان همه خاطره هایی که خوانده ام صمیمانه تر از خاطرات زنده یاد  دکتر عبدالهادی حائری صاحب مقالات درخشان و کتاب مستطاب اندیشه گران ایرانی و دو رویه تمدن بورژوازی غرب ندیده ام (آنچه گذشت، نشر معین ۱۳۷۲). دکتر حائری که در حضور هم مثل هر درخت پرثمر افتاده  بود و از خود تصویری فروتنانه – و نه شکسته نفسانه- داشت، بی کم و زیاد تصویری از خود به دست می دهد با همه خطاهایش با همه مشقت هایش با همه دانایی و محدودیت های دانش اش. از خود و از دیگران نیز.

وقتی محمود فرجامی از من و دوستان دیگر خواست که در باره باورهای خطای خود بنویسیم (+) فکر کردم ببینم در تاریخ ما کسی هست که چنین کرده باشد. طبعا اولین کسی که به یادم آمد غزالی بود که نام کتابش المنقذ من الضلال خود نشان می دهد که خواسته از گذشته فکری خود انتقاد کند و از آن به ضلالت تعبیر کرده است. اما آیا آنچه گذرانده ایم ضلالت است و آنچه در آن هستیم هدایت است؟ اینطور نیست. غزالی هم در آنچه ضلالت می دید خطا کرده بود و هم در آنچه هدایت ارزیابی می کرد بر خطا بود. پس او از خطایی به خطایی رفته بود؟ باز هم نه. خطای او این بود که فکر کرده بود بر خطای خود نقطه پایان گذاشته است.

من خطاهای بسیار داشته ام که امروز به آنها آگاه می شوم و حتما خطاهایی هم دارم که فردا بر من آشکار می شود. اما امیدوارم این خطا را نکنم که خود را از خطا مبری ارزیابی کنم. بخشی از عریان شدن خطا از رشد ما ست و فاصله ای که از گذشته می گیریم و بخشی هم از آشکار شدن جنبه های پنهان ان چیزهایی است که زمانی درست و صواب می دیدیم. بعضی خطاها هم از تغییر فضای اجتماعی عریان می شوند. اصلا رساله باید نوشت در اینکه خطا چگونه خطا می شود. چرا زدن زن و فرزند زمانی خوب و پذیرفته است و زمانی دیگر وحشیگری دانسته می شود. چرا زمانی برده داری بی عیب بود و تبعیض مستحسن و زمانی دیگر برده داشتن جرم شد و تبعیض مایه شرمساری و موجب تعقیب کیفری.

در حوزه زندگی فردی یک خطای ده دوازده ساله من این بود که فکر می کردم عشق من می تواند معشوق ام را رام کند. اشتباه بود. عشق از ان من بود. عشق می ورزیدم و امید می بردم که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود. از بابتی نشد. آنچه در عشق آموختم در هیچ مکتب دیگری نمی توانستم آموخت. اما اگر مقصود رسیدن به معشوق بود خطا بود. عشق هرقدر صاف باشد و پالوده باشد و پر رنج باشد الزاما راه به دل معشوق نمی برد و او را رام نمی کند. عشق باید باید دو طرفه باشد. عشق یکطرفه بیهوده است. در عشق بودن چیزی کم ندارد. سوزاندن اش از عشق های دیگر و دوسویه بیشتر هم هست. عشق فراقی از عشق وصالی حتما رنج آفرین تر است. اما این بیت حافظ را می تواند نسخ کند که فرمود ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.

وقتی پس از یک دهه تلاش به نتیجه نرسیدم البته شکست خوردم اما از این رنج گنجی هم به دست اوردم. هر رابطه انسانی دوسویه باید باشد و گرنه رابطه انسان امروز نیست. از این دوسویگی ثمرها برداشته ام.

یک خطای دیگر من نیز این بود که در حوزه وسیعتر فردی به عنوان معلم شاید فکر می کردم تعلیم و تربیت از هر کسی می تواند آدم مدرن و امروزی بسازد که روی پای خود بایستد. متوجه شدم که خطا ست. این را به تجربه سالیان دریافتم. کانتکست اجتماعی می تواند هر چه رشته می کنی پنبه کند. مدرن شدن که سهل است حتی سوادآموزی هم پیش نمی رود. تو خود را هلاک کن وقتی آدم باسواد در جامعه از بی سواد عقب می ماند و سواد معیار ارتقای اجتماعی نیست سواد رشد نمی کند. سواد جذابیت پیدا نمی کند. و من با چه شوقی سر کلاس می رفتم. و می دیدم که دم گرم من در جان سرد و گریزان از سوادناکی اکثریت تاثیر ندارد جز قلیلی که از سر غیرت یا محبت به معلم خود می خواندند.

