چهار سالی پیش من یادداشتی در سیبستان نوشتم (دسامبر ۲۰۰۴) که به مساله بی-مرکز شدن جامعه ایرانی می پرداخت: مدل شناخت بی مرکزی در تحلیل جامعه ایران. سپس یادداشت توضیحی دیگری با عنوان: بی-مرکزی یا بسیار-مرکزی. آن یادداشت را در صورتهای دیگر هم دنبال کرده ام از جمله در طراحی رسانه ای رادیو زمانه و در باره آن جداگانه در وبلاگ زمانه هم نوشته ام (مثلا: تحول مفاهیم در ژورنالیسم عصر دیجیتال). در این یادداشت می کوشم نکته دیگری را که گاه به اشاره از آن یاد کرده ام کمی بازتر کنم و بر آن تاکید کنم چون اهمیت سیاسی ویژه ای دارد.

بهانه این یادداشت خواندن مطلب عباس عبدی شد در اعتماد ملی. این احتمالا از یادداشتهایی است که عبدی از سر بی حوصلگی نوشته است چون یکدست و منسجم نیست و مثل چند یادداشت دیگرش به نوعی موعظه شبیه است.  او سوال مهمی مطرح کرده است که خود جواب روشنی به آن نداده است. در آغاز نوشته اش می پرسد:

چرا تشتت و پراکندگی در جامعه امروز در هر دو عرصه عمل و نظر وجود دارد؟ و آیا وجود چنین پدیده‌ای مفید است یا خیر؟ اجتناب‌پذیر است یا اجتناب‌ناپذیر؟ در این میان وحدت و هماهنگی چه معنایی خواهد داشت؟

بر اساس مدل بی مرکزی جواب سوال عبدی روشن است. تشتت از یک منظر سیاسی نتیجه انتخاب و رفتار حکومت است. فشار حکومت و مقاومت جامعه نتیجه اش ذره ای شدن است. به بیان دیگر، حکومت مدلی از رفتار فرهنگی را می پسندد و رواج می دهد که دیگر وقت و زمان و دوره اش گذشته است و در نتیجه جامعه در مقابل آن مقاومت می کند و این مقاومت نه از سر بدخواهی و مبارزه با دولت و حتی نوعی نافرمانی مدنی است که مقاومتی طبیعی به دلیل ناهمزمانی درک دولت و درک عموم افراد جامعه از یک مفهوم است (از جمله مفهوم رابطه با دولت). جامعه ایران سرشار از ناهمزمانی یا عدم تطابق زمان های فهم در باره صدها موضوع مختلف است عمدتا بین نهادها و اندیشه دولتی و نهادها و اندیشه های مردم. این عدم تطابق بناچار به کاربرد زور از طرف دولت می انجامد (چه زور آشکار و عریان چه زورهای شکلات پوش شده) تا ایده های کهنه شده خود را اجرایی کند و همزمان برای پوشاندن فاصله فهم خود از واقعیت ها مردم را متهم کند که فریب دشمنان موهوم را خورده اند و گروههای مقاوم را کوچک و حاشیه ای جلوه دهد تا به خیال خود (و برای تزیین آن نزد هوادارانش) غلبه بر آنها را ممکن بپندارد. از سوی دیگر، کاربرد زور و فشار و تهدید و گسترش دادن حوزه دخالت دولت در هر امر کوچک و بزرگی از جمله مثلا پوشیدن یا نپوشیدن چکمه زنانه در حالی که اکثریت مردم این زور را نامشروع و آن خواسته ها را تجاوز به حقوق خود می دانند باعث می شود نوعی استیصال دوجانبه شکل بگیرد: دولت ناتوان از پیش بردن ایده های خود است و مردم ناتوان از تامین امنیت روانی خود (این استیصال در هژمونی است و بن بست دو جانبه). این درگیری مداوم در طول سالها به طور طبیعی به تشتت اجتماعی و عدم مفاهمه و ناهمزبانی و فاصله میان دولت و ملت می انجامد.

