ارجی وبلاگی تمام شد. حالا برگردید سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هایی که همیشه می خواندید. نمایش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چیزی دستگیرتان نشد. من خیلی چیزها دستگیرم شد (پس نوشت را هم ببینید):

۱ مدرن ترین زن ما هنوز فروغ فرخزاد است. او بهتر از هر زنی و بدون اینکه فمینیست باشد و این حرفها توانست با مردم ما از زن و مرد تماس بگیرد. او نمونه عالی یک روشنفکر بومی است. هنوز هم. فروغ به ما می آموزد با شامورتی بازی و حرف های از یک طرف گیر کرده در پیچاخم فرضیات آکادمیک و از طرف دیگر ارزان و بازاری نمی توان هیچ کمکی به زن ایرانی کرد. اگر زنی می خواهد مدرن باشد هنوز و تا سالها بعد فروغ مدل ایده آل است. فروغ نه برای زنان که برای مردان هم ایده آل هست. و چه احمقانه است که این خط زن و مرد را حجاب حقیقت کنیم. فروغ برای من هم ایده آل است. این را بارها گفته ام و نوشته ام. زنی بزرگ که می توانی با او مفاهمه کنی از او بیاموزی به او پناه آوری.

۲ با پالایش زبان فارسی از واژگان جنسیت نگر یا بگو سکسیستی ما داریم یکبار دیگر ایدئولوژی عضر رضاشاه را تکرار می کنیم که فکر می کردند با پالایش واژگان عربی و بیگانه از زبان فارسی و فارسی ناب حرف زدن همه مدرن می شوند. ما در بن ادعای خود هنوز در مدرنیسم مکانیکی گیر کرده ایم. اصلا ارزش یک فعالیت هوشمندانه برای ارتقای حقوق اجتماعی زنان را انکار نمی کنم اما هر گونه منطق تک پایه را مردود می دانم به هر بهانه و نامی که باشد. از کمونیسم دو آتشه انقلابی تا حزب الله گری فاشیستی تا فمنیسم حزب اللهی و شکم پاره کن و اسیدپاش یا سکولاریسم کوری که از هر چه دینی است عق اش بنشیند.

۳ تاریخ ایران و تاریخ فرهنگ و زبان ایران پر است از پرده دری و هرزه درایی و بچه بازی و همجنس خواهی و امثال این مدهای ظاهرا جدید و رایج (قانونی یا غیر قانونی). مدرن ترین شاعر ما سوزنی سمرقندی نیست یا عبید زاکانی. مدرن ترین پادشاه ما محمود غزنوی نیست که ایاز داشت یا ناصرالدینشاه که ملیجک داشت. و نه حتی مهستی زیبا که شعرهای حاکی از خواهش تختخواب سه نفره دارد. بس کنیم این ساده لوحی مدرن بازی را. من اگر تاریخ مدرن ایران را بخواهم بنویسم از هیچکدام اینها نام نمی برم. اما بر صدر مدرن های کلاسیک خود اثر بی همتای بیهقی را می گذارم و شرح می کنم. گرچه زبانش اصلا پالوده نیست از این پالوده ها که ما می خواهیم و می خوریم.  


۴ سخن من ساده بود. و طرف خطابم مهدی خلجی که با همه هوشمندی و دانش طلبی و سختکوشی و نثر عالی و گاه هوش ربا هنوز نتوانسته تکلیف خود را با بک گراند خود با پسزمینه خود روشن کند. من در یک کلام -حوصله تفصیل ندارم و گرنه جای تفصیل دارد- آدم مدرن را کسی می دانم که از گذشته خود باخبر و نسبت به آن حساس و موشکاف است و با آن در ارتباطی دایمی. هیچ نفی کلی به نتیجه نمی رسد. هزار دلیل می توان بر این اقامه کرد. یک برهان اش از راه خلف این است که نمی توان نمونه ای موفق نشان داد که با نفی کلی به نتیجه رسیده باشد – “هر” نتیجه ای.

مهدی آدم باهوش و سرمایه ای برای عالم معنوی ایرانی است. اما اگر مراقب نباشد استدلال هایی خواهد کرد که نتایجی مضحک به بار می آورد. مثل همان که نشان دادم و ناصرخالدیان و پارسا صائبی و خانم رقیه السادات و دیگران نشان دادند. من دغدغه مهدی را می فهمم اما این دغدغه نباید چشم او را به منطق روشن ببندد. در منطق روشن استدلال عام است. استدلال به جبهه من یا تو وابسته نیست. نمی گوییم چون ما می کنیم خوب است. بسیار چیزها هست که چه ما بکنیم چه کسانی که با آنها مخالف ایم ناخوب است. چه غرب بکند چه شرق بد است. شیراک بکند یا احمدی نژاد یا بوش بد است. اسلام بکند یا کفر بد است. ناسزا ناسزاست. توهین توهین است. شکنجه شکنجه است. تجاوز تجاوز است. چه ما بکنیم چه هر کس دیگری. اگر مهدی می خواهد وبلاگ نویس مدرن را حمایت کند خوب است کمی بیشتر وبلاگ ها را زیر و رو کند. دنیا به سیبیل طلا ختم نمی شود. 

