به اکبر گنجی و همراهانش

ما مردم در سی سال گذشته چیزهای بسیار یاد گرفته ایم. بحرانهایی که از سر گذرانده ایم به ما نشان داده است چقدر مهم است که دستگاه قضا مستقل از سیاست باشد که نبوده است. بر قوانین خردمندانه و بی تبعیض و روزآمد اتکا داشته باشد که نداشته است. چقدر مهم است که صف بندی های سیاسی در قالب تشکل های شفاف کار کنند که نکرده اند. چقدر مهم است که امکانات کشور به گروههای معینی از جامعه اختصاص داده نشود و جامعه بیهوده در سهمیه بندی های بی پایان گفته و ناگفته غرق نشود که شده است. چقدر مهم است که مطبوعات را نتوان به ادنی بهانه ای بست که بسته اند. چقدر مهم است که انتخاب مردم آزاد باشد و از شر استصواب گروهی مانوی مسلک در امان باشد که نبوده است. چقدر مهم است که نفت و ارز با احتیاط و وسواس خرج شود و ولخرجی و خاصه خرجی و سهم خواهی یکبار برای همیشه متوقف شود که نشده است. چقدر مهم است که مردم در حریم خصوصی شان آزاد باشند و هر ناکسی سر در زندگی شان نکند که کرده است. و از این شمار بسیار. ما رنج بسیار دیده ایم در این سال سی. اما گام آگاهی مان نیز تند و پرشتاب بوده است و کم از گنج نیست. هر بحرانی ارمغانی آورده است. چیزی به ما آموخته است. نیازها را مشخص کرده است. توان ما را روشن ساخته است. و در نتیجه به تدوین تاکتیک ها و استراتری حرکت پرشتاب و پیوسته ما کمک رسانده است. به پشت سر نگاه کنیم می بینیم که از سی سال پیش چقدر در نوخواهی خود جلوتر هستیم. چقدر درک بهتری از یک ساختار مطلوب سیاسی و فرهنگی داریم. ما به حقیقت پوست انداخته ایم. 
یک گام بزرگ که ما برداشته ایم جدا شدن تدریجی مان از پستان دولت بوده است. در دقیقه اکنون ایرانیان بیش از هر زمان دیگری در سده اخیر به خود به عنوان ملت آگاهی دارند. آنها از ایده قرن نوزدهمی-بیستمی که دولت را محور همه چیز می دید جدا می شوند و به محوریت ملت می رسند. دلایل این درک تازه و رو-به-آینده بسیار است که حتما ناتوانی دولت انقلاب در مدیریت خردمندانه بخشی از آن است. در واقع در اینجا هم یک ناتوانی به رشد یک توانمندسازی انجامیده است. این مساله مهمی در امر دموکراتیک است. زیرا تا مردمی از پستان دولت جدا نشده باشند تصوری از دموکراسی و گرداندن امور به دست مردم و صاحب نقش بودن خود نخواهند داشت. ایدئولوگ های مردم دولتمدار امثال مصباح خواهند بود که با صراحت و بی هیچ شرمی بگویند مردم اصلا از خود حق حاکمیت ندارند. و برای رئیس جمهور چنین مردمی طبیعی است که مثل احمدی نژاد با لیبرال دموکراسی بجنگد و آن را به استهزا بگیرد.  برای رهبر و شورای نگهبان اش هم دستکاری در رای و تقلب و زورچپان کردن افراد دستبوس و دست پرورده خودشان هیچ مشکلی ایجاد نمی کند نه شرعا نه عقلا! در حقیقت آنچه مردم ما به آن نیاز دارند شرعی دیگر و عقلی دیگر است. همین را هم در سی سال گذشته به تدریج شناخته و ساخته اند. عقلی که بر ان آفرین توان زد عقلی است که مردم با آن خود را به عنوان افراد صاحب حقوق به جا آورند و شرعی که بتوان به آن ملتزم بود شرعی است که این حقوق را از طریق آن بتوان امضا و استیفا کرد و گرنه هم از آن عقل باید دیوانه شد و هم به آن شرع کافر.
در جنبش اخیر چیزهای بسیار روشن شد و نیازهای تازه ای سر بر آورد یا «وقت» برآوردن نیازهای کهنه رسید. از میان اینها همه، یک چیز بر همگان آشکار شد و آن ارزش رسانه بود. معلوم شد که رسانه چه گوهر ارزشمندی است. زیرا با رسانه و از راه رسانه می توان همدلی و همفکری کرد. می توان همبستگی را نشان داد. می توان در باره همه نیازهایی که لازم است بر سر آن بحث صورت گیرد بحث کرد. رسانه نیازی محوری است وقتی صحبت از حق و نقش مردم است.

رسانه های تاکنونی یا ابزار تبلیغ دولتی بوده اند یا بر اساس تفریح و ترانه بنیاد شده بودند. گویی مخاطب ایرانی چیزی جز همین نمی خواهد یا در بساط اش نیست. سه سالی پیش وقتی زمانه را طرح می ریختیم بحث بسیار شد بر سر اینکه رسانه جوان چگونه رسانه ای باید باشد. سخن ها از هر لونی بود اما همه بر سر یک نکته مشترک بودیم: جوان فقط ترانه و تفریح نیست. جوان نیازهای متنوعی دارد که نباید به این دو نیازش تقلیل یابد. سه سال بعد، هم در تجربه زمانه و هم در ماههای اخیر از آفتاب روشن تر شد که جوانان به دنبال حق رای اند. می خواهند نقش داشته باشند. مخاطب منفعل نیستند. می خواهند مسیر حرکت خود را تعیین کنند و بسازند و برای آن ایستادگی می کنند. می دانند که تفریح و ترانه هم در آزادی و صاحب حق بودن شادی آور است. می دانند که بنیاد نشاط جای دیگر است. آنها امروز نشاطی دارند که از ترانه نیست. از رهایی از ترس و تحقیر است. از دیدن قدرت بی زوال مردم است.

