در سال کهنه من با چندین و چند وبلاگ نو آشنا شدم. گذشته از اینکه خب اصولا وبگردی زیاد می کنم در سال پارینه یک کارم هم افزودن وبلاگ به فهرست بلند بلاگ چرخان زمانه بوده است تا هر چه بیشتر جامع شود. هنوز راه زیاد داریم در پیش. حدود ۴۰۰ وبلاگ در بلاگ چرخان زمانه وارد شده است و گمانم در سال نو نیمی از همین تعداد بر آن افزوده شود.

وبلاگها حقیقت آن است که دایره های باز نیستند. دایره های نسبتا بسته ای هستند از حلقه هایی چند ده-تایی. تا وقتی در سیبستان می نوشتم تنها بنا به ذوق شخصی وبلاگها را انتخاب می کردم. طبیعی هم هست. هر کسی این کار را می کند. گاهی انتخاب ها محدودتر است و گاه وسیعتر. خیلی از وبلاگها هستند که دایره لینکستان شان از ۱۰ یا ۲۰ وبلاگ فراتر نمی رود. وبلاگهایی هم هستند که به چند وبلاگ دوست لینک داده اند و پیداست در همان حلفه کوچک خواننده دارند و به همان هم راضی اند. برای من جالب بود که یکبار خانمی که وبلاگ خوبی می نویسد و من او را به بلاگ چرخان زمانه اضافه کرده بودم به من نوشت که نام وبلاگ او را بردارم زیرا نمی خواهد دایره خوانندگان اش به کسانی گسترش یابد که آنها را نمی شناسد.

اما زمانه و انتخاب برای آن نمی توانست در دایره شخصی بماند. پس از این و آن خواهش کردم وبلاگهای مورد علاقه خودشان را معرفی کنند تا به فهرست بیفزاییم. خود نیز فعالانه وارد آشنایی با گروه تازه ای از وبلاگ ها شدم. وبلاگهایی که هرگز نخوانده بودم. وبلاگهایی که به اعتبار زمانه آنها را یافتم و بعد آنها را مرتبا دنبال کردم.

زمانه باعث شد که من از دایره وبلاگهای مورد علاقه معمول خود بیرون بیایم. همانطور که برای زمانه آدمها و نویسندگان تازه ای جستجو می کردم و یا خود پیشقدم می شدند و نهایتا با گروه تازه ای از نویسندگان آشنا شدم جستجو برای جامع تر کردن وبلاگهای زمانه نیز سبب شد با وبلاگ نویسان تازه ای آشنا شوم. لذت آشنایی با یک وبلاگ نویس ناآشنا برایم درست مثل لذت آشنا شدن با مردم شهری است که تا به حال به آنجا سفر نکرده ام. وبلاگ دیدن شده است مثل جهان دیدن.

حالا وبلاگهای زیادی را کلیک می کنم. برخی شان را پنهانی دوست می دارم. برخی را آشکار ستایش می کنم. برخی آنقدر خوب اند که می خواهم همیشه آنها را در وبلاگ شان ببینم و می ترسم اگر روزی از نزدیک دیدم شان چهره شان همان نباشد که تصور کرده ام. وبلاگ تازه مثل کشف آدمی تازه است. تازه می گویم یعنی وافعا تازه. وگرنه هست زمانهایی که کسی حتی دعوت ات می کند به وبلاگش و می روی و می بینی بساطی فقیرانه است و حیف می خوری که چیز تازه ای در بساط نیست.

خوبی وبلاگ این است که می توانی با آدمهایی که همیشه می خواسته ای کنارشان بنشینی همنشین شوی بدون اینکه از آمدن و رفتن ات با خبر شوند. می توانی حرفهای آدمهایی را که همیشه می خواسته ای بدانی در باره این و آن چیز چطور فکر می کنند بشنوی بدون اینکه با آنها دوستی کرده باشی. بعضی وقتها نمی شود با کسی دوست شد. دوست شدن جلب اعتماد می خواهد. برداشتن حجابهای مختلف اجتماعی را نیاز دارد. اما وبلاگ دوستی کردن است و شنیدن است و شناختن است بدون اینکه آن تشریفات و کشف حجاب ها باشد. وبلاگ خودش کشف حجاب است.

خب حالا باید بگویم کدام وبلاگها را شناخته ام؟ اسم هم ببرم؟! کار سختی است. اما خب چندتایی را می گویم و چندین تا را هم نمی گویم و برای خودم نگه می دارم. دوست دارم با آنها پنهانی رفاقت کنم. می دانم نمی خواهند همه به خانه شان سرازیر شوند. بعضی وبلاگها هست که آدم بهتر است برای خودش نگه دارد. آنها را کشف کرده است. اینها که می گویم از حوزه عمومی تر علایق من است و آنها هم احتمالا از نام برده شدن باک ندارند. یا رابطه من و آنها رابطه پنهانی نیست. آشکار است. یا رابطه ای معقول است؟ خب اینجور هم می توان گفت.

