شعر راه نجات ما نیست اما شاید هر راه نجاتی در میان ما مردم دلداده به شعر باید از شعر بیاموزد! شعر عادت شده ما دشمن زندگی مدرنی است که ما خستگی ناپذیر به دنبال آن می دویم و ظاهرا قرار نیست هیچوقت هم به آن برسیم. دشمن ترین شعر به مدرنیته شعری است که در آن هر چیزی به هر چیزی بتواند نسبت داده شود. این بنیاد عقل و منطق را می فرساید. مثل عالم مابعد موادمخدر می ماند! همه چیز به هم می ریزد. می دانم که می گویند شعر آشنایی زدایی می کند. اما نه هر چه آشنایی زدایی کند شعر است! اشتباه بزرگ همین است که جوانان سرزمین من از بام تا شام می دوند دنبال غیرمتعارف حرف زدن و به نظرشان شعر می گویند. این شعر نیست. ام الفساد یک زندگی عاشقانه آرام است. تخریب چی کنار هم گذاشتن دو گزاره بامعنا ست. معنا چیزی است که گمشده ما ست.

اما شعرهایی که هنوز می توان از آن لذت برد از آن شمار است که روایت می کنند. حسی حادثه ای لحظه ای به یادماندنی. مثل اعلای آن شعر فروغ است. چقدر شعر فروغانه کم می خوانم این روزها. روایت ما را نجات می دهد خاصه اگر شخصی باشد. و اساس مدرن زیستن روایت شخصی است. حتی آزادی بیان هم آزادی بیان دید و نگاه شخصی است. اگر من آزاد نباشم از خود بگویم مدرن چیست؟ آزادی هم همیشه آزادی از حکومت نیست. آزادی دستاورد یک سلوک فردی است.

و من متاسف می شوم از انبوه مقالاتی که شعرگونه اند و در آن هر چیزی به هر چیزی ربط داده شده است نه بر اساس تحقیق که بر اساس تخیل عادت شده. من فکر می کنم شعر و برخی نظریات شعری ما را فاسد کرده است. برای همین است که شعر نمی خوانم. با ترس می خوانم. می ترسم از این بی در و پیکری. از این یاوه گویی.

سالها پیش دریافتم که برای ورود به دنیای نو باید رمانتی سیسم و سانتی مانتالیسم فراگیر دوره جوانی مان را کنار بگذارم. بعدها دریافتم بخش اعظمی از آداب صوفیانه عادت شده ما آفت عقل است و شناخت جهان نو. و چند سالی است که می دانم شعر هم نجاتی نیست. در مقابل شعری که به آن عادت کرده ایم باید از «هنر نخواندن» استفاده کرد.  ذهن را باید تربیت کرد. زبان را باید تربیت کرد. ما را معنا و آراستگی معنایی نجات می دهد. نوشتن خوب و نثر شیوا. فارسی درست. فارسی دری به قول آشوری نه دری وری. ما بد می نویسیم. بسیار بد. فارسی گروههای بزرگی از ما در اسفل السافلین است. خیلی خوب باشد شکسته پکسته است. به هم ریخته است. کسی که زبان اش به هم ریخته است به هیچ نظمی نخواهد رسید. آشفتگی اش درمان نخواهد شد. هر قانونی برای بی قاعدگی ذهن و زبان و شناور کردن معانی رهزن مدرنیته است. من باشم بسیاری از شاعران را دوباره به کلاس زبان فارسی می برم و بسیاری از روزنامه نگاران و مترجمان را. باور کنید دلم لک زده است برای خواندن متنی که از خواندن آن حظ کنم. متنی سنجیده و آهسته و خردمند و گزاره مند و والا. متنی که ذوق زده نیست عجول نیست انباشته از همه حرفهای عالم نیست خط دارد و ربط دارد و خوب و پاکیزه نوشته و چیده و ویراسته شده است. متنی که می آموزد و از حضور و منزلت خود در جهان آگاه است و وجودش مثل فحشی بر ناصیه زبان فارسی ننشسته است. 

نظرات

نظر