انقلاب که شده بود من همیشه با حرفهای ملیون با پسزمینه ای از شگفتی گوش می کردم که چقدر برایشان ماجرای مصدق هنوز زنده است. فکر می کردم مگر ماجرا در ۲۵ سال پیش اتفاق نیفتاده است؟ امروز در ۳۰ سال پس از انقلاب می بینم که برای خود من والبته برای نسل من بسیار چیزها هنوز تازه است. مگر با مرگ ما آنها هم کهنه شود. اما ما هنوز زنده ایم و نیز آنها که مسئول اند.

دیروز با یاد آدمی از خواب برخاستم که یکی از شریف ترین و خداترس ترین آدمهایی بود که می شناختم. در آن خواب و بیداری تلاش می کردم نام اش را به یاد بیاورم. گویی می گفت یاد آر ز شمع مرده یاد آر. چرا با یاد او از خواب بیدار شده بودم. نمی دانم. شاید خوابهایی می دیدم که وقتی به او رسیده بود دیگر بیدار شده بودم. او برای گروه کوچکی از ما جوانهای ۱۶-۱۷ ساله معلم متجدد قرآن بود. دایی بزرگوارم او را معرفی کرده بود. در خانه یکی از رحیم پورها در خیابان دکترا جمع می شدیم. گاهی هم در خانه خودش. لابد در خانه بر و بچه های دیگر هم دوره ای داشتیم. اما یادم نمی اید. انچه یادم مانده این است که شیفته قرآن بود و به سبک آن زمانها قرآن را مثل یک مانیفست می خواند و بحث می کرد. حرفهاش خیلی اوانگارد به نظر ما می رسید که از زمینه ای سنتی می امدیم. اما آمده بودیم که قرآن را به طرز نو بیاموزیم.

مهندس برازنده نمونه عالی و متعالی یک انقلابی قرآنی بود. با آیان قرآن زندگی می کرد. ما را همه جا با خود می برد. به روستاها مثلا. نشست و خاست اش با مردم بود و برای مردم بود. بعد هم که جهاد سازندگی راه افتاد او شد مسئول اش. مرد کار بود و کار و کار. دوره انقلاب یکبار به مناسبتی که یادم نیست همراه با صدها ماشین از مشهد برای تظاهرات به قوچان رفتیم. من و جمع کوچک دوستان محفل قرآن مهندس برازنده هم با اتوموبیل قدیمی اما جاداری که داشت راه افتادیم. ماشین ها همه در بیرون ورودی شهر پارک کردند و تظاهرات کنان همراه با مردم محلی به مدرسه/مسجدی رفتیم. در بازگشت وقتی به محل پارک ماشین ها رسیدیم دیدیم چماقداران شاهی به حساب ماشین های تظاهرات کنندگان رسیده اند و شیشه ها را شکسته اند. شیشه جلو ماشین مهندس برازنده هم خرد شده بود. او اولین حرفی که زد خواندن ایه ای از قرآن بود: و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الثمرات. این آیه انگار برای همان حادثه نازل شده بود و ذکر آن آنقدر بجا بود که ما همه سرخوش شدیم. او عین ایمان بود.

وقتی ازدواج کردم یکبار دیگر به خانه اش رفتم. که احتمالا خانه جدیدی بود. دو سالی از انقلاب می گذشت. او هم گویا تازه ازدواج کرده بود. من و همسرم به دیدارشان رفتیم. اما خانه اش از شدت سادگی مرا متحیر کرد. گرچه خود منهم زندگی آنچنانی نداشتم و دانشجویی یک لاقبا بودم اما او و همسرش که هم افق او بود چنان ساده و بی پیرایه زندگی می کردند که تمام عرفهای ذهنی مرا به هم می ریخت. الگویش بی گمان آموزه های ساده زیستی بود که آن روزها به عنوان آموزه ای مهم برای زندگی مسلمان انقلابی مطرح بود. برازنده حرف و عمل اش یکی بود.

