سید خوابگرد در کامنتی پای مطلب پیشین که اصلا به خاطر نوشته ای از خود او شکل گرفته بود در باره اینکه من نوشته بودم: "به نظر من روشن است که دیگر نمی توان با خردگریزان فارغ از اینکه برای خردگریزی شان چه بهانه و توجیهی دارند و می آورند مفاهمه داشت زیرا که ارزش مشترکی میان ما نیست. آنها حتی قرائت ما را از قرآن و حدیث هم نمی پذیرند. دین آنها دین دیگری است." نوشته است:
«یا باید به سلک ایشان درآمد که شدنی نیست، یا ایشان را با خرد آشتی داد که این پرسش را پیش می‌آورد که «چگونه؟». همین رویکرد نیز به حداقلی از مفاهمه‌، حتا اگر مفاهمه‌ی اخلاقی باشد، نباز دارد که متأسفانه همین حداقل هم وجود ندارد. در واقع، به‌ظاهر به بن‌بست می‌رسیم در این مواجهه. و با این روند، می‌ماند فقط این که از خیر این رویارویی‌ها و جدل‌های میان حاکمیت و اهل فرهنگ و خرد بگذریم و دل‌خوش باشیم به آن‌چه تطورات زمان و خصوصاً رفتارهای اجتماعی پیش‌بینی‌ناپذیر مردم (عوام) پیش می‌آورد.» من این را بهانه می کنم چند کلمه ای آنچه را که گفته ام بازشکافم.

سیدجان، مساله این است که ظرفیت بخش بزرگی از ارزشها که در سه دهه اخیر مبنای ادعا و شعار و عمل نصفه نیمه و ریای نهاناشکار دولتیان بوده است تمام شده است. اسم اش را بن بست بگذاریم با هر چیز دیگر کنه ماجرا همین است. این ارزشها آنقدر نابجا و به صورت ابزاری به کار گرفته شده و دستمالی شده است که حالا یک جماعتی باید بیایند صورت واقعی و انسانی و نامشوه این ارزشها را روشن کنند. اما چنان کسانی احتمالا امروز دست به این کار نخواهند زد چون با ادامه جریان ابزاری کردن دین و اخلاق و عقاید و اصول برای سواری گرفتن از اسب قدرت این قرائتهای تازه هم فاسد خواهد شد. آنچه دارد اتفاق می افتد این است که نخست جماعتی در کار آیند و آمده اند که دین و اخلاق و عقاید و اصول را از دست سیاست بازان و قدرت ستایان بیرون آورند. سیاست بازان در کشور ما نخست باید برهنه شوند و از خرقه ریایی شریعتمداری خلع شوند و یکباره با ما راست بگویند که ما نه بر اصول دین که بر اصول قدرت مطلقه رفتار می کنیم. دین را رها کنند به حال خود. سیاست را سیاسی تعریف کنند. اینطور دست کم رفتارشان با هزار شبهه دینی و اخلاقی پوشیده نخواهد شد. اگر هم قدرت به کار می برند قدرت عریان خواهد بود و طبعا این شفاف شدن قدرت به ما اجازه خواهد داد از مسیر مناسب به نقد و واکنش بپردازیم نه با توسل به آیات و روایات. سیاست باب اعتقاد نیست. باب کسب و حفظ قدرت است. این سیاست پیشگان هم همان می کنند اما با رفتن زیر خرقه دین امر را بر مردم و نخبگان حتی مشتبه می کنند. آخوند باشند یا نباشند مهم نیست. وقتی به صحنه قدرت پای نهادند دیگر آخوند نیستند سیاست پیشه اند (اگر هنوز آخوند مانده بودند البته باید سخن دینی و اخلاقی و مثلا گفته امام علی در آنها تاثیر می داشت). این شان موقعیت است که اهمیت دارد نه لباس و خاستگاه. تازه این خاستگاه هم سی سال پیش شاید اعتباری روحانی و اخلاقی داشت اما در این سی ساله بخش بزرگی از آنها که به حوزه علمیه وارد شده اند به هوای کسب جاه و مقام وارد شده اند جز گروهی البته که وارد شدند اما به کار دین خدا مشغول اند و اینها قلیل اند. باقی می دانند که می خوانند تا قاضی شرع شوند و فرصتهای شغلی دولتی و نظامی و امنیتی بجویند و اگر بتوانند سیاست هم ببازند (بهترین گزارش از این تحولات در مقالات مهدی خلجی آمده است؛ مثلا در اینجا. این بخش از سری برنامه از شهر خدا تا شهر دنیا هم به همین موضوع می پردازد: حوزه در چنبره قدرت سیاسی ).      

