من از این افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برایشان معنا ندارد. نوروز همه معنای فرهنگ ما را در خود منطوی دارد. نوروز مرکزی ترین مفهوم در اندیشه ایرانی است. مفهوم بازگشت. آنچه قلب اندیشه قرآنی نیز هست. قلب عرفان هندی. قلب نگاه اشراقی به جهان در هر لباس و مذهبی.

پنهان نمی کنم که محزون بوده ام این روزها. سخت محزون. و مدام با خود می گفته ام که پس آن ولاخوف علیهم و لاهم یحزنون برای کیست. چقدر دشوار است رسیدن به آن حال که نه در او خوفی باشد و نه حزنی. و می دانم که این بهشت است. بهشتی که در جهان ما ناممکن است. مگر با بازگشت. مگر با نوروز.

نمی خواستم بنویسم تا مبادا از زهری که در جانم ریخته بود چیزی به شمایان بتراود. وقتی زهرناک می شوی گزیده می شوی باید بدانی زهر در جان داری. باید آرام شوی. کم تحرک شوی راهی بجویی تا زهر از جانت بیرون شود. بیمار خواهی شد. اما خوب خواهی شد با بازگشت با نوروز.

نوروز نشانه بازگشتی در طبیعت است و چونان هر امر طبیعی ساعت دارد. زمین که از آن ساعت گذشت نوروز می شود. بازگشت اتفاق می افتد. جهان کروی است و بازگشت هم از همین است. جهان انسانی هم از این منظر کروی است جز آنکه نوروزش ساعت طبیعی ندارد. پس از ۱۲ ماه نمی آید. در ۳۶۵ مین روز اتفاق نمی افتد. انسان نوروز خویش را دارد. گاهی هر ماه است و گاهی هزار سال هم اتفاق نمی افتد گاهی هم پنج بار در روز اتفاق می افتد.

زانوی انسان خاکی می شود. در این هیچ شکی نیست. آدمها خطا می کنند. کم می دانند. کمتر تلاش می کنند. تن به حرف این و آن می دهند. استدلال نمی شناسند. از تفکر و تحلیل می ترسند. حسود اند. بدخواهی می کنند. زیر فشار اند. فحش می دهند. لعنت می فرستند. غرق می شوند. خود را غرق می کنند. در سکس در میخوارگی در حرص در پول در خوردن بی حساب در خوردن مال مردمان در شکنجه جان مردمان در اصرار بر خطا در نیاموختن در بچه-پر-رو بازی در آوردن در متهم ساختن در خود را نشناختن در خود را برتر شماردن در دیگری را خوار شماردن در من-نژاد-برترم غرق می شوند در هنر-نزد-من-است غرق می شوند در هزار و یک چیز با معنا و بی معنا. به معنا به نام بی معنایی پشت می کنند. به دهان و دندان پیامبران سنگ می زنند. برخی هرگز نوروز ندارند.

اما همه اینها انسان است. انسان را نمی توان فرشته کرد. انسان چگونه از خویش فراتر می رود؟ چگونه انسان می شود؟ من بی گمانم با بازگشت. بازگشتی که نوروز نماد چون روز روشن آن است.

از مرد دانایی امشب آموختم که راز و رمز انسان "سرعت بازگشت" اوست. حزن تاریک ام به جرقه ای رخت برچید. حزنی که سمج به دیواره روحم چسبیده بود. نوروز من در بازگشت است. آرزوی هر روزتان نوروز باد یعنی هر روز بازگردید از خطایی که کرده اید. هر روز خود را از حزن سمج شسته باشید. هر روز از زهری که به جانتان می ریزند شفا یابید. 

تمام آنچه مذاهب و آیین های معنوی و اساطیری به ما می آموزند در همین بازگشت است یا دقیقتر در این تربیت که سرعت بازگشت خود را بالا بریم. زودتر برگردیم به طبیعت خود به بهار خود به نشاط خود. دشمنی را ترک کنیم. تنش را پایان دهیم. نزاع را برچینیم. به دوستی رو کنیم. به جمع بپیوندیم. در برابر تبعیض بایستیم. همه چیز را برای خود نخواهیم. سهم هر کسی را بدهیم. سهم هر کسی را بشناسیم تا بتوانیم همه چیز را قسمت کنیم.

فرد و جامعه ای نوروز دارد که بر مسیر خطا اصرار نمی کند. من گوهر درخشان نوروز را پوشیده می بینم. نمی دانم آنها که نوروز را نمی خواهند و از آن رو می گردانند به چه در می آویزند؟ آیا نوروز را به همین مراسم آیینی اش فروکاهیده اند؟ آیا نوروز را چونان مفهوم مرکزی فرهنگ و هویت ایرانی باز می شناسند یا چیزی در حد شب کریسمس اروپایی با همین معنای تقلیل یافته ای که امروزه دارد؟ 

من برای وطن ام و دولتمردان اش نوروز آرزو می کنم تا از خطاهای سالیان شان دست بردارند. تا بر خطاهای کثیر خود اصرار نورزند. تا بازگردند. برای روشنفکران شناخت هویت تاریخی مان را آرزو دارم تا از این بیشتر ایران را به پای زندگی تقلیل یافته ای که از غرب تصور دارند قربان نکنند. و برای دلهای جوان مهر به نوروز و عرفان نوروز را می خواهم حتی اگر هفت سینی نچیده باشند. باشد. مگر مثنوی بدون بسم الله شروع نشده است؟ اما کسی می تواند بگوید که مولانا از بسم الله غافل بوده است؟ مهم آن است که نوروز درون ما حلول کرده باشد. سبزه در دلمان سبز شده باشد. همان گندم آغازین. مهم این است که روبروی آینه خودمان نشسته باشیم و صورت خود را بجا آوریم. و خوابهامان پر از ماهی باشد. و مثل ماهی ها هزاران کیلومتر که دور شده باشیم هم باز باز گردیم.

پس نوشت:
سوشیانت عزیز مطلبی در باره نوروز و بازگشت نوشته است با عنوان رسول نوروز که به رابطه موضوع با حریت اشاره دارد. درست است: آزادگی و آزاده جان بودن در قدرت ما برای بازگشت است. کسی که بر راه تاریک (که بر تنش و رنج و دلتنگی و بیزاری و تفرقه بیفزاید) اصرار می ورزد، نوروز ندارد. از جان آزاده بی بهره است. آزادگی روشنی است.

این مقاله سعید حنایی کاشانی هم که بازنشر نوشتار او در بهار ۸۳ است خالی از لطف نیست:  بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
در باره نوروزهای من این دو نوشته پیشین سیبستانه هم به همین بحث مربوط است:
نوشدن مدام
بازگشت به آغاز

برای همه دوستانی که با ایمیل های فردی یا عمومی نوروز را به من تبریک گفته اند نوروزی مبارک آرزو می کنم و چهار فصلی رنگین و با نشاط در پیش. بعد از اتمام یادداشت دیدم که بازی آرزوهای نوروزی آغاز شده و من هم به بازی فراخوانده شده ام. من آرزوهای اصلی ام را پیشاپیش گفته بودم همینجا. در کنار آن صلح برای ایران می طلبم و خرد برای بازیگران سیاسی اش و رشد و محبوبیت پایدار برای زمانه که حاصل اندیشه و کار سختکوشانه شماری از بهترین دوستان من و بهترین روزنامه نگاران ایران است.  

نظرات

نظر