به قول سید آبادی سیبستان تکانی خورده است این اواخر! واقعیت این است که حالا کمی فرصت می کنم برای آنچه می خواهم بنویسم وقت بگذارم. گرچه هنوز هم موضوعات مختلفی می آیند و می روند و بیات می شوند و نوشته نمی شوند. به هر حال امروز داشتم به دو سه موضوع فکر می کردم. با خواندن مطلب داریوش سجادی در نقد گنجی می خواستم چیزی بنویسم در باره اینکه چرا عمده نوشته های عمومی ما گرفتار روضه خوانی است. ساختار روضه – یا بی ساختاری اش- در بسیاری از آنچه خطاب به عموم می گوییم حاکم است از منبر وعظ و تدریس تا مقاله و نقد. چند شبی هم هست که یکی از دوستان از ایران زنگ زده که همسایه اش لاتاری برده است و هر چه من می گویم لاتاری بردن های ایمیلی کلاهبرداری برای گرفتن مشخصات حساب بانکی مردم است باور نمی کند. چقدر ما مردم به بازشدن درهای خزانه غیب دلبسته ایم. بعد فکر می کنم چرا با وجود شیوع کلاهبرداری هایی از این دست کمتر کسی به حقه بازی های اینترنتی توجه می  دهد.

اما امروز دو موضوع فکرم را حسابی مشغول کرد. دومی آغاز به کار ایرانیان دات کام دور جدید بود با ایده ای انقلابی: آزاد سازی انتشار مطلب روی سایت ایرانیان. اما در شرایطی که ما با تعطیلی جن و پری دست به گربیان ایم می توان چند روزی دست کم صبر کرد تا در باره ایده های پست مدرن جهانشاه نوشت. 

امروز وقتی مصاحبه آزاده را با میتراالیاتی در زمانه می شنیدم دیدم خسته شدن از یک کار اجتماعی موضوع مهمی است. چیزی که با تداوم و بی تداومی کارهای ما مربوط است و چرایی آن. کند و کاو در باره این تصمیم که از کاری که دلخواهانه شروع کرده ایم پا پس بکشیم موضوع بسیار جالبی برای تامل در رفتار اجتماعی ما و دلایل آن است. این هم شاید اتفاقی نیست که این دومین یادداشتی است که در باره علت یابی یک رفتار مرتبط با ادبیات می نویسم.

میترا الیاتی جن و پری را بسته است. دلیل اش را ساده می گوید: خسته است. خسته از تنهایی و خسته از قدرنشناسی و پرتوقعی مخاطب. می کوشم جنبه هایی را که به نظر من می رسد به این بحث مربوط است در باره ساختار و مسائل مالی و اخلاق مخاطب برجسته کنم:

روشنفکر ما می خواهد کاری بکند اما تجربه چندانی در میدان عمل ندارد. تجربه انباشته فراوانی هم به عنوان سنت پشت سر خود ندارد. بنابرین معمولا با تصوری غیرواقعی وارد عرصه عمل می شود. در عمل تصورات او نقش بر آب می شود و انگیزه هاش تحلیل می رود. سرانجام نیت خیری که به ساختاری نهادینه پیوند نخورده است کم می آورد. ایجاد ساختار کاری بزرگتر از توان یک فرد است.

روشنفکر ایرانی در سالهای اخیر تنهاترین دوره تجربه صد ساله خود را می گذرانده است. مقابله فرسایشی حاکمیت مانع رشد نهادها و گروههای فعال روشن اندیش شده است. از کانون نویسندگان تا کافه تیتر. تمامی جایزه ها هم یکی یکی از دور کنار رفته اند. بدترین نمونه اش جایزه کاوه گلستان. اما حس ایتکه باید کاری کرد روشنفکر ما را رها نمی کند. ابتکارات فردی به جویبارهای کوچک همسایه پیوند نمی خورد و قدرتی نمی گیرد. لاجرم خشک می شود و تحلیل می رود.

خانم الیاتی می گوید از کمک شماری از دوستان مانند مدیا کاشیگر و دیگران برخوردار شده است اما نتوانسته باز هم از پس کار بر آید. تلقی من این است که در غیاب ساختار کمک های دوستانه خیلی به جایی نمی رسد. باید برای ایجاد سازمان و نهاد و ساختار و تشکل کار کرد که آنهم ممکن نیست ظاهرا. بنابرین در سودمندی روشهای مقطعی باید تامل کرد.

مدیر جن و پری از مشکلات مالی هم می گوید. من در این جا نکته ای دارم: چرا باید به خدمات رایگان ادامه داد وقتی ادامه آن ممکن نیست؟ بهترین کار این است که مشکلات را با مخاطبان در میان بگذاریم و از آنها کمک بخواهیم. داشتن مخاطبان زیاد باید برای هر صاحب  تریبونی یک سرمایه باشد. اینکه چرا نمی توانیم از مخاطب خود انتظار دادن مثلا حق عضویت داشته باشیم موضوعی در خور بررسی است. شاید مخاطب ایرانی برای گرفتن سرویس رایگان بد-عادت شده است. اما میترا الیاتی که احمدی نژاد نیست که دست اش به نفت بند باشد. مدیریت یک سایت آبرومند هزینه دارد و هزینه اش هم باید از جایی تامین شود. اگر جایی نیست چه کسی بهتر از مخاطبی که از آن استفاده می کند؟