بی هیچ ترتیب و طرح خاصی از حاجی کنزینگتون شروع می کنم. یک وبلاگ نویس بسیار خوب و باهوش که معمولا از بسیاری از رسانه های خبری فارسی جلوتر است با کلی لینک بی حسابی و بحثهایی خاص خودش. به زبانی شکسته می نویسد که زیاد دوست ندارم اما به آن احترام می گذارم. شاید هم چون تازه وبلاگ نویسی را شروع کرده فکر می کند باید شکسته نوشت. شاید هم عمدا انتخاب کرده است. بهش می آید. کسی است که رسانه را خوب می فهمد. می تواند یک روزنامه نگار خوب باشد. شاید هم هست. کسی چه می داند.

فروغ انتخاب دیگر من است. رابطه ام با او می توانست پنهانی باشد! نویسنده برجسته ای است در موشکافی حالات انسانی و در تحلیل شخصیت خودش. وبلاگ اش یک دفترچه خاطرات شخصی گشوده به روی همگان است. من با خنده او شاد می شوم و از حزن او دلگیر می شوم. گاهی هم فکر می کنم هی بیا بیرون از آن لاک غم گرفته چیز مهمی نیست… بزودی آفتابی می شوی. و می شود. من تقریبا همه پست هایش را خوانده ام. وبلاگ نویس امساله نیست اما از حاشیه های مهم وبلاگستان است.

چیزی هم در میکده کوهستانی هست. خط اش و ربط اش و نام اش که مرا یاد کوه خلج می اندازد و آن قهوه خانه کمرکش کوه. نوشته هاش بوی خاصی دارد. فضایی آشنایی زدا. هنوز نشناخته ام اش. اما برایم جالب است. چند ماهی است خواننده اش شده ام.

ژرفا. این یکی را به دلیل سمت و سوی کمیاب تر مطالب اش انتخاب کرده ام چون در باره مد و دیزاین و معماری می نویسد. گاهی هم با هم حس مشترکی داریم مثلا وقتی می نویسد: یه چیزای ساده ای هست که هنوز هم من رو متعجب می کنه. مثلا هنوز هر وقت سوار هواپیما میشم از تعجب شاخ درمیارم که این غول بی شاخ و دم فلزی با این همه وزن چطوری روی هوا شناور می مونه

به نظرم مهم است که آدم از این چیزها بنویسد. این نشان می دهد که ما فاصله مان با دنیایی که آن را نساخته ایم چقدر است.

با سوشیانت هزارم هم آسان گرم می گیرم. هم را انگار بشناسیم. از آنها که می دانم چه می گوید و در چه حال و احوالی است. روابط مان کاملا آشکار است!

نشانه را هم امسال نشناخته ام اما از آن وبلاگهای خوب و خواندنی است. وبلاگی که آدم را درگیر می کند و خوشحال از اینکه نشانه هم محلی از اعراب پیدا کرده است در وبلاگستان. ولی این را هم همین جا بگویم که با کلی وبلاگ جالب ارتباطاتی هم آشنا شده ام اما عجیب این است که کمتر وبلاگی از این بر و بچه های ارتباطات یک دیزاین خوب دارد که با خواننده ارتباط برقرار کند! یعنی آدم شک می کند که این دوستان چقدر حرفهای دانشکده شان را می زنند و چقدر واقعا اهل ارتباط شده اند. با این جماعت ارتباطاتی هم ارتباط کاملا معقول برقرار است. معمولا هم برای اینکه چیزی گیرم بیاید سراغشان نمی روم. می روم ببینم فضای حرفها چیست. همین. به زبان ساده گمان می کنم در این زمینه هنوز وارد مرحله تولید نشده اند. بر عکس وبلاگی مثل نشانه که عین تولید است.

گفتم دیزاین و تولید یاد عباث عزیزم افتادم. آدم ماهی که عکاسی اش هوشربا ست ولی طرح وبلاگ اش آنقدر ابتدایی است که آدم را عصبانی می کند. ضمن اینکه برای عکس هاش نوشته های ادبی و مردمگرایانه شریعتی واری می نویسد که من معتقدم دوره اش سر آمده و یک نوشته توصیفی ساده آل احمدی بهتر جواب می دهد و بعد هم اینکه هیچ کپشن برای عکسهاش نمی نویسد که آدم بفهمد عکس را کی و کجا گرفته است. اما هر وقت بروی دیدار آزاد کوه اش حظ میکنی از عکس ها و سینه پاک پر از هوای کوهستان اش. عباث یک نمونه هنوز زنده از بچه های انقلاب است که به همان اصول انقلاب وفادار مانده.

