انحلال سیاسی نگره ای است که دکتر جواد کاشی در توضیح و توجیه ناکامی اصلاحگری در ایران مطرح کرده است. یادداشت دومی هم در باره ابهام های بحث اول خود نوشته است که به جای خود خواندنی است: انحلال سیاست

دایره معنایی انحلال سیاسی اما منحصر به اصلاحگری نیست. به نظر من اگر انحلال سیاسی خبر صادقی باشد معنای آن انحلال اجتماعی هم هست و انحلال هر نوع حاکمیت سیاسی. در واقع انحلال همان آخرالزمان یک دوره سیاسی است. ظاهرا ناکامی اصلاحگران روشن تر از آن است که استدلال بخواهد. اما چرا انحلال سوی مقابل یعنی مستبدان سیاسی را هم در بر می گیرد؟

دکتر کاشی معتقد است که انحلال سیاسی به این دلیل واقع شده که اصلاحگران نمی توانند قدرت تولید کنند. سلمنا. اما چه کسی اکنون در ایران قدرت تولید می کند؟ چه کسی صاحب قدرت است؟ و افتدار او از کجا می آید؟ قدرت حاکمیت در ایران ناشی از اقتدار سیاسی و اجتماعی و پشتیبانی اجتماعی نیست. ناشی از نظام قهار قهریه و قضائیه و امنیتی است و البته نفت بی حساب و در سطح منطقه ای و سیاست بین المللی قدرت صنایع نظامی مونتاژ و تولید سلاح و نیز پشتوانه هایی مانند روسیه. می دانم که این مدل با ساده سازی فراوان همراه است اما برای فهم مساله ناچار از توعی تقلیل و فشرده کردن اسباب قدرت هستیم. هر رژیمی فارغ از محتوای آن با این مولفه ها باید قدرتمند حساب شود. اما واقعا چنین است؟ جمهوری اسلامی اکنون در محاصره دژی از نظامیان قرار گرفته است. مردم غایب اند. قدرت واقعی در پشتیبانی مردم است. اما چنین قدرتی در ایران وجود ندارد. نمونه آشکار بی قدرتی سپردن مجلس و صدا و سیما و اقتصاد و نفت به دست نظامیان است و راندن مردم و روشنفکران و اصحاب رای به هر دلیل و بهانه و توجیهی.

بسته شدن در سیاست به روی مردم یعنی تک پایه کردن قدرت و متکی ساختن آن به گروههای شبه مافیایی و فامیلی و رانتی. این قدرتی نیست که بشود رویش حساب باز کرد. قدرتی که به مشارکت گذاشته نشده باشد و تن به چرخه رفت و آمد گروههای سیاسی مردمی ندهد و گروههای وسیعی را از حق حیات سیاسی محروم کند قدرت نیست. شاید زمانی کسانی مانند رضاشاه یا محمدرضا شاه می توانستند چنین قدرتهایی را قدرت بدانند اما جامعه ایران و میزان تکاپوی سیاسی آن بسیار متفاوت شده است. مثل اینکه امروز کسی بخواهد در زندگی خانوادگی نقش پدرسالار بازی کند و زنی را که تحصیل کرده و کار می کند از بازیدن نقش در خانه و بیرون خانه محروم کند. این چنین پدر/همسری صاحب قدرتی خیالی خواهد بود و برای آن هزینه های گزافی خواهد پرداخت.

 این نکته را هم باید بگویم که سیاست را اشتباها منحل نمی کنند. بر خلاف نظر دکتر کاشی فکر نمی کنم اصلاحگران عمدا سیاست را منحل کردند و بنابرین حق ندارند شلوغ کنند. سیاست اصلاحگرانه نمی توانست بدون انحلال سیاست استبدادی و پدرسالار خود را تعریف کند. این اشتباه نبود. جریان طبیعی اصلاحگری بود و هست. اشتباه در اینجاست که اصلاحگران بخواهند سیاست منحل شده پدرسالاری را بپذیرند و با قواعد آن بازی کنند. 

   انحلال سیاسی معنای تازه ای هم برای سیاست در ایران ایجاد می کند که به یک معنا پست مدرن است: غیرسیاسی شدن سیاست. دنیای امروز سرشار از عناصر غیرسیاسی سیاست است. کافی است در جامعه ایرانی این واقعیت را در نظر بگیرید که گرایشهای ضدسیاسی و سیاست گریز جوانان هم یک نیروی عظیم فشار سیاسی است که هیج رهبری و وزیری و پلیس و معلم و پدر و مادر و مدیری نمی تواند آن را نادیده بگیرد. گرایش سیاست گریز بزرگترین مشکل حاکمیت استبدادی است که افراد را به بردگی می گیرد یا به زندان می افکند. سیاست گریزی است که اجازه نمی دهد مستبدان حاکمیت خود را بگسترانند. بهترین مدل استبداد سیاسی در عصر ما فاشیسم است که در ایران با بن بست روبرو شده است. دل هر مستبدی غنج می رود وقتی صدها هزار نیروی متعهد و رهبرپرست داشته باشد. بدون این نیرو کار شکلی دیگر می گیرد که امروز در ایران گرفته است. هیچکسی به حاکمیت باور ندارد. این بی باوری هر چه باشد نامش قدرت نیست.

در عین حال هر گریز از سیاستی (که متوجه ساز-و-کارهای امروز سیاست است) گرایش به سیاست بعدی را در خود نشان می دهد. اگر امروز زندگی خصوصی محور سیاست گریزی است به نظر من بسیار مهم است. هر سیاست موفق آینده ای سیاستی باید باشد و خواهد بود که زندگی خصوصی را حرمت بگذارد و فرد را در پای جمع قربانی نکند و فردیت را بزرگ بدارد. این جوهر سیاست دموکراتیک است که به اندازه توان و ظرفیت جامعه ایرانی برای پشتیبانی از آن در سیاست آتی ایران جلوه خواهد داشت.

سیاست به هر کدام از دو معنای بالا به عنوان راه حلهایی-که-وجود-دارد منحل می شود و معنای آن این است که دیگر این راه حلها کار نمی کند و حل هیچ مشکلی نیست. مثل انحلال سیاست در شوروی عصر گورباچف. یا انحلال سیاسی در پایان عصر شاهنشاهی. یا انحلال سیاست های چریکی مجاهدین و فدائیان. یا انحلال سیاست ادامه جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان. یا انحلال سیاست اتکا به روحانیان و روی آوردن به نظامیان. و نیز انحلال سیاست مشارکت فعال در انتخابات که اکنون مردم پیش گرفته اند. اگر از بازی سودی نباشد ادامه بازی بی معنا ست. بازی منحل می شود. اما همیشه بازی تازه ای شروع شده است. وقتی دستگاه ناصری سید جمال را مفتضحانه از بازی بیرون می کرد و از پایتخت بیرون می انداخت خبر نداشت که بازی بزرگ تازه ای آغاز شده است. من ماههای آتی را از این منظر ماههای تقویت و ظاهر شدن بازی هایی می بینم که مدتهاست مثل کاه زیر آب جریان داشته و دیده نمی شده است. دست بازیگران بسته نیست. قدرت از آن کسی است که می داند بازی اخراج کردن حریفان و زمین حریف را سوختن بی دنبال و ابتر و بی فردا ست. استبداد هرگز در ایران اینقدر ضعیف نبوده است. 

در همین زمینه از زاویه بازی:
بازی در یک استادیوم خالی 

نظرات

نظر