پیدا کردن گروههای صاحب نفوذ اصل اصیل تحلیل سیاسی واقعگراست چنانکه شناخت گروههای مایل به یافتن نفوذ. اما این صاحب نفوذ بودن در یک بستر معین اجتماعی معنا پیدا می کند. به عبارت دیگر نمی توان نفوذ گروه معینی را دید اما بستر نفوذ را ندید یا نادیده گرفت و کوچک شمرد.

به نظر من گرایشهای تجزیه طلبانه را نمی توان در آذربایجان انکار کرد. این بدان معنی است که گروههایی با اندیشه تجزیه طلبانه در میان مردم آذربایجان «نفوذ» دارند. بررسی چرایی این نفوذ برای همه روشنفکران و اصحاب روزنامه و تحلیل و رسانه واجب است. احمقانه است اگر بخواهیم چشم خود را ببندیم و بگوییم انشاالله گربه است. کار درست روبرو شدن با واقعیت های سیاسی است. یعنی با دایره نفوذ گروههایی که گرایشهای مختلف دارند.

من به هیچ وجه قصد مصادره کردن اعتراضهای مردم آذربایجان را به نفع تجزیه طلبان ندارم. زیرا فکر می کنم دو گروه هستند که مایل به چنین کاری اند: خود تجزیه طلبان اصلا بدشان نمی آید که همه اعتراضها را به پای حمایت از تجزیه طلبی بگذارند و مقامات امنیتی و انتظامی هم بدشان نمی آید روش خشن خود را با این بهانه توجیه کنند. پس بحث من در این نیست که اعتراضها زمینه واقعی ندارد و اینها همه بهانه ای است برای طرح نوعی تجزیه طلبی. اصلا.

من طرفدار این هستم که روزنامه نگاران هوشمند و ایراندوست همین روزها از فرصت استفاده کنند و به بررسی واقعبینانه ای از مشکلات مردم آذربایجان بپردازند تا روند امنیتی به یک روند اصلاح امور تبدیل شود. اما ندیده ام که کسی از آگاهان مسائل آذربایجان، در این بلوا به تحلیل زمینه های اعتراض مردم بپردازد.

اما گرچه نباید تمام اعتراضها را به پای تجزیه طلبی نوشت، از اهمیت و وزن این گرایش در آذربایجان نیز نباید غافل شد. این وسوسه جدا شدن را من به معاینه در سالهایی که در کردستان بودم نیز دیده ام. این وسوسه را باید طرح کرد و آشکارا از آن بحث کرد. نادیده گرفتن آن چاره کار نیست.

در میان همه بحثهای ممکن در این زمینه من به روانشناسی جمعی اهمیت بسیار می دهم. این روان جمعی است که آرزو می آفریند. حال آرزوی رفتن شاه باشد یا رفتن آخوند یا مهاجرت به بهشت غرب و یا تجزیه آذربایجان و کردستان و خوزستان – همه هم دارای تاریخ نزدیک: از فرقه دموکرات و جدالهای ۱۳۲۴ تا ادعاهای سیاسی در کردستان اوایل انقلاب و آرمان کردستان واحد تا الاحواز و ماجراهای همین چند ماه اخیر.

بازی قدرتهای بزرگ را فعلا در پرانتز می گذارم. اما چرا مردم چیزی را آرزو می کنند و به وسوسه ای تن می دهند؟ پاسخ اش به کوتاهی این است که اگر مردمی دوران سختی را پشت سر گذرانده اند یا اصلا دست به گریبان آن اند آسانتر تن به وعده و وسوسه می دهند. می خواهند وضع را تغییر دهند. کمتر فکر می کنند یا حساب می کنند که خب بعدش چه خواهد شد. برای همین است که برای همه ایراندوستان و البته طراحان سیاستهای فرهنگی این موضوع از اهمیت حیاتی برخوردار است که زمینه های نا-رضایتی را بشناسند و بحث کنند (کاری که از ایراندوستان برمی آید) و کاهش دهند (کاری که از مدیران فرهنگی و سیاسی ساخته است). و گرنه هیچ کاری در برابر رشد انواع وسوسه ها نمی توان کرد. شما خوابیده باشید دیگران بیدارند. 

ایران در دو-سه دهه گذشته مادر وسوسه ها بوده است. تا این اواخر وسوسه ها عمدتا در حوزه فردی بود. اما اگر وسوسه راه به حوزه جمعی برده باشد کار برای کار-به-دستان سخت می شود. سخت تر از آنکه در مبارزه با بدحجابی و اخلاقیات فردی و چه و چه داشتند. اما کار برای ایراندوستان هم سخت خواهد بود. مساله فقط دولتی نیست. ملی هم هست.

نیز:
این تحقیق مستقیما به بحث مربوط می شود: چرا آدمهای سختی کشیده زودباورند؟ که البته به سطح فردی محدود است اما برای ما – بدون کم انگاشتن ارزشهای فردی اش – سطح سیاسی اش یا بازخوانی و تفسیر سیاسی اش می تواند بسیار بامعنا باشد. (لینک از راه ژرف)

نظرات

نظر