شاه شیرین، هوا روشن و روشنتر می شود و من خواب ام نمی برد. باور می کنی دو سه ساعت از این شانه به آن شانه شدم و نتوانستم خودم را بخوابانم. فکر کردم بهتر است از این صبح روشن به خلاف عادت برخیزم و استفاده کنم. من با شب ها رفیق ام اما صبح هم حالی دارد. آن صبح روشن تابستانه را در یزد به یاد می آورم. سال چند بود؟ با برادرم به سفر رفته بودیم. سی و دو سالی پیش. صبح نیویورک کنار رود مواج هادسن در همین سفر اخیر. پنجره ام به روی رود باز می شد. صبح هایی را که از اجرای برنامه بامدادی رادیو به خانه بر می گشتم. گاهی خیابانهای صبح آنقدر دلفریب بود که دوربین را از خانه بر می داشتم و می رفتم عکاسی. بهترین چیزی که در صبح است آرامش است و خلوت و روشنی. بدترین صبح هایم زمانی بود که سربازی می کردم. هرگز آن موقع روز از خانه بیرون نرفته بودم و در خیابانها سرگردان تاکسی و اتوبوس نشده بودم. من با شب اما رفیق ترم. صبح اشرافی است. شب رند میخواره است.

از سفر آمده ام با دنیایی حرف. کسی نیست که گوش کند. کسی نیست که به من بگوید در باره حرفهایم چه فکر می کند. حرفهای عجیبی دارم. روزهای پرکاری را گذراندم. کلی نقشه ریختم و طرح زدم و پاک کردم. تا بالاخره به طرحی رسیدم. مدادی اش را کشیدم و فرستادم برای دوستی. فقط بخشی از تابلوی بزرگتری است. هیچ نگفت. فقط گفت رسیده. اما نگفت چه جالب! یا چه مزخرفاتی! لابد بعدا می گوید. اما حرفهایم در دهانم ماسیده است. دلم می خواست مثل یک گروه معمار می نشستیم روی طرح کار می کردیم تا کار بزرگی درآید. اما نمی شود. یک چیزی یک جایی حتما خطا ست. یا خود خطا من ام. یاد باقر افتادم. وقتی حرفها را بگذاری بماند بیات می شود مانده می شود. این سخن شیر است در پستان جان. بی کشنده خوش نمی گردد روان. یاد غزل ها و مثنوی هایی می افتم که برای تو گفتم. هرگز غزل نگفته بودم یا مثنوی. اما گفتم. نمی گفتم. جاری می شد. بر زبانم مثل وحی می آمد. آفتاب را می دیدم شعر می شد. باد می وزید وزن می شد. باغ می دیدم شعرم رنگ می گرفت.

سفر برای من مثل عشق است. جاری کننده و الهام بخش است. اما هر قدر که در سفر گویا و خموش بودم و می دیدم و رنگ می گرفتم و طرح می زدم اینجا ساکت و الکن و بی زبان و بی همزبان مانده ام. انگاری در آسمان پریده باشی و ناگهان پرهات را قیچی کنند. اینطور حسی دارم. حس می کنم روزهای عجیبی است. چیزی در حال شکل گرفتن است. مدتی بایست تا خون شیر شد. خون خورده ام  بسیار. می باید دیگر شیر شود. لابد برای همین است که خوابم به هم ریخته است. در انتظار چیزی هستم که باید اتفاق بیفتد. دل ام چیزی را گواهی می دهد. شاید خضر سبز است که نمی گذارد سحرگاهان خواب باشم. تا دیدارش در یکی از این روزها دست دهد.  

خیلی چیزها هست که نمی توان گفت. بعضی چیزها هست که باید در خلوت گفت. و بعضی چیزها هم هست که باید جار زد و کوی و برزن را از آن پر کرد. مثل شعر. مثل عشق. مثل وحی تازه. مثل کلام نجات بخش. چقدر محتاج آن کلام نجات بخش ام. چقدر حضور یک دست نوازشگر یک دوست شفابخش را آرزو می کنم. هم آن دست دور است و هم آن دوست. می خواهم دل ام را عشق ام را کلام ام فکرهایم را به دست شاه وشی دهم که قدر بشناسد و محترم بدارد. از اینکه سخن ام زیر پا بماند پشت سد روزها و سالها بماند و از جریان بیفتد و از حیات تهی شود می ترسم. هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیده بینا کنند. بهترین چیز این است که آدم دانه ای باشد در خاکی حاصلخیز. بهترین چیز مراقبت است از دانه ای است که در حاکی حاصلخیز افتاده است تا خوش  بروید و پر و بال بیفشاند.  خوشا باغ های آتن.

با دوستان نشستی به شراب نوبت که به ما رسید جرعه ای بر خاک مست سمرقند ریز 

نظرات

نظر