امروز دو خبر مرا به این فکر انداخت که جریان مذهبی هم دارد از نظام ولایی سرخورده می شود. نه اینکه مساله تازه ای باشد اما این روزها قد و قواره شاخصی پیدا کرده است. خبر اول در قالب ویدئوی کوتاهی بود از تجمع خانواده های زندانیان در مقابل اوین. اینکه زنان چادری در کنار زنان مانتویی صف اعتراض واحدی تشکیل داده باشند موضوع بسیار معناداری است. خبر دوم متن تکان دهنده ای بود که سردار علایی نوشته بود در شرح چگونگی شهادت محسن روح الامینی فرزند یکی از صاحب منصبان جمهوری مقدس.

بازیافتن آن یقین گمشده 

مساله برای اهل تاریخ و نخبگان سیاسی و دینی به مخالفت آیت الله منتظری بر می گردد. اما سالها طول کشید (از ۱۳۷۶ که حصر شروع شد) تا ماجرا برای خانواده های مذهبی امر عمومی شود. برای نخبگان و خانواده ها لزوما یقین به امری همزمان اتفاق نمی افتد. اما وقتی مردم و نخبگان به یقین رسیدند می توان گفت که پایان یک دوره فرارسیده است. امروز خانواده های بسیاری از مذهبیون عزیزانی در زندان دارند. این برای آنها سوال بزرگی ایجاد می کند: اگر مساله اسلام و مسلمانی است چرا فرزندان و عزیزان ما که اهل دین و اسلام اند در زندان اند؟ سوال بزرگتر وقتی است که جوانی دستگیر شده در زندان کشته می شود. خانواده های مذهبی از خود می پرسند این چگونه امنیتی است که با کشتن بازداشتی تامین می شود؟ آنها یقین می کنند که ظلمی اتفاق افتاده است. این یقین بسیار مهم است. این ظلم و جوان کشی زیر شکنجه چیزی است که هر رژیمی بتواند انجام دهد و سالم بماند رژیمی که به نام اسلام حکومت می کند از ان جان به در نخواهد برد.

موفقیت نظام تحت رهبری آقای خامنه ای تا پیش از این، ناشی از آن بود که با هزار جور تفسیر و سانسور خبری و جوسازی و مظلوم نمایی و اسلام فروشی جو ابهام آلودی در باره دلایل رفتار خشن خود ایجاد کرده بود. آنچه در جریان انتخابات اتفاق افتاد دو یقین بزرگ به مردم ارمغان کرد: اول یقین به اینکه این نظام دروغگو و متقلب است و دوم اینکه این نظام رفتار اسلامی ندارد و آلوده به ستمکاری است.

هیچ نظامی در برابر مردمی که به یقین رسیده باشند تاب مقاومت ندارد. دلیل روی کردن نظام ولایی به خشونت و زور عریان نیز همین است. این نظام دنبال مشروعیت نیست. دنبال حاکم کردن نظر گروهی قلیل است که سوداهای رنگین دارند و از کیسه خلق فربه شده اند. آنها حتی از لحاظ نظری هم صف خود را از مشروعیت طلبان جدا کرده اند و به صد زبان می گویند مردم دارای حق حاکمیتی نیستند که به کسی بدهند. حاکمیت از خدا ست که لابد با این جماعت ستم پیشه و دروغزن و مردم کش رابطه مستقیم مخصوص دارد. این همان خدایی است که مرحوم طالقانی می گفت باید به او کافر بود. 

از سوی دیگر، نظام ستمکار سخت می کوشد روی پای خود بماند و مدام بر فریب مردم می افزاید. اما جز گروههای قلیل که به هزار و یک دلیل به این جماعت باور کرده اند کسی گرد آنها نمانده و نمی ماند. این است که نظام با احساس خطر از ریزش نیروهایش دست نیروهای وفادار خود را باز گذاشته است تا هر کار می خواهند بکنند و آن را بی شرم و نگرانی از زبان فرمانده سپاه نیز بیان می کند(+).