ورونیکا را هم این اواخر بیشتر خوانده ام. بعضی شعرهاش بسیار خوب است. و در عصر افول شعر کارهایی گاه واقعا خواندنی می نویسد. ولی چه می شود کرد که شعر دیگر ارتباط برقرار نمی کند. نقاشی؟ شاید. گرافیک؟ حتما. سینما؟ اگر مخملباف نباشی یا کیارستمی. روزنامه نگاری؟ اگر باهاش اقناع شوی حتما و گرنه به لعنت خدا هم نمی ارزد.

عابر پیاده. این آدم از بهترین طنزنویس ها ست! کارش ظریف و فرهیخته است و احتمالا اصلا نمی خواهد طنز بنویسد ولی خب می شود. در ارادتی که به او دارم همیشه پای کورش علیانی هم در میان است.

صحبت از علیانی شد یک اعتراض شدید اللحن دارم. به خودش هم گفته ام که آخر برادر این چه کاری است که تو و یکی چند تن دیگر از وبلاگ نویسان کردید در سال پار که برای وبلاگتان قفل و کلید گداشته اید. وبلاگ را آدم می نویسد مثل نانی که در طبق دجله می گذاشتند. تا به دست هر که خواست برسد. توجیهات فرمود اما ما نپذیرفتیم. به همین سادگی. از آن وبلاگهایی بود که سال پیش نخواندیم! 

هنوز هم هنوز از بهترین وبلاگهایی ست که هیچوقت کسی برایش کامنت نمی گذارد و من نفهمیدم چرا. ولی از آن وبلاگهاست که هر وقت در بلاگ چرخان آمد بالا من رویش کلیک می کنم.

یادداشتهای یک معترض و راز پویان و پیام یزدانجو را هم می خوانم و دنبال می کنم. اولی که طرح خوبی دارد و نثر سنگین و فلسفه آلود اما شسته رفته خوبی می نویسد و دومی که تازه دیزاین عوض کرده و متحول شده از اعاظم فلاسفه جوان وبلاگستان است و از نوع انقلابی و غیرمتعارف اش هم و سومی که معرف حضور عام و خاص است بیشتر یک فلسفه دان کلاسیک به چشم می آید با سری پرشور برای شاخ و شانه کشیدن. کارش سخت است. می دانم. ترجمه دشوارترین کار غیرممکن است. من نثر اولی و ذهن دومی و قیافه سومی را دوست دارم! 

فانوس خیال ما را هم حسن ختام کنم که اگر بخواهم ادامه دهم صبح می شود. استاد فیلم و سینما و نثر عالی نوشتن. رمان نویسی که وبلاگ می نویسد. تصویرسازی هایی که با نثرش می کند بی نظیر است. خواننده همه پست هایش هستم. همین آخرین اش را بخوانید دست تان می آید که چه می گویم.
 
دلم می خواست از وبلاگهایی هم بگویم که دیگر نمی خوانم و یا هیچوقت روی نامشان کلیک نمی کنم. اما این باشد برای وقتی دیگر. شاید.

به قول حسین درخشان پسانوشت:
دیدم صورتک خیالی هم یک پستی نوشته دراز و عیدوار و خواندنی و کلی به وبلاگهای کمتر دیده شده نورافکن تابانده است. با نام بامسمای ۱۳۸۵ که آدم را یاد ۱۹۸۴ می اندازد. اگر می خواستم سال ۱۳۸۶ را نامگذاری کنم می گفتم سال کشف وبلاگهای کمتر شناخته باشد. کار کردنی از حاشیه به متن آوردن است آنها را که از نظر ما می ارزند و نیز نمی خواهند به حلقه کوچک و روابط پنهان بسنده کنند – که البته کاملا حق شان است اگر بخواهند. ولی همیشه شمار آنها که باید دیده شوند و نمی شوند به هزار و یک دلیل بیشتر از آنهاست که باید دیده شوند اما نمی خواهند دیده شوند.

پس نوشت دوم
از همین دیشب تا حالا دو تا از وبلاگهای مورد علاقه من از لیست بالا کرکره شان را کشیده اند پایین و رفته اند! عجب تصادف شگفتی! این علامت چیست؟ که آنها که د رحاشیه اند گاهی به دلیل در حاشیه ماندن احساس بطالت بهشان دست می دهد؟ یا چون طبع حساس تری دارند در حاشیه می مانند؟ ژرفا تازه تر و نوکارتر بود اما فروغ بنوعی از متون وبلاگستان به شمار می رفت و به اندازه کافی هم خواننده خوب و صمیمی داشت. چه شد که رفت؟ گاهی آدم تحمل متن را ندارد. خود را به حاشیه می برد. فکر کنم این اتفاقی است که در باره فروغ افتاده است. زیر نورافکن بودن همیشه هم خوب نیست. می دانم. ولی به جای پاک کردن وبلاگ کارهای دیگری هم هست برای در سایه ماندن وقتی که زیر نور آشوب می شود. اما یادمان باشد بنای آباد را نباید خراب کرد. این سنت صدها ساله را که با تخریب بنای پیشین و پیشینه بدعادت شده رها کنیم. درخت سبز را قطع نمی کنند.

نظرات

نظر