محمد ایوبی سی سال از این ۶۷ سالی را که عمر کرد پس از انقلاب گذراند. با خود می گویم چطور ممکن است کسی مثل او بتواند دوام بیاورد. کسانی که در ردیف او بودند آمدند بیرون. او نیامد. حتی سفر هم نکرد. یا کرد و من خبر ندارم. اما نکرد. اگر می آمد بی خبر نمی ماندم. ایوبی ماند نمی دانم شاید چون رنج کشیدن را بخشی از سرنوشت خود تعریف کرده بود. یا ایستاده بود تا ببیند این وحشت کی تمام می شود. با پررویی تمام ایستاده بود که یعنی نمی توانی مرا از خانه ام بیرون کنی.

نزدیک خانه شان قبل از اینکه بیایند طرفهای صادقیه خانه ای بود از یک همسایه بهایی یا یهودی. یادم نمانده. اما یادم هست توصیفی را که او می کرد از این صاحب خانه. که خانه اش را مصادره کرده بودند و او گریخته بود و گوئیا تازه برگشته بود یا فرزندی از فرزندانش یا کسی نماینده و وکیل اش آمده بود سر وقت خانه که حالا که عربده انقلاب خوابیده خانه ام را پس بدهید. به چه جرمی خانه ام را گرو گرفته اید. 

ایوبی حالا که فکر می کنم مرد خانه بود. چنان زندگی می کرد که انگار هرگز از آنجا که هست بر نمی خیزد. خلق و خوی آن برادر مرا داشت. خانه وطن اش بود. از آنها بود که باید جایی می داشتند تا ثابت و مستقر خود را حس کنند. من کولی بودم. شاید این ما را پیوند می زد. او همه توفانها را در درون اش داشت. این را نثرش نشان می دهد. نثرش و داستان اش مرا یاد فیلمهای مستند بعد از جنگ می اندازد. تصویرهای بسیار و متعدد و کثیر از خرابه هایی که تمام نمی شوند. چشم انداز را پر می کنند. و رنج را گزارش می کنند.

ایوبی خراب تجربه های خویشتن بود و نسلی که به آن تعلق داشت. نسلی که خود را ویران می کرد تا بلکه وطن را آبادان کند. سیگار وحشتناکی می کشید. من آن سالها باورم نمی شد کسی بتواند صبح که از خواب بر می خیزد ناشتا سیگار روشن کند. هنوز که در بستر است. به یاد منوچهری می افتادم که خوشا وقت صبوح خوشا می خوردنا روی نشسته هنوز دست به می بردنا. آن سالها فرهنگ رنج کشیدن هنوز کاملا سرجا و پابرجا بود و نوعی غرق شدن و افراط کردن. نمی دانم باید روزی از سر آرامش نشست و تحلیل کرد. هر کس را که می شناختم از جماعت روشنفکر و نویسنده یا بسیار سیگار می کشید یا در مشروب افراط می کرد یا اعتیاد و حشتناک داشت. قصه هروئین کشیدن شاملو را هم اول بار از ایوبی شنیدم. می ریخت کف دست اش و …. و آن جوان جنوبی هم تقلید کرده بود و مرده بود.