اما دولت به دلیل تصلب در برداشتهای خود از دین و تصوراتش از رابطه ارشادی با مردم و قائل بودن نقش پدر و بزرگتر خانواده ملت برای خود (مدلهایی که همه در جهان به-دقیقه-اکنون مورد تردید قرار گرفته و بشدت نقد شده و دیگر رها شده است) به خود حق داده و می دهد که برای تحکیم موقعیت متزلزل خود و حفظ مرکزیت ادعایی خود با همه مرکزهای دیگر بستیزد و آنها را تضعیف کند و از بین ببرد. در واقع این دولت همان کاری را در سطح فرهنگ می کند که رضاشاه با شیوخ و رهبران محلی می کرد تا قدرت مرکز را تحکیم بخشد.

اما مساله در سطح فرهنگ را نمی توان به شیوه رضاشاهی پیش برد مگر اینکه اندیشه نظامی-امنیتی را اصل دانست. مطالعه برامدن روزنامه همشهری و موفقیت روزنامه شرق و پرمایگی شهروند امروز و بالندگی روزنامه جامعه و شهرت و خلاقیت کاپوچینو و مانند آن و نیز تجربه تاسیس و گسترش رادیو زمانه و اخیرا بی بی سی فارسی نشان می دهد که هر گاه مرکزی ایجاد شود که به روی نیروهای مختلف باز باشد و روشی امروزی و غیردستوری داشته باشد و هواخواه مشارکت واقعی باشد جمع بزرگی از نیروهای فعال و خلاق دور آن جمع می شوند. حتی جایی برای نشستن و بحث کردن اگر به کوچکی کافه تیتر هم باشد از آن استقبال می شود و می تواند بزودی به نهادی برای خود تبدیل شود. اما همه اینها طبعا برای دولتی که حضور دیگری را بر نمی تابد و مزاحم تلقی می کند خطرناک تلقی می شود. بنابرین دولت ایران که با همه مخالفت اش با پهلوی ها به سبک رضاشاهی می اندیشد به طور استراتژیک با ایجاد مرکزهایی که نتواند آنها را کنترل کند مخالفت و مقابله می کند حتی اگر این مرکزها حسینیه های درویشان گنابادی باشد. به این ترتیب رفتار دولت ایران به معنای واقعی کلمه انحصارگرا ست.

«همه چیز برای دولت» شعار واقعی مقامات ایرانی است. شعاری که از عمر مرگ آن در جهان دست کم یک نسل گذشته است و دولتهای هواخواه آن را با فروپاشی روبرو ساخته است. عبرت آموختن از فروپاشیدگی آن دولتها مردان جمهوری ما را به این نتیجه رسانده است که فروپاشی را وارد جامعه کنند. مثل تصویر دوریان گری آنها ترفندهایی به کار می برند که دولت را جوان و سرزنده نشان دهد اما ایده های پیر و فرسوده این دولت تنها به تضاد فزاینده و تشتت بیشتر خواهد انجامید. در اتاق پشتی دولت تصویر مدام پیرشونده ای هست که بزودی از قاب فروخواهد ریخت. راههای نجات ملت را جداگانه باید بحث کرد اما تنها راه نجات از سوی دولتیان که قاعدتا باید برای تداوم دولت خود اهمیت قائل باشند این است که این پیران خندان و جوان نما دست از تحمیل اندیشه خود بردارند و ساز-و-کارهایی را به رسمیت بشناسند و میدان دهند که در شان مردمی است که بخش بزرگی از آنها شهرنشین و تحصیلکرده و مشارکت طلب اند. این جنگ فرسایشی با جمع و جامعه و مرکز و نهاد و تنوع بیهوده است و می بینید که بیهودگی خود را چگونه بر سر همه آحاد جامعه پراکنده و زندگی را برایشان از مزه انداخته است.

نظرات

نظر