بعدها من دیگر شدم. برازنده را باید در همان سالهای آخری که در مشهد زندگی کردم می دیدم اما با وجود دعوت یکی از شاگردانش که مرا هم می شناخت نرفتم او را ببینم. اوایل سالهای ۷۰ بود. نمی خواستم تصویری را که از من دارد خراب کنم. توضیح دادنش هم برای من مشقت آور بود. او با ایمانی خدشه ناپذیر می زیست و من چگونه می توانستم به او بگویم که من از هر دید ایدئولوژیک دست شسته ام. اما شاید بهتر بود می رفتم. هنوز ایران بودم که شنیدم در بازگشت از یک مجلس قرآنی نیمه شب نیمه دی ماه راه بر او بسته اند و او را از ماشین بیرون کشیده و زده اند و شکسته اند و سپس خفه کرده اند و کنار خیابان در جوی آب راه کرده اند. او بی گمان در آخرین لحظات عمر هم آیات قرآن می خوانده است و بر کشندگان خود رحم می اورده و آنها را انذار می داده و به قیامت وعده می کرده است. او با لبخند از جهان رفته است اما مرگش برای من کابوس بود. و سوالی بزرگ. چگونه می شود چنین مردی را که با قرآن زندگی می کند و آزاری به کسی ندارد در یک کشور اسلامی کشت؟ به چه گناهی؟

لابد به گناه فهم قرآن از راهی بجز فهم رسمی حاکمان. قصه او یاد اسلام شناس و قرآن پژوه دیگری را برایم زنده می کند. اگر برازنده روشنفکر بود و مهندس بود و خانه اش در محله های آپارتمانی مشهد این یکی روحانی بود و بر پایه سنت حوزوی می زیست و خانه فقیرانه اش هم جایی نزدیک حرم. شبی سرد از شبهای پاییز یا زمستان ۵۷ با برادرم رضا به دیدارش رفتیم و شاید یک دو تن دیگر هم بودند. خانه اش سرد بود و در اتاقی که مهمان می پذیرفت جز زیلوی نازکی نبود. به خاطر ما چراغ علاءالدین کوچکی روشن کرد و قوری چای بر سر آن و در حالی که من می کوشیدم سرما را مهار کنم و خود را به این ساده زیستی علوی عادت دهم او سخن می گفت و به سوالات ما پاسخ می داد. آیین این بود که مسلمانان انقلابی نباید زندگی شان از زندگی مردم محروم بهتر باشد. و او بر آیین بود. کتاب توحیدش که گمان ام تازه در آمده بود سر و صدای بسیار کرده بود. کتابی که تا پس از انقلاب هم روی دکه های مطبوعاتی دور حرم هم فروخته می شد. کتابی که نهایتا حکم مرگ او را پشتیبان شد. حبیب الله آشوری روحانی زاهدی بود که مانند اسلاف باتقوای خویش از سخن حق گفتن پروا نداشت. مجیز کسی را هم نمی گفت.

بر خطا بود؟ شاید آرای او در باب توحید یا ارای مهندس برازنده در باب قرآن از همه بابت دقیق نبود. اما چه کسی آرایی صد در صد دارد؟ و چرا سلوک فکری که در هر مرحله ای با نقد و اعراض و تجدید نظر همراه است باید برای آشوری و برازنده موقوف باشد و قتل در پی آورد؟ احمد قابل تنها کسی است که این نکته را با شجاعت تمام در نامه ای که سالیانی پیش به آقای خامنه ای نوشت مطرح کرد. آقای خامنه ای حتما برازنده را می شناخت اما دوست و همدم آشوری بود گرچه قهرکرده از او:

«در هنگامه محاکمه و اعدام دوست و همراه و همفکر سابق شما، مرحوم شیخ حبیب الله آشوری به اتهام ارتداد سکوت کردید و شاهد جان باختن فردی شدید که به جرم انتشار کتاب «توحید» و اصرار و شهادت آقایان شیخ ابوالقاسم خزعلی (عضو سابق شورای نگهبان) و شیخ محمد تقی مصباح یزدی مبنی بر کفر آمیز بودن مطالب و مرتد بودن نویسنده ی آن کتاب اعدام شد.»

