سی سال پیش وقتی نسل ما در گرماگرم انقلاب بود ایده های دیگری داشت. دنبال حکومت اسلامی بود. دنبال نابودی امپریالیسم بود. می خواست پرولتاریا بر جهان حکم براند که تعبیر اسلامی اش می شد مستضعفین. به خیال خودمان معادل قرآنی ایده انقلابی مارکس را پیدا کرده بودیم. نسل ما مسلمان بود اما زیر سایه مارکسیسم رشد کرده بود. مخالفت با جهان سرمایه برایش اهمیت داشت. در کاپیتال چیزی پست و فرومایه و دنیاطلبانه می دید. نسل ما به عرفان ماتریالیستی گرایش داشت. از  دل آن اندیشه ها که باید روزی به شرح از ان گفت چیزی حاصل شد که امروز در نظام ولایت مطلقه می بینیم. این نظام مظهر عرفان ولایتی و ماتریالیسم قدرت است. پول را درویشانه تحقیر می کند و همزمان حریصانه می پرستد و به خدایی می رساند. شگفت آور خواهد بود اگر ببینید احمدی نژاد چگونه شعارهایی را می دهد که زمانی پیشتازان چپ ایران می دادند. در عین حال او همه را با نان می خرد و به هیچ چیز جز قدرت برهنه ایمان ندارد. البته این توصیف آقای خامنه ای هم هست. تقصیر کسی نیست اگر هست. خود او گفته است و تاکید کرده است که احمدی نژاد به او از همه رجال قدیم و جدید الاسلام نزدیک تر است. 

نسل امروز نسل دیگری است. این همان چیزی است که آقای خامنه ای و احمدی نژادهایش درک می کنند و از ان می ترسند. این نسل در جهان دیگری رشد کرده است. جهانی که درست در مسیر مخالفت با اندیشه های مرده و زوال یافته و فروپاشیده ای است که در مدارس این نسل تدریس می شود و در صدا و سیمایش تبلیغ. جهانی که جنتی ها و مصباح ها و حسینیان ها و امام جمعه های دولتی را به دون کیشوت تبدیل کرده و به موزه سپرده است. جهانی که بن لادن ها و ملاعمرها را مخلوع و آواره و بی کشور کرده است. جهانی که پیشگامان پرولتاریاگرایی اش هم دیگر به ترک آن ادعاها گفته اند. جهانی که تا کنج همه خانه های وزیران و وکیلان و سفیران و مدیران همین نظام ولایت مطلقه نفوذ کرده است. از این نظام دیگر چیزی نمانده است مگر همین اوباشان چماق به دست و ایده های دون کیشوتی احمدی نژادهایش و گروهی از بیچاره ترین مردم که به نان و سیب زمینی رای می دهند یا ساده دلانه فریب محتسب مابی آنان را خورده اند. نظامی که مدرسه اش کسی را تربیت نمی کند و صدا و سیمایش را کسی باور نمی کند. نظامی که نخبگان را حرمت نمی نهد و دانشگاه را به پادگان و قبرستان تبدیل می کند. نظامی که دورترین فاصله را از آینده دارد که جوانانش باشند و بهترین راهی که برای نزدیک ماندن به توده چشم و گوش بسته دارد ابزارانگاری و ریاکاری دینی است.

این نظام نظام جهان آینده نیست. نظام جهانی گذشته و درگذشته است. ایران آخرین حلقه از کشورهای انقلابی بود و فرصت نیافت دوران انقلابیگری را با حمایت برادر بزرگ بدرستی طی کند. ناچار قضای ناکرده به جا می آورد و در جهانی که کسی زیر سایه برادر بزرگ نمانده است از آستان و باستان این برادر رها نمی شود. می کوشد هر طور شده ایده های فروریخته را جمع کند و از تکه های آن آینه شکسته چیزی بسازد. اما در این آینه صد-بند-خورده چیزی دیده نمی شود مگر قیافه های کژ و قامت های کوژ. ایران به ضرب و زور پاسدار ایده هایی است که با نمایندگان کهنسال اش دفن خواهد شد.

نظام جمهوری اسلامی نظام آینده نیست چون از آغاز با اقشار آینده دار ایرانی از در ستیز وارد شده است. آنها تا کنون قربانیان شاخصی داده اند اما نامدارترین شان ابولحسن بنی صدر بود و سپس غلامحسین کرباسچی. و تازه ترین قربانی شان میرحسین موسوی. این نظام سر سازگاری با طبقات شهری ندارد. از آغاز دل در گرو پرولتاریای حاشیه نشین بست و روستائیان چشم و گوش بسته و هنوز هم بر همان مسیر می رود و از همان تغذیه می کند و از همان اقشار نیروهای بسیج و پلیس ضدشورش خود را بر می گزیند. علت اش هم امروز از همیشه روشن تر است: آنها مردمانی اند که ادعای رای و نظر ندارند. جمهوری اسلامی که اکنون به حکومت اسلامی-پرولتاریایی تبدیل شده است شیفته هر کسی است که رای ندارد یا رای اش را می شود خرید. شیفته هر کسی است که طبقات دارای رای را دشمن می دارد.

