تاریخ معنوی ما تاریخ ارادت است

داشتم هفت سنگ ویژه محرم را مرور می‌کردم. در یکی از نوشته ها تا به کلمه ارادت رسیدم حالی رفت و برخاستم و با خود اندیشیدم که ارادت از مهمترین و گویاترین شاخص‌های معنوی ماست. برای منی که مدام می‌پرسم ما مردم با دیگر مردمان چه تفاوتها داریم که سرنوشت ما را متفاوت کرده است دریافت این شاخصه مثل کشف دوباره هویت ایرانی بود.

شاید اولین چیزی که به یاد آوردم متن صمیمانه ابی نکته گو بود در باره حال و هوای عاشورا در تهران. مردمی که در ایران اند نمی دانند اغلب که ماهیان اند در آب. ما که از آب بیرون افتاده ایم خواسته ناخواسته به آن آب شور و شیرین و تلخ و سبز که بزرگ است و کهن است و باری اسباب حیات ماست آگاه تریم. فاصله همیشه از امکانهای آگاهی‌بخشی بوده است.

سپس بسرعت تمام ادبیات فارسی را از نظر گذراندم و تاریخ ارادت هامان را در طیف رنگ رنگ تصوف و عرفان. به رابطه شیعه و امامان فکر کردم و به رابطه مریدان و مرادان. دیدم که تاریخ ما تاریخ مرادها و مریدهاست. بازگشتم و آمدم تا آن روز در تهران که شهر در مرگ رهبر انقلاب یکپارچه تعطیل بود و همه به سویی می‌رفتند که پیکر “امام” آنجا بود. یادم آمد از تیتر تاریخی مجله آدینه که: “با شکوه آمد با شکوه رفت”. فکر کردم اسم رمز انقلاب ارادت بود. ما دل‌سپرده بودیم سرسپرده بودیم. این رانه تاریخی ما. این گمشده امروز ما.

ما مردمی هستیم که در دامن ارادت بزرگ می‌شویم. از ارادت به مادر که تا پایان عمر با ماست تا ارادت به پدر و استاد و مراد و قطب معنوی و فکری. ارادت نداشته باشیم گمشده ای داریم که سرگیجه مان می دهد راه را گم می‌کنیم. ما هزار فرق فارق داریم با الگوی غربی‌مان. ارادت قطب و محور همه تفاوتهای ماست.

از دو سه روزی پیش که این مقاله کم نظیر رابرت فیسک را خوانده ام مدام فکر می‌کنم چه حرف مهمی زده است این مرد. می گوید خطاب به غربیان سکولار در قصه این کاریکاتورها که می گویید چرا ما که مسیح را کاریکاتور می کنیم نتوانیم محمد را کاریکاتور کنیم. حال آنکه این قیاس مع الفارق است. به گمان افتاده ایم. زیرا مسیحیت ما مرده است و اسلام آنها زنده است. می‌گوید مردم خاورمیانه با اسلام زندگی می‌کنند. اما ما اروپاییان مسیحیت را زیر لت-و-کوب سالیان نیمه‌جان کرده ایم. از همین جاست که کمتر کسی از کاریکاتور مسیح در اینجا برانگیخته می‌شود اما از کاریکاتور محمد آنجا همه برانگیخته می‌شوند. مسیح ما زنده نیست اما محمد آنها زنده است.

این شهادت مهمی است از زبان مردی که خاورمیانه را خوب می‌شناسد و همزمان از فرهیختگان اروپاست. شهادتی که از ارادت ما مردم و زیست ارادتمندانه ما پرده بر می‌دارد.

عاشورا گفته بودم یکبار که برای ما هویت است. من در این بیرون ریختن مردمان از هر جنس و طبقه و عقیده و مرامی در خیابانهای عاشورا این هویت را آشکار می‌بینم. هویتی که با ارادت شناخته می شود. هویتی که شیعه آن را به اکمل وجوه داراست. شیعه ای که سرسپرده بهترین بندگان خداست. از فاطمه تا مهدی. این انسان های کامل و معصوم و نمونه عالی را ما در دامن ارادت خویش حفظ کرده ایم تا سر بر دامن ایشان بنهیم. آنها کسانی اند که بی تردیدی به آنان می توانیم تکیه کنیم اعتماد کنیم. آنها اسوه های ما هستند. قله ای هستند که حتی دور دست بودن شان هم کافی است تا در دامنه هاشان زندگی کردن نیز برای ما فخر و آسودگی آورد.