یک راه دیگر تامین هزینه مالی می توانست آگهی باشد. اما اگر اینجا هم موانعی هست باید دید کجاست. تصور اینکه برای کار فرهنگی همیشه باید از جیب پرداخت شاید زمانی که اشرافیت ایرانی اهل فرهنگ بود معنی داشت اما حال که نوکیسگان اشراف ما شده اند و  وظایف فرهنگی بر عهده طبقه متوسط غیراشراف  است دیگر معنا ندارد. به هم ریختن کار یک سایت آبرومند به دلیل مالی فقط به این معنا ست که ما داریم الگوهای یک دوره پیشین را در دوره ای به کار می بریم که کارایی ندارد. و داریم برای ادامه چیزی از خودمان مایه می گذاریم که در دنیای امروز راه حلهای جمعی خود را دارد: اگر حامی مالی نداری از راهی که خرد جمعی آن را پشتیبانی می کند و آماده مشارکت است برو. پیش از آزمودن این راهها تعطیلی کار صواب نیست.

اما خستگی. ماجرای خستگی چیست؟ به نظرم اینجا چند نکته را باید لحاظ کرد: اگر ازخستگی ناشی از  فشار کار بگوییم واقعیت این است که ناشی از ندیدن حجم تقاضا ست. جامعه امروز ایران جامعه ای پر از تقاضا و نیاز است و اغلب زمین مانده و جواب نگرفته. در واقع به نسبت تقاضایی که وجود دارد عرضه وجود ندارد. 20-30 سال پیش یک مجله ادبی با میزان تقاضای معینی روبرو بود چون اولا در کنارش چندین مجله دیگر هم وجود داشت و بعد هم انفجار جمعیت وافزونی  دانشگاه وجود نداشت که یکباره نسلی از نویسندگان جوان را بسازد  و آماده مشارکت در محافل و نامجویی کند. آمدن اینترنت کار انتشار را باز هم از نظر تعداد تحت فشار بیشتری گذاشته است چون سهل شدن ارتباط و همگانی شدن سواد و آسانی نسبی کار انتشار به نسبت مجله کاغذی تقاضای بیشتری ایجاد کرده است. زدوده شدن فرهنگ اقتدار ا جتماعی ( و ادبی) و بی مرکزی جامعه هم کمک کرده است که هر جوان جویای نامی خود را نویسنده ای بزرگ ببیند  و طبعا خود را محق بداند که کارش منتشر شود و اگر نشد اعترض کند.

  همین روزها ایمیلی گرفتم از جوانی که داستان اش را برای مسابقه قلم زرین زمانه فرستاده بوده و در مرحله اول انتخاب نشده است. نوشته بود که شما داستان مرا به آقای معروفی نفرستادید یا آن را سانسور کردید؟ هیچ شق سومی برای او متصور نبوده است که مثلا داستان اش سانسور نشده و به مسئول مسابقه هم فرستاده شده اما انتخاب نشده است. به نظر او اگر داستان او انتخاب نشده حکما سوء نیتی در کار بوده است.

سه دهه است که ما بدترین نظام آموزشی در مدرسه و دانشگاه را دنبال می کنیم. نظامی که از آن به آسانی می توان فارغ التحصیل شد. من نمی خواهم در اینجا وارد بحث از آشفتگی عظیم این نظام شوم. اما تذکار به آن سومند است اهل خرد را. این نظام همراه با نظام اجتماعی موید آن موجب رشد مدعیان بسیار شده است. به نظر می رسد پررویی از همه نیروهای دیگر حیات در میان اقشاری از ما قوی تر است ( به نظرم بهتر است در کنار شرم ایرانی پررویی ایرانی را هم بررسی کرد!). هیچ مدان اما از ادعا چیزی کم نگذار با هر داوری هم بستیز و آن را به مسخره بگیر. نتیجه اش خستگی کسی است که ساده دلانه دل به رشد کسانی بسته است که اهل رشد نیستند.

راه بهتری برای کمک به رشد اهل رشد هست؟ هست. باید آن را طراحی کرد. ادامه راه جن و پری شاید دیگر ین بست باشد. مدل کار ساده است. اما این مدل ساده در عمل تنش بسیار و خستگی بسیار ایجاد می کند.  

سرنوشت میترا الیاتی اسباب عبرتی است برای همه روشنفکران ایرانی. شناخت جامعه مخاطب بسیار مهم است و حسن و عیب آن. اگر جامعه را بدون کسانی که در نوشتن شان زهر می پراکنند در نظر گرفتیم خطر آن هست که با همان زهر از پا درآییم. اگر دانستیم دست کم می دانیم که با کدام کسان رو در رو خواهیم شد و برایش آماده خواهیم بود. نگاه معصومانه به جامعه پر تنش ایران گرچه با روحیه منزوی و منزه طلب روشنفکری سازگارتر باشد اما به هیچوجه با واقعیت سازگار نیست.

روشنفکران ایرانی بهتر است از خیال پردازی در باره جامعه امروز ایران دست بردارند تا از سویی به افسردگی دچار نشوند و از سوی دیگر برای تاثیرگذاری حرکتی متناسب با وضع موجود طراحی کنند. تمام راههای رفته ای که نتیجه نداشته است باید رها شود یا عمیقا بازاندیشی شود. 

راهی که جهانشاه رفته است در جهان بی مرکز وب شاید راه حلی هم پیش پای ما بگذارد. 

نظرات

نظر