سیاست جمهوری اسلامی بر جذب پرولتاریا و حذف لیبرالها بوده است. تمام امکانات دانشگاهی و بورسها و سهمیه ها و امکان ارتقا و تملک اسباب ثروت و قدرت بای نحو کان در اختیار این جماعت بوده است. اینها نوکیسگان جمهوری اند و امروز فدائیان رهبر. در مقابل جمهوری تا توانسته مردم طبقه متوسط شهری را سرکوب کرده و کنار زده و محدود کرده و راه ارتقای اجتماعی را بر ایشان بسته است. در این انتخابات راه بازگشت آنها به قدرت در چارچوب خود این نظام را بست. راه نمایندگی کردن رجال جمهوری را برای این طبقات هم بست. جمهوری اسلامی به خیال خود اکنون می تواند بی دغدغه از بازگشت اندیشه های چالشگر کسانی که صاحب رای و استقلال فکری اند مطلقه بودن ولایت خود را بی چون و چرا ادامه دهد. ولایت مطلقه حوصله سوال و کنکاش و استیضاح و طلب پاسخگویی و شفافیت ندارد. آقای خامنه ای در بیست سال رهبری اش یک بار هم در مقابل پرسش و پاسخ خبرنگاران حاضر نشده است سهل است یک بار هم کسی نتوانسته در مجلس خبرگان از حق نظارت بر او استفاده کند. او مسئولی است که از او سوال نمی توان کرد. چنین کسی و نظام تحت رهبری او طبعا با اندیشه مستقل صاحب رای مساله دارد و به سرکوب آن می گراید. اصلا تصادفی نیست که نماینده آقا در کیهان حسین شریعتمداری است و قاضی محبوب اش مرتضوی و وزیر ارشادش صفار هرندی و هنرمند مورد ستایش اش ده نمکی.

جمهوری اسلامی در ده سال اول هم ضد روشنفکر و دانشگاهی و ضد اهل فکر و قلم و نویسنده بود و بزرگترین شمار اعدامی هایش از ایشان است و بزرگترین گروه مهاجرش هم از اینان است. اما در بیست سال بعدی به شکلی استراتژیک تمام عناصر بازگشت به آینده را قدم به قدم زدوده است و سیاست حذف نسلی را پیشه کرده است و در انتخابات دهم با خدعه و نیرنگ به اوج رسانده است.

خلاصه کنم. رای من کو؟ دقیق ترین شعار ممکن در مقابل این سیاست مزورانه و ضدانسانی است. سیاستی که ایران را به گولاک اصحاب رای تبدیل کرده است. رای من کو؟ یعنی اجازه نمی دهم مرا حذف کنی. من یک فرد صاحب رای هستم. رای مرا نمی توان به نیابت یا جعل و فریب نوشت و صندوق صندوق پر کرد. رای من محترم است. تک تک رای های ما حرمت دارد. مثل اثر انگشت ما تک است و بی همتا. این رای ها نماینده انتخاب ما هستند. نمی توانی در آنها دست ببری. نمی توانی به دلخواه آنها را کم و زیاد کنی. من پای رای ام ایستاده ام. رای ام را دنبال من می کنم. زیرا من هستم که با رای ام جامعه را جهت می دهم و مدیریت می کنم. این خطرناک ترین شعار برای ولایت مطلقه و پاسبانان آن و ریزه خواران خوان نعمت او ست. این است که او با تمام قوا به مقابله با رای بر می خیزد. شرم و حیا را کنار می گذارد و عریان می شود تا سراپای درشت و بی اندام و کوژ و کژ او را ببینی. او به تو حمله می کند چون از تو متنفر است. از رای تو از رسانه تو از ایده های تو از پسند و ناپسند تو. تو به صورت موجودی مزاحم برای او جلوه می کنی. یک خرمگس که راحت اش نمی گذارد. یک کابوس که بیدار نگهش می دارد پریشان اش می کند. راهی برای سروری بر تو ندارد. رهبر طبیعی تو نیست. این او را به هراس می افکند. این خشونت که می بینی شدت ترس او ست که خود را در حمله کورانه و سبعانه نشان می دهد. برای او زن و مرد و کوچک و بزرگ و باگناه و بی گناه ندارد. مردم را دشمن می بیند. هر کس را با او مخالفت کند هر کس را که از سوال کند. هر کس که رایی داشته باشد که او را نادیده می گیرد.

او خردگریزان را خوش می دارد چون در برابر خرد او کسی دیگر به خرد نیاز ندارد. حسابگرترین و خردمندترین و مکارترین و خدعه گرترین مردم همو ست او رهبر فرزانه است و سخنانش حکیمانه. در برابر او هر فرزانگی و خردگرایی و خود-رایی بیجا و بی معنا ست. این است که بی خردترین افراد نمایندگان اویند و دون کیخوته ها در دستگاهش همه کاره. حالا تو امده ای و با یک رای می خواهی دکان او را برچینی؟ کام تو را تلخ می کند زیرا بسادگی کام او را تلخ کرده ای. او می خواهد یکبار برای همیشه درسی به تو بدهد که فراموش کنی رای چیست. او قصد حذف کردن تو را دارد. اطاعت کنی بترسی جا بزنی دوره ای سیاه تر از پیش حاکم خواهد شد. کافی است جا نزنی. فریاد بزنی: رای من کو؟  

    —————–
* عنوان و ایده این نوشته با خواندن تحلیل هوشمندانه الفیا (مستعار) شکل گرفت و آن را تقدیم می کنم به میم آ. که مشوق من برای نوشتن شد.

نظرات

نظر