ما مردمی هستیم نیازمند ایده آل های بشری. ما بی-ایده آل بی-سرنمون بی-مغناطیس اعظم زندگی نمی‌توانیم کرد. ما مدام در جستجوی تکیه‌گاهی هستیم که بتوان با ارادت به او دل بست دل سپرد راه جست. هیچ بیهوده نیست که تاریخ معنوی ما تاریخ عشق است. ارادت به طور طبیعی به نیروی عظیم عشق راه می‌برد.

ما بهترین زمان هامان را در دامن ارادت به بزرگی اسوه ای سرنمونی مرادی قطبی معشوقی طی کرده ایم. ما خوشبخت ایم که وقتی هیچ بزرگی و مردستانی و شیرزنی نیافتیم باز حسین هست و علی هست و فاطمه هست و زینب هست و ابوالفضل هست. ما در بن جان به اخلاق بزرگان دلبسته ایم. مردان کوچک مردمان کوچک را دوست نمی داریم الگو نمی شناسیم راهبر نمی‌دانیم. در مردانی که ستایش می کنیم در زنانی که به ایشان عاشق می شویم باید نشانی از بزرگی باشد. ارادت فقط خاص بزرگان است خاص خدایگان. وقتی هم اتفاق افتد زلزله می سازد. به یاد آوریم آرمان خود را در سپاه مهدی آخرالزمان. نیروی مردان ارادت‌پیشگان. خالصان و متحدان. ۳۱۳ تن گرداگرد یک خدایگان.

من اگر تاریخ معنوی ایران را تاریخ ارادت می نامم روشن است که نزدیکترین مظهر این تاریخ را که در انقلاب پیکرینه شده است نیز تاریخ ارادت می بینم. انقلاب ارادت. اگر شریعتی نبود اگر خمینی نبود اگر شهیدان ما نبودند از گلسرخی تا رضایی انقلاب هم نبود. ما بزرگترین ارادت ها را نثار رهبران خود پیشگامان خود شهیدان خود کرده ایم. گرمای انقلاب که هنوز جان ما را گرم می کند گرمای روزهایی است که در آن ارادت موج می زد. من در هر عاشورا یاد انقلاب می افتم. انقلاب مظهر ارادت جمعی ما بود. آن در-خیابانها-گروه-شدن و دریا-شدن آن خیابان-را-مسجد-کردن و در آن نماز خواندن آن شب های همصدایی بر پشت بامها آن سفره های ساده نان و خرما که خانه ها برای مردم خیابان پهن می کردند. این نان دادن و نام نپرسیدن. این عیاری و بزرگ‌منشی. عاشورا بود. مثل عاشورای امسال. مثل عاشورای همه سالها.

ارادت است که آن مساله قدیمی را حل می کند. چرا لوطی ها و جاهل ها و بچه های بد محله در محرم و عاشورا باصفا می شوند و زیر علم می‌روند. چرا خانمهای بالاشهرنشین مثل زنان جنوب شهر بر تعزیه می گریند و نذر و نیاز حسین و ابوالفضل دارند. چرا بازاری و دانشجو و چپ و راست و فقیر و غنی و نمازخوان و بی‌نماز دهه محرم را حرمت می کنند. چیزی همه ما را دور محور خود جمع می کند. چیزی که با همه تفاوتهامان ما را به هم مانند می کند. ارادت به نمونه ای عالی. تقدیس مظلومیت شکست. ابن خلدون زمانی گفته بود که جامعه به عصبیت ایستاده است. ما ایرانیان می گوییم جامعه به ارادت می ایستد. ما هر گروه مان گرد چراغ ارادتی گروه می شود.

محرم می گذرد و ما به زندگی عادی بازمی گردیم. اما همچنان بزرگترین آرزومان این است که زنی باشد که به او بی‌ریا و با تمام مهر بتوان ارادت ورزید. مردی باشد که مرد باشد و ارادت ما را جلب کند. مردان سیاسی‌مان زنان اجتماعی‌مان را هم با معیار ارادت می سنجیم. آیا می توان به «او» ارادت داشت؟ این سوال همیشگی ماست. نخ تسبیح وجودی ما هویت ماست. و هر جا رخت ارادت خویش به سعادت افکنده باشیم از سر آن برنمی‌خیزیم. نظیری برای دوست نمی‌بینیم. اگرچه از مه و مهر نهاده باشیم آینه ها در مقابل رخ دوست.

نظرات

نظر