سالهای اوایل دهه ۶۰ ضمن تحصیل، در سازمانی کار می کردم که طاهره خانم صفارزاده هم در آنجا کار و پژوهش می کرد. چون هر دو به شعر علاقه داشتیم چندین بار بحث از شعر پیش امده بود. من صفارزاده را برای دانش گسترده در زبان انگلیسی و روحیه معلمانه اش می ستودم. شخصیت اش در آن سالها ارام و دوست داشتنی بود ولی البته هیچوقت رابطه ما رابطه دوستی و صمیمیت نشد. نوعی فاصله را حفظ می کرد و چندان باز و راحت نبود گرچه در بحث جدی و اتشی مزاج هم بود. نقدش از یکی دو شعر من باعث شد که نگاه ام به شعر تا حدی متاثر از شلاقی بودن نقد او شود. به خاطر او بود که شعر بلندی را به فقط مقدمه ان فروکاستم چون معتقد بود که همین مقدمه شعر است و باقی به آن درجه نمی رسد:

عشق گناهی است
اعتماد گناهی است
و مردمان چه پرهیزکاران اند
تو چه می جویی
ای دست پرگناه؟

می گفت باید کارهای شعری را منتشر کرد تا نقد شود و صیقل بخورد. اما من تا سالها بعد هم حرف او را گوش نکردم چون اصولا برای جماعت شعر نمی گفتم و آنکه برای او شعر می گفتم هم مجال آه نمی داد چه رسد به نشر عاشقانه های من.

اما صفارزاده سخت کوشید تا مرا از شعر عاشقانه گفتن منصرف کند. یا نمی دانم من اینطور می فهمیدم که شعر برایش فقط شعر سیاسی و اجتماعی بود. او خطی را ادامه می داد که می تواند دنباله نگاه پروین اعتصامی باشد. خویشتندار و اجتماعی البته با چاشنی نگاهی مدرن. به این معنا او شاعری مدرن نبود. یا شعر مدرن اش به ایدئولوژی آمیخته بود. به هر حال او از شاعران انقلاب بود و دوره هم دوره ضدعشق. من همیشه استدلال ام این بود که انچه شما می خواهید بهترش در شعر فروغ هست که هم عاشقانه است هم اجتماعی در شعر حافظ هم هست. من شعر سیاسی صرف را شعر نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم. ولی خب این به گوش او سنگین بود و چندان آماده شنیدن اش نبود و دفاع اش جانانه بود. من در یکی از شعرهایم در اشاره به اصراری که او داشت بر تردیدهای خود غلبه کرده ام و در نهایت رای به عاشقانه گفتن داده ام. هنوز می توانم سطرهای پایانی را به یاد بیاورم که:

هیچ ادعایی نداری
انسان برهنه بدوی!
و به سیبی در کناره ساحل خوشنودی
آفتاب از آن تست.

گنجشکان دانا و شادمان به تو آموختند:
میان پرنده ای که سرودخوان
سینه به سینه باد می گذرد
با آن که او را نقاشی می کند
پرواز
فاصله ای جاودانی است

  صفارزاده بجز این بحثها برای من با دو چیز دیگر تداعی می شود. یکی تکه ای از شعرش که همیشه با خود بازخوانده ام و حق یافته ام و دیگری کوشش بلیغ او برای ترجمه قرآن به انگلیسی. شعر او زیبا و روان بود و گاهی فخیم اما من تنها صمیمیت گاه به گاه شعر او را دوست می داشتم. از میان شعرهایی که به گمانم در آمریکا سروده این تکه را که از حس یک ایرانی دور از وطن سخن می گوید خوش می داشتم و به دلم نشسته بود:

دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می شناسیم

و بعد شرح می داد که این همان وطن فقرزده و دودخورده و چه و چه است اما باز هم دلمان برایش تنگ می شود. این حس برای من بسیار ارجمند بود. حتی زمانی که ایران بودم. حالا که فکر می کنم می بینم شاید رمز علاقه من به دوداسکادن هم همین بود. زندگی سختی که عمیقا دوست اش داری. حسی هست در آن که آمیزه سربلندی و آگاهی به فقر و عقبماندگی را توامان دارد. و من بسیار خوب می توانستم این حس را بفهمم.

