اسکندریه شهری است که به دل می نشیند. خیایان ساحلی اش دلربا ست. چیزی در شهر هست که در دقایق اول مسافر را به خود جلب می کند. بیچاره قاهره! یک درس برای آموختن از قاهره این است که هرگز نباید پایتخت سیاسی و مذهبی را در یک شهر قرار داد! قاهره زیر نگین الازهر است. اسکندریه از آن سلطه مذهبی و معنوی الازهر آزادتر است. شاید به همین دلیل هم برای من دلنشین تر و طبیعی تر به نظر می آید.

مذهب می تواند قدرت خفه کننده ای داشته باشد. مساله حق و باطل اصلا در این مقام مهم نیست. فرضا یک مذهب بی خدا یا چندخدایی هم می تواند همین قدر در یکسان سازی آدمها موثر باشد. این وحشت آفرین است. زندگی چیزی زیباتر از تنوع و رنگارنگی ندارد.

من در مشاهده وضع جوامع به مذهب به عنوان عامل اصلی نگاه نمی کنم. می بینم که از قاهره تا هند وضع اجتماعی فرق چندانی ندارد. مذهب یکی نیست اما وضع عمومی بهداشت و سطح درک از زندگی شهری یکی است. اما وقتی از پاکستان تا مصر و از عربستان تا تاجیکستان نوع مشابهی از فرهنگ متکی به اسلام را می یابم فکر می کنم چیزی هم باید به دین اسلام مربوط باشد.

ایران در این میان بسیار متفاوت است خاصه اگر رشد طبقه شهری و زنان را ملاک بگیریم – ایرانی ها از مدلهای اسلامی غالب در کشورهای اهل سنت بسیار دورند. به یک تعبیر، یک ناظر بیرونی می تواند بگوید اگر زنان عرب مسلمان قاعده مسلمانی باشند زنان ایرانی اصلا از قاعده بیرون اند. وضع ایران البته بیشتر به لبنان نزدیک است و ترکیه.

برگردم به اسکندریه. این شهر در تاریخ فکر غربی نقش والایی دارد. اصلا پایه گذارش غربی بوده است. در تاریخ اخیر نفوذ غرب در ساحل جنوبی مدیترانه هم، از یک سو جنگها دیده است و از دیگر سو به اندازه پاریس و رم قرن نوزدهم سرشت و ریخت غربی پیدا کرده است. شهری شگفت است که در آن شرق و غرب بسیار به هم پیوند خورده اند و بسیار از هم گسسته اند. شهری بوده است که در آن یهود و مسیحی و مسلمان زیسته اند و می زیند. اما اکنون از روح اروپایی اسکندریه چیز چندانی دیده نمی شود. ولی آداب شهری و جاهای خوب برای نشستن و استراحت و چای و غذا یافت می شود. محل های اعیانی و محل های عادی اش به هم نزدیکتر و فشرده تر است. زوجهای جوان آزادانه در خیابان و کناره ساحل دیده می شوند. البته حدود رفتاری همچنان محدود است به تحمل یک جامعه مذهبی و سنتی.

اسکندریه روح شمالی دارد. مثل همه شهرهای دریایی بادگیر است و مردمانی آرام و براه دارد. جایی است که می توان دید و از دیدن اش لذت برد و گاه تعجب کرد. مثل وقتی که من مسجد بزرگ شهر را دور زدم و در خیابان پشتی آن نیمچه گله ای از گوسفندان دیدم. زندگی مصری رنگ فقیرانه و روستایی خود را اینجا هم حفظ کرده است. اما آمیخته به نوعی سر و صورت اروپایی تر. کنار خیابان مسجد گروه بزرگی از چرخ فلک های قدیمی صف کشیده بودند و اسباب فانفار که خنده و بازی کودکان آن را زیر نور زرد چراغهای اوایل غروب از زندگی سرشار می کرد. و مرا به یاد سه چهار دهه پیش می انداخت که در راه مدرسه یا جلو خانه  مشتری این چرخ فلک ها بودیم. امروز تفریحات بچه ها در ایران چیز دیگری است. تحولات در مصر اصلا به سرعت تحولات در ایران نبوده است. هر قدر کندی در مصر چشمگیر است جامعه ایرانی با شتاب عجیبی هر چه داشته در اجاق سوزانده است چونان اشیاء بیهوده.

از دیدار مسجد که بازگشتم قصد کردم برای چشیدن مزه اروپایی زندگی در اسکندریه سری به کافه هتل سیسیل بزنم. چند قدم مانده به هتل کنار در کافه ای که مردم عادی شهر در آن چای می نوشیدند و قلیان می کشیدند و برخی فقر از سر و روشان می بارید و برخی بهتر بودند، مرد جوانی که یا گارسون بود یا مدیر داخلی کافه با جلیقه و کراوات اما در لباس کهنه و رنگ-و-رو-رفته اش ایستاده بود و پولهای خرده اسکناس مچاله و کثیف را می شمرد. 

کافه هتل تقریبا هر چه مشتری دارد از همشهری های اسکندرانی است. توریستی چندان نیست و اگر هست که هست در استراحتگاههای کنار ساحل دور از شهر و فرهنگ امروز شهر سر می کند و باز می گردد به اروپای خود. پایان بده بستان تاریخی است.

نظرات

نظر