این روزها آرام ترم. جنگ هایم را کرده ایم. آشتی هایم را کرده ام. حدود و مرزهای انسانی خود را بار دیگر نشانه گذاری کرده ام. بیماری آنهم به این شکل سخت است. حالا بیمار را محک زده ام. دیده ام که می خواهد بماند. هنوز آرزوها دارد. پسرم را محک زده ام. دیده ام که چقدر خوب با این تغییر مهم در زندگی اش کنار می آید. دوستان ام را محک زده ام. دهها و دهها پیام گرفته ام از همه انها که می شناخته ام یا دوستان همدل اما نادیده بوده اند. دیده ام چقدر خوب است که آدم در شبکه زندگی کند. در اجتماع باشد. دوستان مهناز را ستایش کرده ام که مثل پروانه دور او می چرخند. زنها حس همبستگی قوی دارند. حس پرستارانه و مادرانه شان هم که طبیعی آنها ست. این حس چقدر کمک می کند. خوب حرف می زنند. تیمار می کنند. آرام می کنند. جمع می شوند. همدلی و غمخواری می کنند. من این را بلد نیستم. قدرتی است که زنان دارند.

آدمها را دیدم. که در مقابل فاجعه چگونه برخورد می کنند. بیماری سخت معیار و میزان است. برای سنجش دوستی ها. نزدیکی ها و دوری ها. نزدیک هایی که دور می شوند دورهایی که نزدیک می شوند. بعد از بیماری جهان رنگ دیگری دارد.

فهمیدم وقتی نیچه می گوید خدا مرده است یعنی چه. برای من هم خدا مرد. این چه خدایی است که نیست وقتی می خواهی ش؟ بعد صحنه دیگری پیدا شد. خدا به میدان آمده بود تا نمی دانم به چه دلیل مگو ما را عذاب دهد. چه خدایی! درست وقتی که باید درمان باشد درد می شود. وقتی باید مرهم باشد نمک می پاشد. من از این خدا بیزارم. این خدایی که در کمین آدمی نشسته است. با او باید جنگید تا سر جایش بنشیند. و من جنگیدم. این خدایی است که باید او را راند. دوستی و مهر و شفقت نمی داند. مرا یاد جنتی می اندازد و مصباح و دار و دسته کودتا. آنها که در قرآن شان رحمه للعالمین در هیچ نسخه ای و قرائتی نیامده است. 

کتاب «پاسخ به ایوب» را در میان کتابهای ام در لندن پیدا کردم. چه بموقع بود. شروع کردم به خواندن. دیدم این همان خدایی است که باید ایوب با او می جنگیده اما صلح کرده است. چه عذابی کشید ایوب از دست آن خدای کینه جو! این همان خدایی است که بعدها عمرش تمام شد و مرگ او را نیچه اعلام کرد.

خیلی فکر کردم. در آمستردام که بودم بسیار ساعتها بغض در گلو داشتم. گاهی نیز گریسته ام. بلند و تلخ. در خلوت یا به بهانه ای در جمع کوچک دوستان یا سر بر شانه شهزاده که می کوشید آرام ام کند. بی نتیجه ای. لندن دیگر نگریستم. دیدم باید جنگید. فقط یکبار وقتی دوباره دو دوست سوالی کردند اختیارم از دست رفت. بازگشتم اما. همانجا. سرخوش با دوستان گفتم و خندیدم. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست. نباید به هر اندیشه باطلی راه داد حتی اگر منسوب به خدایی باشد. آن خدا را هم باید کنار گذاشت. هیچ خدایی که زندگی را شادمانه نخواهد خدا نیست. هیچ خدایی که به انسان مهر نورزد خدای من نیست. من زندگی با خدا را تفسیر همان جمله درخشان مولوی می بینم: عشق اسطرلاب اسرار خدا ست.

و هیچ کس که به انسان مهر نورزد و عشق نشناسد خدا نمی داند و نمی شناسد. عبوسی و زهدفروشی و خشونت با خلق به نام خدا همه از بیچارگی است از محروم ماندن از عشق است. این مکر خدایی است که رندانه شما را رسوا می کند. من صدای قهقهه خدا را بر ایشان و از آنچه ایشان می کنند می شنوم.

با یک خدا جنگیدم. آن خدای دیگر هم که برای ام مرده بود. اما به خدای خود که رسیدم آرام شدم. یا مرا آرام کرد. نمی دانم چطور اما یک جور توافقی بین ما حاصل شد. فکر می کنم جهان ما هنوز جهان خدایان بسیار است. یک به یک باید با ایشان حساب خود را صاف کنیم تا به سیمرغ خود برسیم.

مهناز در راه خوب شدن است. طول می کشد. هر روز یک حرکت کوچک. یک گام کوچک. اما وقتی به زندگی برگردد دنیا را طور دیگری خواهد دید. یوسف دوست سی ساله من که پنج سال در زندان نظام مقدس بوده است می گفت بعد از زندان آزادی برایش معنای دیگری یافته است. و هرگز از مراقبت اش بازنایستاده. وقتی از راهی دشوار عبور می کنیم همیشه جهان معنای دیگری می یابد. من برای مهناز دعا می کنم و در برابر همه محبتها و پیامهای خوب و انسانی شما دوستان دیده و نادیده ام خاکساری می کنم و سپاس می گزارم. همدلی و همدردی رسم خوبی است. زیرا که رنگی از خدا دارد. خدایی که از ما غاقل نیست. مثل دوستی که از ما غافل نیست. و جهان چیست بی دوستی؟  

نظرات

نظر