امریکا این بار همه اش کار بود و دیدار. اما دیدن غرب یا بهتر بگویم جنوب غرب یعنی لوس آنجلس برایم تازگیهایی داشت. درختهای نخل و گرمای اهوازی و شهری درندشت. اصلا از لوس آنجلس خوشم نیامد. گذشته از موسسات آمریکایی مثل دانشگاهها و بیمارستانها که هوش از سر آدم می برند، زندگی در پیچ و خم اتوبانهای تمام ناشدنی گم می شود. محله ایرانی ها در وست وود هم محله غریبی است. در کتابفروشی کیخسرو بهروزی بودم که خانمی مسن را نشانم داد که از پیاده روی آن سوی خیابان با قامتی افتاده می گذشت. دختر استاد پورداوود بود. یک لحظه خواستم از کتابفروشی بیرون بدوم سر راه آناهیتا را بگیرم و با او گپ بزنم. نادیده چقدر به او احساس نزدیکی می کردم. هر قدر شهر آدم را از وسعت خود دلزده می کند، آدمهای نازنینی که دیدم آن را جبران می کند.

یکی از بستگان جنوبی که سی سالی است در اورنج کانتی نزدیک لوس آنجلس و مرز مکزیک اقامت دارد آمد چند ساعتی را با هم گذراندیم. با همه عمری که در آمریکا طی کرده است هنوز خونگرمی جنوبی اش دست نخورده باقی مانده است. با پسرش آمدند. پسری که در آمریکا بزرگ شده و حالا رئیس شرکتی است که پدر بنیان گذاشته اما خلق و خوی اش باعث می شود مدام فکر کنی در اهواز و خرمشهر هستی. اصالت جنوبی شان مرا حیرتزده می کرد. 

اما شوک واقعی سفر افت شدید خدمات فرودگاهی بود. از تورنتو به لوس آنجلس که پروازی نزدیک به ۵ ساعته است تنها یک نوشیدنی داده شد و هر کس میل غذا داشت باید ۵ دلار می پرداخت! یاد سینماهای قدیم افتادم که کسی با جعبه ساندویچ و تخمه و نوشابه در سالن می چرخید. از لوس آنجلس به واشنگتن هم همینطور بود. صنعت هواپیمایی در آمریکا به نحو اعجاب آوری در حال صرفه جویی است و باکی ندارد که مسافر ناراضی شود یا آشفتگی به وجود آید. سلف سرویس شدن خدمات بار و بلیط هم وضع را شبیه ترمینال خزانه کرده است! هیچ پروازی هم ندیدم که سر وقت حرکت کند. بن لادن از همه بیشتر در تحولات منفی خدمات هوایی موثر بوده است. پرواز روز به روز بیشتر به اتوبوسرانی هوایی تبدیل می شود. کند و وقتگیر و پرازدحام و خسته کننده. 

موقع برگشتن به لندن باید از واشنگتن به نیوآرک می رفتم. در یکی از کافه های فرودگاه پروازهای داخلی واشنگتن دختر سیه چرده نمکینی ساندویچ مرا روی میز گذاشت. پرسیدم کجایی هستی. از اتیوپی می آمد. دقت کردم بقیه دخترهای کافه هم از همنژادان او بودند و به یک زبان گفتگو می کردند بین خود. از کافه که بیرون آمدم دیدم بقیه کافه ها هم از همین مردم به کار گرفته اند. زن و مرد. مثل اینکه کسی قرارداد بسته باشد و همه کارگران کافه های فرودگاه رونالد ریگان را از اتیوپی آورده باشد. آنها هم راضی به نظر می رسیدند. می شد فهمید که با پولی که اینجا کار می کنند زندگی بمراتب بهتری از اتیوپی دارند. با خودم فکر کردم زمانی بود که سیاهان را به زور و جبر اسیر می گرفتند و به آمریکا می آوردند تا به کار بگمارند. حالا اسیران مدرن که با کمترین حقوق قانع اند و همواره شهروند درجه دو و سه باقی می مانند به پای خود می آیند سهل است با چه بدبختی هایی خود را به آمریکا می رسانند. امپراتوری، اسارت را به خوشبختی تبدیل کرده است.

و در باره کارها و دیدارها؟ خواهم نوشت. این چندکلمه به ته ذهنم چسبیده بود. باید می نوشتمشان.

نظرات

نظر