ایوبی از سه چهار پنج تن دوستان سالهای دانشگاه بود که به هم نزدیک بودیم و رفت و آمد داشتیم. او کامل مردی بود و من جوانی. حلقه رابط من و امثال من با نسلی از اهل قلم بود که ما نتوانستیم ارتباط بی واسطه با آنها داشته باشیم. خانه اش عطر کتاب داشت و طعم سیگار. پسرش شعرهای نغز می گفت که برای یک بچه  13-14 ساله بسیار بسیار خوب بود. پدر غرق کتاب بود و خانه محل رفت و آمد نویسنده و شاعر. و همه سرشناس. گمان کنم شعر نیما در دفتر کانون نویسندگان هم چاپ شده بود. حضورش مشوق بود. معلم نمونه ای بود. و در ان سالها خانه اش پناهگاه بود. هنوز عطر یکی از آن جمع ها در خاطره ام هست که ده دوازده نفر دختر و پسر جمع بودیم و با نویسندگان و مترجمانی مثل صفدر تقی زاده که او دعوت کرده بود گپ و گفت داشتیم.
بارها با هم قدم به قدم دکتر انوری نازنین و یا دکتر پورنامداریان عزیز از دانشگاه که بین بهار و فردوسی بود تا انقلاب را پیاده رفته بودیم. شبها بعد از اخرین کلاس که با آنها داشتیم. چه چیزها از این پیاده روی ها اموختم. و چه لذتی داشت زیر سایه ترس و ترور آزاد حرف زدن و کلاس را در پیاده رو ادامه دادن. دکتر انوری خانه اش پاتوق همیشگی من و ایوبی بود. گاهی آشوری هم به جمع ما می پیوست. دیگران هم در زمانهای دیگر بودند گاهی. اما من و ایوبی و دکتر انوری شب های بسیار نشستیم و حرف زدیم و شعر خواندیم و داستان گفتیم و نفس زدیم. 
این سالها دیگر نتوانستم ببینمش. می گفت رمان اش را نمی تواند در ایران چاپ کند. سانسور می شد. رمان اش را گرفتم و در زمانه به صورت پاورقی منتشر کردم. می خواستم آخرش نسخه پی دی اف خوبی از آن منتشر کنم. که نشد. و حتی چند بخش آخر رمان هم ماند و ماند تا سرانجام بعد از هفت و هشت ماه به اصرار من دوباره منتشر شد. می دانستم که کار نیمه مانده چقدر اذیت اش می کند. اما به کتاب شدن نرسید. 

سینه ای پر از خاطرات ادبی عالی و ناب داشت. خیلی تشویق اش کردم که بنویس. اینها تاریخ ناگفته ادبیات ما ست تاریخ زندگی نویسندگان ما ست و شاعران ما. نمی دانم نوشت یا ننوشت. اگر ننوشته باشد گنجی بزرگ از تاریخ معاصر ادبی ما را با خود دفن کرده است. 

آخرین یادداشتی که برایم فرستاد از مرگ حرف زده بود و رفاقت:

مهدی جان عزیز! سلام!

          سلامی برخاسته از قلبی پر از درد، بی حفاظ در سینه ای نیم پخته ازمرکزیت جنون وجنگ. جنگی احمقانه که روح را تا خاک ِسوخته، نیم بسمل کشیده همچو نقشی سنگین ازمرگ که نازنازان، بردوش شکسته دلان می رود ومشایعین می دانند گورگمشده، جایی که عشق گم می شود دمادم باید ازنبودها زیرلب پچ پچه کرد … وچون جایگاه مرده به یغما می رود، زندگی پیشاپیش به چپاول رفته! هذیان میگویم؟ بعید نیست.

و باز که خواسته بود از لحظه های روشن بگوید نوشته بود: «باری ازلحظه های روشن بگوییم، که دم به دم کم و کمتر می شوند.» آخرش به من که به بهانه انتشار کتابی به او نوشته بودم نوشته بود: «مهربان! بی بهانه هم میل بزن تا حس مرگ من کمتر شود.»

می دانست که دلم برای ایران و دیدن دوستان و استادان پر می کشد. او غنی بود از دیدار یاران. تجربه غربت نداشت. به نظرش زندگی خودش به چپاول رفته بود. نمی دانست که زندگی ما هم غارت شده است. دلش بند این جنبش بود. تا همه ما دوباره به دیدار هم تازه شویم. حیف است که دیگر نمی توانم وقتی به وطن می رسم با او رو در رو بنشینم. او هم مثل بسیاری از ما رفت تا بر سنگ گورش بنویسیم کسی که حسرت دیدن ایرانی آزاد از ترس و تحقیر بر دل اش ماند. دلم برایش تنگ می شود بی امید به گشایشی.

نظرات

نظر