 این جنبش هنوز رسانه خود را ندارد. یا دقیق تر بگویم: رسانه فراگیر خود را ندارد. من هفته ها ست که رسانه های جنبش را مطالعه می کنم. از وبلاگ های خوب تا فیس بوک و توئیتر. از فیلمهای موبایلی تا کارهای گرافیکی. از ترانه های مردمی و غمخوارانه و برانگیزاننده تا اکسیون های پرشمار و همدلانه. اما هیچکدام از اینها فراگیر نیستند چون دسترس پذیری شان محدود است. وبسایتها فیلتر می شوند و سرعت اینترنت آنقدر دستکاری می شود که عملا هیچ صدا و تصویری را کسی نتواند ببیند. خبرها سانسور می شوند و اصلا وارونه می شوند. خبرگزاریها و شبکه های خارجی فعال در ایران هم تحت فشار قرار می گیرند و خبرنگاران یا عملا در دفترهاشان محبوس می شوند یا اخراج. ما رسانه ای ملی و فراگیر و قابل اعتماد از خود نداریم.

می گویید بی بی سی هست. صدای امریکا هست. هست. درست. اما حرف من این است که با همه احترامی که به هر دوی این شبکه ها می گذارم ما بعد از سی سال نباید منتظر انگلیس و آمریکا باشیم تا صدا و تصویر ما و جنبش ما باشند. امروز ایرانیان به اندازه کافی از نظر عدد و ثروت و البته از نظر آگاهی و همبستگی در حدی هستند که بتوانند رسانه ای ایرانی تاسیس کنند. و باز با همه احترامی که به هر دو شبکه دارم باید بگویم اگر فیلمها و تصویرهایی که مردم از جنبش خود فراهم کردند نبود این دو شبکه چه داشتند که نشان دهند؟ مردم آنها را تغذیه کردند. ولی هر دو رسانه در دایره نیمه بسته ای از کارشناسان خود و در چارچوب محدودیت هایی می چرخند که رنگ جنبش را و رنج مادران و جوانان و کوشندگانش را نمی تواند نشان دهد. در نبود رسانه های حرفه ای ایرانی البته این رسانه ها نقش مهمی بازی کرده اند اما تا کی باید به نقش آنها تکیه کرد؟ آنها فاقد توانایی برای نشان دادن طیف متنوع مردمان ما و نیازهای ما فارغ از نگرانی ها و محدودیتهای دولتهای خود هستند. نه در باره رفراندوم مطرح شده از سوی رهبران جنبش حرفی شنیدنی و تازه می توانند گفت و نه از آکسیون هایی مانند اعتصاب غذای نیویورک گزارش درخوری می توانند داد. نمی خواهم قدر و ارج کار آنها را کم بگزارم. نه. می خواهم به محدودیت های ساختاری و سیاسی آنها اشاره کنم. این محدودیت ها رفع شدنی هم نیستند. فقط تذکر دادنی است برای ما که بدانیم تا رسانه ای ایرانی نداشته باشیم انتظار پوشش وسیع به خبرهای جنبش برآورده شدنی نیست. انتظار دیدن طیف های مختلف مردمان و کارشناسان و تحلیلگران ممکن نخواهد بود. انتظار دخالت دادن مردم و جوانان و استعدادها در تولید و گزارش خبرهای ایران و جوامع ایرانی نشین بیهوده است. ما رسانه ای می خواهیم که رنگ ما را داشته باشد. از خودمان باشد. خودمانی باشد. از کج و کوج شدن سیاست این دولت و آن وزارت خارجه تاثیر نپذیرد. متعهد به مردم ایران و منافع مردم ایران باشد. بی بی سی و صدای مبهم انگلیس نباشد. صدای سلیس سهراب و سعید و شادی و سمیه باشد. صدای آمریکا نباشد. ندای ایران باشد.

تاسیس رسانه ایرانی می تواند هدفی دستیاب برای جنبش و محکی برای توان همفکری و همبستگی آن باشد. تا اینجا این همدلی و همبستگی به آکسیون های مختلفی شکل بخشیده است و امروز به یکی از مهمترین آنها رسیده است. اگر می توان اعتصاب غذایی را سازماندهی کرد و حمایت دهها چهره برجسته   ایرانی و جهانی را جلب کرد و آن را با مدیریت قابل تحسین به پیش برد چرا به ارتقای همین ظرفیت نیندیشیم و آن را در خدمت هدفی پایدارتر نگذاریم؟  ما نشان داده ایم که توانایی ایجاد دهها آکسیون داریم که به جای خود بسیار مهم است اما مهمتر از آن بسیج این توانایی برای تاسیس رسانه ای است که صدای همه این آکسیون ها و صدای مردمی باشد که این آکسیون ها در حمایت از آنها سازماندهی می شود. 

نظرات

نظر