۵ از نظر من جهتگیری جنسی هرکسی از جمله نازلی و نوع اخلاق و زبان او به خود او مربوط است و بی حمایت روشنفکرانه هم به آن ادامه می دهد. روشنفکران اگر عضو مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ نیستند خوب است به این نکته توجه کنند که کسانی مانند او به این باور عوامانه و فعلا حاکم و حکومتی در ایران مهر تایید می زنند که مدرنیته یعنی آزادی جنسی. من می فهمم که آزادی جنسی مهم است اما به هیچ وجه پایه مدرنیسم نیست. اگر هم باشد از راههای پورنوگرافیک به آن نمی توان رسید. مردم ایران در طول عمر انقلاب به اندازه عمر چند نسل پورنوگرافی تماشا کرده اند و به روابط پورنویی رو کرده اند. مدرن شده اند؟ واقعا روشنفکری ما فکر می کند که مدرنیسم زیرشلوار ما پنهان شده است؟ آیا واقعا هیچ جریان مهم مدرنیستی دیگری در ایران پیدا نشده و در جهان نیست که ارزش بحث و برجسته سازی و گسترش داشته باشد؟

مهدی خوب می داند که من و او چقدر در باب ادبیات اروتیک بحث کرده ایم و به ضرورت تلاش در معرفی آن به نحو شایسته تاکید کرده ایم و هر کدام کارهایی در این باب در دست داریم. اما رهیافت روشنفکرانه به اروتیسم همان رهیافت عوامانه است؟ آیا کسی که مثلا به تحلیل فیلم های پورنوگرافیک می پردازد باید به تشویق مردم برای بازیگری در این فیلمها هم بپردازد؟

۶ یک نکته دیگر بگویم و حالیا تمام کنم که بهره هر وقتی معین است و حرفها بسیار. وبلاگ رسانه ای است که با شمارشگر خود مسئولیت می آورد. کمیت تعیین کیفیت می کند. فقط وبلاگ هم نیست. شما اگر یک نشریه دانشجویی در ۵۰۰ نسخه چاپ کنید بسیار متفاوت خواهد بود اگر همان را به دلیل اقبال در صورت نشریه ای با تیراژ ۱۰۰ هزار نسخه چاپ کنید. همانطور که پخش یک فیلم در جشنواره یا در سالن آمفی تئاتر دانشگاه ممکن است مشکلی نداشته باشد اما همان فیلم در تلویزیون ملی با میلیونها بیننده متفاوت ممکن است اسباب بحران شود.

من اصلا مشکلی با نثر و بیان حودر و هم سبکی های او فی نفسه ندارم. مشکل از شمارشگر آغاز می شود. این دوستان با رسانه ای پرمخاطب کار می کنند و مسئولیتی متناسب با آن در نوشتار خود نشان نمی دهند. هنوز طوری می نویسند که انگار در یک وبلاگ محفلی و دوستانه که ۵۰ خواننده دارد یا ندارد می نویسند. البته می دانم که حودر می داند چون وبلاگ اش پرخواننده است می تواند موج ایجاد کند و می کند. مساله این است که وقتی پای مسئولیت اجتماعی می رسد از موضع وبلاگ محفلی و نه یک رسانه حرف می زند و وقتی پای تبلیغ دیدگاه خود می رسد از آن به عنوان رسانه کمک می گیرد. این به نظرم مصداق نوعی ریاکاری است.

واکنش به چنین وبلاگ هایی البته طبیعی است که واکنش به یک رسانه است و چون خواننده مسئولیتی در گرداننده آن نمی بیند آزرده و خشمگین می شود. اما این خشم ناشی از بی فرهنگ بودن خواننده و کم تحمل بودن او نیست ناشی از خطا و مغالطه سردبیری است که فقط “خود” را می بیند. این مثل آن است که راننده ای در جهت خلاف صدها اتوموبیل در اتوبان توی شکم همه گاز بدهد و راه خود را باز کند و برود و وقتی دیگران اعتراض می کنند بوق می زنند یا به او مشت نشان می دهند تعجب کند یا لذت ببرد یا فکر کند چرا این همه آدم دارند خلاف می روند؟! 

پس نوشت:
چالش هایی برای اخلاق مدرن در نروژ

پس نوشت ۲ در مورد سرنوشت!:
* از بعضی دوستان بعید است آن جمله سر-نوشت را بد بخوانند. ناگزیرم با ژرفساخت اش بازنویسی کنم نکند این بدخوانی عمومیت داشته باشد (امان از این زبان پارازیته و اشاره آلود): خوانندگان محترمی که از وبلاگ حسین درخشان و به دنبال لینک او به اینجا آمده اید ارجی تمام شده است. برگردید سر کار و زندگی تان و همان وبلاگهایی که همیشه می خواندید و سیبستان جزوش نیست. حالا شما رفقای قدیم و خواننده های صمیم و نسبتا صمیم اگر
دستگیرتان نشد ماجرا چیست که سیبستان شد شیخ صنعان و رو به فسق و فساد کرد و خوکبانی ( و ما ابرِی نفسی) من که از این ماجراها خیلی چیزها دستگیرم شد. تمت.

اما چرا ارجی؟ حکایت اش طولانی است. یکی اش طبعا بر می گردد به لذتی که بعضی از دوستان می برند از این شهوت همگانی را دامن زدن و لذت قساوت را تقسیم کردن و مکتب فحش خارمادر بده باکیت نباشه این خودش عین مدرنیته س. خب دومی ش هم بر می گردد به اینکه … خب بگذارید در یک یادداشت جدا در باره اش حرف بزنیم. فعلا اسم آن یادداشت را می گذارم: چه بخشی از “خود” را آشکار می کنیم؟ یا بحث در همان تفاوت اصلی مکتب ما و مکبت کانادائیا! 

نظرات

نظر