اما ماجرا زمینه شگفت آور دیگری هم دارد. قابل می نویسد:

«وجدان شما بهتر از هرکسی گواهی می دهد که در جلسات متعدد و تلاش های مکرر و نا موفق دوستان مشهدی و خراسانی برای آشتی دادن شما با مرحوم آشوری (پیش از پیروزی انقلاب)، سخن اصلی شما این بود که «مطالب کتاب توحید از من است که این آقا به نام خودش چاپ کرده است» . شگفت انگیز نیست که از دو نفر با یک دیدگاه ، یکی اعدام شود و دیگری تکریم؟ یکی شایسته ی «گور» باشد و دیگری شایسته «رهبری نظام اسلامی». کاش این شهادت را در دادگاه مرحوم آشوری و نزد دوستان خود (آقایان خزعلی و مصباح) نیز می دادید تا یک روحانی زاهد و فقیر و معتقد به خدا و رسول (ولی مخالف شما) مظلومانه کشته نمی شد.»

هنوز آن شب و روزها آنقدر تازه است که انگار همین دیروز بوده است. این خون هنوز گرم است و می جوشد. تا وقتی که خونخواهی شود. گذشت سالها و سالها و دهه ها چیزی را عوض نمی کند. ستم ستم است. خاصه وقتی ستمگر را سر بازایستادن نیست و نشانی از توبه و بازگشت و تنبه از خود نشان نمی دهد. برای من سی سالگی انقلاب مشحون است از خاطراتی اینچنین. لطفا خودتان را تزیین نکنید. یاد حرفهای لازیجانی می افتم که در این سفر اروپایش گفته است. که «ایران کشوری دموکراتیک است». اما فکر می کنم بهتر است از خانواده آشوری و برازنده بپرسیم که ایران چگونه کشوری است. از خانواده دکتر تفضلی بپرسیم. از خانواده فروهرها مختاری ها پوینده ها. از مادران کشتگان خاوران. از خانواده میلیونها مهاجر و گریخته از ایران. افتخار بیهوده برای خودتان نسازید. بدون احقاق حق خونهایی که به ناحق ریخته شده و جانهایی که به ستم آشکار گرفته شده است همه شما مسئول اید. متهم اید.

————————————
*در باره نویسنده توحید جز حرفهای احمد قابل چیزی که در وب در دسترس باشد نیست یا من نیافتم. متن نامه قابل را در وبلاگ او بخوانید: نامه به رهبری؛ کتاب توحید را ندارم اگر دوستی دارد برای مدتی به من برساند ممنون می شوم. اگر هم از دوستان خراسانی کسی از آشوری یاد و خبری دارد به من همینجا یا جداگانه بنویسد. یک پاراگراف از این مطلب دکتر خنجی هم در باره توحید آشوری است: در باره مفهوم «رده».

در باره مهندس برازنده سعید حنایی کاشانی دوست نازنین ام نیز مطلبی نوشته است سالهای پیش: مهندس برازنده؛ آن دوست همدانشگاهی در مشهد را به نام دیگر به یاد نمی آورم اما اگر این یاد-داشت را خواند دلم می خواهد به من بنویسد و از سالهای آخر زندگی برازنده بگوید و تحول عقایدش.

نهضت آزادی در چهارمین سال قتل مهندس برازنده بیانیه ای منتشر کرده است که در آن می گوید: همسر ارجمند وی که از برخورد مقامات مسئول ناامید و مأیوس و بلکه بیمناک شد، لاجرم با دو فرزند کوچک خود «حنیف» و «هدی» در خلوت خاموش خویش به سوگ نشست. متن نامه سرگشاده به رئیس جمهور خاتمی در سایت نهضت آزادی.

عبدالله نوری نیز در دفاعیات اش به یادکردی نیکو از قربانیان دستورات رهبران و فقهای انقلاب پرداخته است: مگر حاکمیت مسئول حفظ جان انسانها نیست؟  

 

نظرات

نظر