آنقدر با خودم در این دوماهه جنگیده ام که تصمیم بگیرم برای رفتن به ایران که دیگر کلی کشته و زخمی و معلول شده ام. نگاهی به دور و برم می اندازم. مثل هوای آلوده تهران که به آن عادت می کنیم اینجا هم آدم عادت می کند به این آوارگی. اما چشم که باز می کنی می بینی چه دور افتاده ای. در چه دوگانگی عظیمی شقه شده ای و از خود می پرسی چرا؟ چرا نمی توانم با خیالی فارغ به وطن ام بروم؟ چرا دل به همینجا نمی دهم و زندگی نمی کنم؟ چرا ایران فراموش ام نمی شود؟ چرا ایرانی که فراموشش نمی کنیم اینقدر عبوس و بداخلاق نگاهمان می کند؟ چرا معیار اصلی، موافقت یا مخالفت با حکومت است؟ مگر چیز دیگری برای سنجش ایرانی بودن وجود ندارد؟ چه کسی آن مملکت را پشت قباله این حضرات کرده است؟ چرا اگر کسی با حکومت مخالف است باید از دیدار وطن اش و عزیزان اش هم محروم شود؟ یکبار دیگر هم نوشته بودم که گویی ما در زندانی به نام خارج از کشور محبوس شده ایم.

تاریخ سی ساله اخیر تاریخ گریز بوده است. این روزها کارم خواندن «گریزهای ناگزیر» است. سی روایت  از گریز که آدمهای معتبر راوی آن اند. مشتی از خروار آدمهای ما و وطنخواهان ما. بسیاری از آنان که گریز را به ماندن ترجیح داده اند دیگر نمی توانسته اند بمانند. به شهادت همین روایت ها امنیت شان تامین نبوده است جان شان در خطر بوده است آبروشان و رشد مستقل شخصیت شان در خطر بوده است بی عزت و بی احترام شده بوده اند… اما وطن شان را دوست داشته اند و دارند. چه کسی گفته است وطن من یعنی حاکمان وطن من؟ یعنی حکومت وطن من؟ من وطن ام را دوست دارم اما از حکومت اش بیزارم. نمی شود؟ من مردم ام را دوست دارم اما مردم فریبان را دوست ندارم. نمی شود؟ اسلام را دوست دارم اما اسلام صورتان بی سیرت را دوست ندارم. نمی شود؟ من به همین نیمه مسلمانی خود دلخوش ام و از نامسلمانانی که ادعای تمامیت در اسلامیت دارند دلخون ام. نمی شود؟ من از اجبار و تحمیل و تحمیق خلق بیزارم. نمی شود در وطن ام زندگی کنم؟ زندگی پیشکش نمی توانم به کشورم سفر کنم؟ باید تن و دل عزیزان ام تا بیایم و برگردم مرتب بلرزد؟ این چه جور حکومتی است؟ این حکومت اسلام است یا حکومت ترس و حبس؟ اگر اسلام است این چطور اسلامی است که صدها هزار نفر هموطن و همکیش را آواره ساخته است؟ اگر زندان و حبس است چگونه ادعای اسلامیت دارد و فقیه را جای ولایت بخشیده است؟ فرق اش با ضداسلامی ترین حکومتهای جهان در چیست اگر هر چه می کند از همان الگویی مدل برداری می کند که در شوروی بود و هدف اش فقط به فقط حفظ قدرت به هر قیمت بود؟ این اسلامی که می گویند کجای این مدل جا دارد؟ کجای مسئولانش جا دارد؟ در دل شان؟ در عقل شان؟ یا برادری است که بالشی روی دهان اش گذاشته اند رویش نشسته اند و خفه اش کرده اند؟

 باور نمی کنم که بزودی این ارعاب عادت شده  سی ساله خواهد شد. و ما گریزگان مردمانی شده ایم که نه نوروز داریم و نه یلدا. نه با این مردم که هموطن شان شده ایم تفاهمی داریم نه با آن هموطنان که ترک شان کرده ایم رابطه ای. نه در وطن خود می بالیم نه در باغچه همسایه. فقط برای اینکه حوصله جماعتی را نداشتیم که به همه جا دست انداخته بودند و جای نفس کشیدن نگذاشته بودند. می خواستند همه را به شکل خود کنند. اسم اش را گذاتشه بودند اسلامی کردن. اما در واقع تحقیر و خرد کردن فرد در مقابل قدرت بود و بلامنازع کردن فرمان اهل قدرت. از اول هم بازی بازی اسلام نبود. اما اگر در اول نبود بر بسیاری از ما هنوز آشکار نبود اما امروز با یک فاصله سی ساله با یک تجربه سی ساله می شود اطمینان یافت که نه اسلامی در کار بود نه دین و ایمانی و نه مسئولیتی در قبال جان و آبروی مردم و نان و آزادی مردم. نمی توان دینی حکومت کرد و نتیجه اش بی دینی شود. همه کارها به نام خدا باشد اما از هر راه که می روی به رشوه و فساد و آشوب و تحقیر و اجبار و حیف و میل و دزدی و پرونده سازی و حبس بی دلیل و توقف و تعطیل برسی و جهانی را به انکار عقل و هر چه عقلانی است انگشت به دهان کنی و میلیونها ایرانی را آواره سازی و ادعای هر چه در کتاب است ما را کفایت است کنی و هیچ اهل فرهنگ و کتابی را برنتابی و از حسبنا کتاب الله در جازدن مطلق را استنباط کنی و هیج از جهان امروز نیاموزی و نخواهی مگر آلات حرب و بمب و صنعت نظامی و همه مدرسه و دانشگاه و روزنامه و فرهنگ و ارتباطات و اخلاق و اقتصاد و معیشت و سیاست را به پای تصمیمی قربانی کنی که حتی وقتی بمب می شود نجات بخش نخواهد بود اما فکر کنی که اگر دیگران را نجات نداد تو را نجات خواهد داد. … ما دچار یلدایی هستیم که انگاری صبح ندارد و این انار دل مان است که خون شده است. خون خود می خوریم اما این صدهزار بار بهتر از خون خلق خوردن است. … … …

نظرات

نظر