 این هرکاره شدن است که چشم ایشان را کور و گوش اینان را کر می کند. برای من این قسمت نامه سردار علایی سخت تکان دهنده بود که وقتی از قول پدر محسن می گوید دهان او را خرد کرده بودند، اضافه می کند: 

«فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشته اند.» 

در نظام این ستم پیشگان جواب صداقت شهادت است. اینها دروغزنانی دروغ پرور اند. در نظام اینها جایی برای استقلال رای و شجاعت و منش والا و جان آزاده نیست. اینها دروغ می خواهند. اینها می خواهند تو همان حرفی را بزنی که آنها دوست دارند. تو نباید حرف خودت را بزنی. باید اعتراف کنی که هر نوع فسادی کرده ای و برای انقلاب مخملی آموزش دیده ای و پول گرفته ای و هر که آنها خواستند را باید متهم کنی. 

اینها با این اخلاق مردم کش خود را طلیعه دار ظهور امام زمان هم می دانند. اوف بر شما که با دهانهای یاوه تان هر اندیشه روشنی را آلوده اید. باید هر اندیشه که به دهان شما آلوده شد هفت بار آب کشید تا پاک شود و چهره واقعی خود را نشان دهد. این نوع اسلام ورزی هر مسلمانی را بیزار می کند. و این امری خجسته است. تا پوستین وارونه اسلام از تن این گرگان به در آید. هیچ کسی که دست به کشتن مردمان به ظلم بیالاید نمی تواند افتخار هیچ دینی و دینداری باشد.

چه باید کرد؟

من نگران ام که این جماعت که مغزشان را موریانه جویده و تف کرده است و جمعی آرماگدونی اند در خلا اندیشه جانشین، سقوط کنند. من دوستان ام را دعوت می کنم که اندیشه به فرهنگ و سیاست و اقتصاد جانشین را جدی بگیرند. صدای من به گروه معینی می رسد. وگرنه این وظیفه عام است. ما باید به بعد از نظام ولایی فکر کنیم. باید دور هم جمع شویم و پیشنویس آنچه باید در آموزش و پروش و صدا و سیما و نفت و مجلس و دولت و نظام مردمی و اقوام ایرانی کرد با هم در میان بگذاریم. پیش از آنکه دیر شود. در بحبوحه فروریختن نظام ولایی هیچکدام از ما توان متمرکز شدن بر سیاستهای جانشین نخواهیم داشت اگر هم امروز ان اندیشه ها را روی کاغد نیاوریم. 

تظاهرات را ادامه می دهیم. مزه شیرین همبستگی را باز هم می چشیم. از شهیدان جنبش تجلیل می کنیم. خبررسانی می کنیم. صف خود را بزرگتر و فراگیرتر می کنیم. اما آنها که توان کار فکری و برنامه ریزی برای آینده را دارند باید از هم امروز به فکر باشند. بخشی از انرژی و سرمایه مادی و معنوی جنبش را باید صرف این کارها کرد. این کاری نیست که بتوان به بعد از پیروزی وانهاد. توافقهای مبنایی و پایه ای باید ایجاد شده باشد. تا گذار از خلا قدرت و اندیشه جانشین به نظام مردمی و متکثر و فراگیر با کمترین هزینه صورت گیرد. من به سهم خود به کوششهای فکری و طراحی رسانه ملی کمک خواهم کرد. امیدوارم آنچه می اندیشم ظرف دو ماه آینده تدوین شود و در یک هم اندیشی گروهی که مدتی است شروع شده به نتیجه برسد. در باره روشهای کار می توان فکر کرد و مقاله نوشت. حتما برگزاری سمینارها و نشست های تحصصی لازم است. اما هر کدام از ما که با بخشی از نخبگان و پیشگامان و دانشگاهیان تماس داریم باید آنها را تشویق کنیم در این امور بکوشند یا دست کم دست ما را بگیرند تا توافق ها همه گیرتر باشد. همه راههای بزرگ با قدم های کوچک طی می شود. آینده از آن ما ست برای آن خود را آماده کنیم. 

نظرات

نظر