صفارزاده از آن گروه معدود روشنفکران بود که مقبولیتی میان اهل حکومت داشت گرچه چندان خودی هم نبود. در عوض مثل یهودای خائن از جمع روشنفکران غیرمذهبی و چپ رانده شده بود یا بهتر است بگویم بایکوت شده بود. او صلاحیت های بسیاری داشت و یک سر و گردن از بسیاری از آنها که او را می راندند بالاتر می ایستاد اما آنها جمع بودند و او فردی تنها بود. روش زاهدانه در زندگی و پرهیزی که حتی از بزرگداشت و تجلیل داشت او را تنهاتر هم می کرد. 

تلاش صفارزاده برای ترجمه قرآن بارزترین نشانه از هنر و اخلاق او بود. و مبارزه ای که باید می کرد تا خود را به عنوان مسلمانی متفاوت در روزگار کنفورمیسم تثبیت کند. او نهایتا به آن طرحی که می خواست نهایت وجودش و چکیده دانش و استعدادش باشد رسیده بود. زندگی زاهدانه ای داشت و همه سالهای آخر عمر را به این کار بزرگ همت گماشته بود. اینکه یک ایرانی مسلمان همت خود را صرف این کار کرده است و با مقابله ترجمه های مختلف و نقد عالمانه آنها متنی نزدیکتر به درک اسلامی خود فراهم آورده است برای من ارج بسیار دارد. از اینکه  او غرق در این کار شده بود هم لذت می برم و این او را در چشم من عزیز می کند. در جامعه ای که داشتن هدفهای بلندمدت معمول نیست و همه به دنبال طی مراحل به صورت دفعی و یکشبه اند و بتدریج هدف داشتن در زندگی به معنای دهه ۴۰ و ۵۰ اش زوال یافته است ارزش صفارزاده به این بود که زندگی اش هدفی داشت. مثل بزرگان دیگری چون شریعتی از نسلی بود که زندگی شان بر محور هدفهای معینی شکل می گرفت و تمام حیات شان را وقف آن می کردند. برای من او همیشه زنده است. گاه در راهرو هم را می بینیم و گاه در اتاق او یا من نشسته ایم و بحث می کنیم. او زنی میانسال است و پرکار و سرشناس و من جوانی بیست و چند ساله که نشستن با بزرگان برایش فرصتی برای ارزیابی خود است. برای من حرفهای او در آن زمان دانشجویی بسیار مغتنم بود و از او می اموختم و با داده های او درگیر می شدم و تمرین می کردم که چگونه آنچه را او می آموخت نقد کنم و یکجا نپذیرم و راه خود را پیدا کنم و توان گفتگو با او را در خود بپرورم. زمان ما را از هم جدا کرد اما همیشه کارهاش را تعقیب کردم و برایش احترام قائل بودم و هرگز کسی که او را بدگفته باشد جدی نگرفتم. جهان ما بسیار متفاوت بود اما من می فهمیدم که او در جهان خود زنی معتبر است که مستقل و اندیشمندانه زندگی می کند صاحب رای و صراحت لهجه است و مردان بسیاری را به مقابله بر می انگیزد. شاید اگر صفارزاده ده سال دیرتر کارهایش را شروع می کرد یا جنبش زنان ده سال زودتر این می شد که هست او قدر در خور می دید. نوع درک او از زندگی در آشوب ارزشهای پس از انقلاب تا حد زیادی منحصر به خود او باقی ماند. این از قدر او که زندگی را چنانکه می خواست زندگی کرد نمی کاهد اما قدرشناسی او را از سوی جامعه ناممکن یا دشوار می کند.

پس نوشت:
از تمام دوستانی که برای درگذشت سرتیپ خادمی بزرگ خانواده ما با کامنت و ایمیل تسلیت فرستادند و همدردی کردند به جان سپاسگزارم و محبت ها و الطاف و دوستی آنها را قدر می گزارم و فراموش نمی کنم.    

نظرات

نظر