در حوزه اجتماعی و سیاسی خطای بزرگ من مانند بسیارانی دیگر اعتماد کامل به آقای خمینی بود. ما در آقای خمینی هر چه می دیدیم می دیدیم اما او در ما مردمی رعیت می دید که باید باید تابع او باشند و گرنه وجود نداشته باشند بهتر. من پس از ۳۰ سال هنوز هم سخت ام است از او به بدی یاد کنم. نمی کنم. اما امروز می بینم که هیچ رابطه ای میان من و او نیست. او حتی پدر مهربان هم نیست. سخنرانی های او به نحوی تکان دهنده ضد انسانی است و ضد عقل است. باید از صدا و سیما سپاسگزار بود که همه این دست سخنرانی ها را که من هولناک می بینم یکجا در ان مستند مشهور و جنجالی و واقعا «شاخص» جمع کرده است و کلی هم در پخش آن همت درج کرده است. این سخنرانی ها نشان می دهد که چگونه من و بسیارانی دیگر کسی را دوست می داشتیم که ما را دوست نداشت. او ما را آجر نظام خود می خواست و مبتذل ترین اندیشه های دولتداری در روسیه و چین و کوبا و کره شمالی را به اسم دولتداری ائمه به ما عرضه کرد.

آقای خمینی نه برای دانشگاه احترام قائل بود و نه برای آدم و فکر مستقل ارزشی می شناخت. او مرد مسلمان معتقدی مانند مصدق را که در دوره ای که او به دنیا نیامده بود یا در کوچه خاکبازی می کرد رساله دکتری اش را در سوئیس در باره اسلام و حقوق اسلامی می نوشت از اسلام و مسلمانی خالی می دانست. لابد چون می خواست دهان ملیون را ببندد. او قصاص را به غیرشرعی ترین وجهی ابزار سرکوب ملیون می کرد و همه کارهایش را با سخنرانی پیش می برد و با دستگیری و تهدید. از نظر من همان یک سخنرانی اش علیه جبهه ملی کافی ست که آدم از شرم آب شود که چطور این چیزها را می شنیده و باز به این مرد دلبسته بوده است.  

تا اینجا خطاهای بزرگ و طولانی مدت من همه از عشق بوده است. عشق سرمایه فرهنگ و ادب من است. اما من در پیگیری آن و دنبال کردن اش در زندگی فردی و اجتماعی خود سخت به خطا رفتم. عشق در عالم فردی ار نوع یکسویه اش باید کنار گذاشته شود و در جامعه باید به بافت اجتماعی پیوند بخورد و از عالم سیاسی کلا باید به کنار نهاده شود. این مساله ولایت که همدوش عشق و اخلاص است در سیاست اسباب هزار فتنه است. در سیاست کار با حساب و کتاب است و با مصلحت ها ست. چنانکه می بینیم. و رند عالمسوز را با مصلحت بینی چه کار؟ این دو کنار هم نمی توانند نشست.

از آدم سیاسی باید حساب کشید بی تعارف و دقیق. همه نظام سیاسی باید بر محور حساب کشی و پاسخگویی بنا شده باشد و گرنه نتیجه همین می شود که می بینیم. آدمهایی عادی که به خدایی رسانده می شوند. آدمهایی که سرمایه انسانی و ملی و منافع یک نسل و یک مملکت را بر باد می دهند.

خطاهای دیگر من هم کم نیست. بی اغراق زندگی ام را می توانم از این نگاه بنویسم که در کدام دوره چه خطاهایی داشتم و چرا و چگونه از آنها رها شدم. اما همیشه به خود و به دوستان و همکاران و دانشجویان ام گفته ام که خطا را دوبار نباید تکرار کرد. ما همه مجاز به خطا هستیم. اما خطا بر خطا نباید انباشت. باید از خطا رها شد و از راههای آزمون شده نرفت. اما نکته اینجا ست که فرهنگی که برای ما به جا مانده سرشار از سرچشمه های خطا ست. ما یاد می گیریم ایثار کنیم اما از ایثار و کار و شوق ما رندان سود می برند. ما یاد می گیریم که ولایت داشته باشیم. اساس مذهب ما بر ولایت است اما یکسویه می ماند. ما خطاهامان را که می شماریم باید راه برگشت آن خطاها را سد کنیم. نه به جبر که به اندیشه و صبر. باید اخلاق والا را قانون حمایت کند. باید قانون در جهتی مستقر شود که راستی و اخلاق مدنی حاکم شود و ریاکاری و آدمخواری رسوایی آور باشد.

هر طرف که می نگریم خطایی هست. هم در خود هم در فضای فرهنگی مان. در داخل یا خارج کشور. در محیط زیست یا در رسانه هامان. در ازدواج و اخلاق جنسی مان. در اقتصاد و مدیریت نفت مان. در دانشگاه و نشرمان. در موشک هوا کردن و ادعاهای تمام نشدنی مان. من تنها یک راه می شناسم: نقد کنیم. خطا را تکرار نکنیم. معیار بگذاریم. بحث کنیم. مساله ها را الهی نکنیم و انسانی ببینیم. از ادعای علامه بودن و صد اختراع داشتن و مدرک بی محتوا درست کردن دست برداریم و فروتنی پیشه کنیم. عالم شدن آسان نیست و به آن آسانی هم که در ایران اتفاق می افتد نیست اما کاملا ممکن است. انسان شدن هم بر خلاف آنچه آقای خمینی می گفت محال نیست. فقط باید باور کنیم که دیگران هم وجود دارند و راه استفاده از جهل مردم را به دست طراران ببندیم. در گسترش آگاهی بکوشیم.

نظرات

نظر