امشب با بانویی مذهبی که مسافر بود و از تهران آمده بود گفتگو می کردم می گفت واکنش عمومی مردم به همه چیز فحش دادن است. قریب به همین مضمون را امشب در بازگشت به خانه در یکی از وبلاگها خواندم (اینجا). به نظرم این عمومی شدن ناسزاگویی خود نشانه روشنی از فروریختن ارزشهای مشترک است. وقتی ارزش در میان است سخن و بحث و درگیری و اقناع هست و تاثیر به نحوی از انحا. وقتی نه بحثی هست و نه کسی که به سخن شما گوش می کند و حس عمومی شما این است که بر چیزی تاثیر نمی توانی گذاشت و توصیه و نظر و نقدت به جایی نمی رسد و خریداری ندارد طبعا از مباحثه و گفتگو  و مفاهمه سرد می شوی و نهایتا این «دیده نشدگی»ی خود را به زبان طنز و هجو و ناسزا بیان می کنی. چیزی که در هزاران هزار نمونه اش در رسانه فراگیر و مردمی «اس ام اس» دیده می شود. زبان قدرت امروز در ایران زبان حذف است نه بحث و نقد و اشتراک مفاهیم. من می گویم همین را باید علنی کرد و اجازه نداد سیاست باز در هر لباسی که هست هر وقت به سودش بود به گوشه اخلاق پناه ببرد و هر وقت نبود گوشش کر شود و به کسی بدهکار نباشد.  

اما آنچه من گفتم و می گویم به این معنا نیست که فقط «دل‌خوش باشیم به آن‌چه تطورات زمان و خصوصاً رفتارهای اجتماعی پیش‌بینی‌ناپذیر مردم (عوام) پیش می‌آورد.» من اصولا به هیچ امر انفعالی نه توصیه می کنم و نه چنان امری را خود می پسندم و می پذیرم. زندگی دخالت فعال است. اما سخن من این است که این دخالت فعال دیگر بازکردن نهج البلاغه و یافتن سخنی که به کار نصیحت حاکمان بیاید نیست. چون ماجرا دیگر تذکر به حاکمان نیست. قرآن کریم درست می گوید که ذکر سودمند است اما مشخص می کند که از برای ایمان دارندگان. از برای کسانی که ایمان و اخلاق و دین و اصول الهی نقشی در زندگی و رفتار و کردارشان دارد. اما اگر این تذکر کارگر نیفتاد پیداست که در جای خود و خطاب به فرد و دستگاه دینی به کار نرفته است. همه سخن اینجا ست. برای کسی که سود سیاسی در تصمیم خود لحاظ کرده است و از هر راهی می رود که آن سود را به دست آورد واگفتن توصیه دین و اخلاق هیچ تاثیری ندارد. اینها دو نظام ارزشی مختلف اند. ممکن است روزگاری یه نوعی همدلی و هماهنگی و تاثر و تاثر گذرانده اند اما سالها ست که از هم جدا افتاده اند. البته سیاست سخت مایل است که از اسب دین همچنان سواری کشد اما دین چندی است چموشی پیشه کرده است تا خود را از دست این مدعیان رام کردن اسب سرکش نجات دهد و خواهد داد. هر قدر دیرتر این اسب را رها کنند محکمتر به زمین خواهند خورد. 

این بحث هنوز در ابتدای راه است. امید می برم دوستان اهل بحث و نقد سهمی بگیرند و بحث را گسترش بدهیم. 

نظرات

نظر