زن و زمان در سکس و فلسفه مخملباف

۱ مشکل اصلی مخملباف در نگاه مکانیکی اوست. مظهر برجسته آن برابر دانستن مکانیکی زن و مرد است. به همین دلیل او قصه ای مردانه را برای یکی از زنان فیلم هم تکرار می کند. از نگاه او اگر مردها مایلند یا می توانند با چهار زن همزمان رابطه داشته باشند این موضوع بعینه برای زنها هم صادق است یا باید باشد. اصل تفکر مکانیکی از برابری زن و مرد هم همین را می فهمد. و نمی پرسد چرا زنی باید حتما با چهار مرد رابطه داشته باشد و اگر در دنیای واقعی مردانی هستند که نمونه مرد فیلم اویند زنانی هم می توان یافت که نمونه ای از زن فیلم باشند؟

۲ زنهای فیلم او همه از نوع زنهایی هستند که در معرض نگاه مردان بسیاری قرار دارند: مهماندارند یا پرستار. روسپی هم که وضعش معلوم است. آخرین زن فیلم هم رفیق باز و آنکاره است. جنس این نگاه بسیار سنتی است.

مرد قدیم در مواجهه با زنی که در بیمارستان کار می کرد همیشه احساسی دوگانه داشت: هم او را جسور و زیبا و سکسی می یافت و بنابرین عاشق اش می شد یا او را بی بند و بار می دید و چیزی در ردیف روسپی. مهماندار هم چنین بود. زن خوب اصلا در خانه بود آن که بیرون می آمد سبکسر بود و تن اش می خارید. درست مثل زن دیگر فیلم که با چهار مرد رابطه دارد و طبعا در معیار سنتی کارش در ردیف روسپی است.

در واقع ژرفساخت دید مخملباف همه این زنان را یکی می شمارد. همه این زنان در ردیف همان روسپی اند یا دقیق تر صورتهای دیگر روسپی: زنی در چشمدید همه مردان. بنابرین مخملباف دارد ناخواسته زن آزاد و اجتماعی را با روسپی برابر می کند. زنی که در خانه نمی نشیند. این کنه همان اندیشه سنتی مردسالار نیست؟

۳  از دید دیگری هم تعلق مخملباف را به اندیشه سنتی در باره زن می توان نشان داد. مرد اول فیلم او می گوید من عشق می ورزم پس هستم. اینجا زیرنویس فیلم به ما کمک می کند از هر نوع گمان افلاطونی در باره عشق بیرون بیاییم: من عشقبازی می کنم پس هستم (و نه مثلا: من عاشق می شوم پس هستم). لاومیکینگ – که در زیرنویس آمده- همخوابگی ست پس معنای جمله او می شود: من همخوابی می کنم پس هستم و این هم بنوبه خود برابر است با: من عشق را همخوابی می دانم پس هستم! 

در واقع اگر دقیقتر بگوییم این نگاه سنتی هم نیست این نگاه مرد سنتی/ پدرسالار ماست. می گویم سنتی نیست زیرا سنت ما عاشقان بزرگ داشته است و عشق در آن در همه ابعاد گسترش یافته و تحلیل شده است. اگر دکارت مشکل وجودی خود را با کشف قدرت اندیشیدن حل می کرد مخملباف فیلسوف مشکل را با کشف قدرت همخوابی حل می کند.

۴  راه دیگر در شناخت چهره زن از نگاه فیلسوف سینماگر ما جمله ای است که به عنوان فلسفه عشق از نگاه زنان در فیلم مطرح می شود. این نگاهی ست که مرتضی مطهری فیلسوف شهید به تفصیل در دفاع از آن سخن گفته است. مطهری نگاهی سنتگرا دارد و این را پنهان هم نکرده است. او در واقع بهترین جامع و شارح و مدافع عقاید سنتی ماست. او می گوید مرد دوست می دارد ، زن دوست داشته می شود. از نگاه مخملباف هم همین است. قهرمان زن فیلم می گوید: من دوست داشته می شوم پس هستم. این نوع تعبیر کاملا مردانه است. یعنی عشق زن را ثانی عشق مرد می داند. به زبان دیگر عشق مرد فعال است و عشق زن منفعل.

در این نوع نگاه زن فاعل نیست زن عاشق نمی شود بلکه منفعل است معشوق است. به زبان آقای مخملباف زن نمی تواند بگوید: من عشق می ورزم پس هستم. این نگاهی است که با جهان مدرن سنخیتی ندارد.


۵  مخملباف ادعا می کند که خط قرمز تابوهای پس از انقلاب را پشت سر گذاشته است. من در فیلم او تسلط رنگ قرمز را دیدم اما عبور از خط قرمز نه. او تابوی بوسه را هم نمی تواند پشت سر بگذارد چه رسد به دیگر تابوها که سفت و سخت ترند و عریان تر. در فیلم او حتی تابوی لباس هم کنار زده نشده است. لباس ها کاملا و تا جایی که می شده پوشیده اند. و در واقع تنها سکس فیلم دست و بازوی دختران رقصنده است!

من حتی کلاه پوشاندن بر سر زنان فیلم را هم بازتاب نوعی حجاب می بینم یا جانشین حجاب. مثل دوره ای که زنان وقتی تازه کشف حجاب می کردند کلاه بر سر می گذاشتند تا جای خالی چادر و چارقد را پر کنند. شاید این برای مخملباف هم که تازه کشف حجاب کرده است طبیعی باشد اما به هر حال دنیای او را از دنیای مدرن متمایز می کند.

در فیلم اگر ظاهرا حجابی نیست اما زیر پوست خود محجوب است. می توان مثلا بر این نکته دست گذاشت که زنان فیلم هیچ نوع دلربایی ندارند. زنها از عشق عبور می کنند بدون آنکه ما از آنها هوس و خواهش و دلفریبی ببینیم. زن در فیلم او ما را مسحور نمی کند. در پرده باقی می ماند. شخصیت زن در فیلم او هنوز در حجاب است. مساله اصلی نیز هنوز مرد. مخملباف نشان داده است که در حوزه های معینی انقلابی است اما در سکس و در نگاه به زن کاملا محافظه کار می ماند. او به زن نگاهی مردانه دارد. برای او زن تا وقتی وجود دارد که مرد به او فکر می کند و عاشق اوست. این بنیان نگاه مردسالار سنتی است. زن جنس دوم است.

این خود نشان می دهد که ریشه نگاه سنتی به زن تا چه حد در ما عمیق است و چقدر دیر تغییر می کند. ما می توانیم از جهاتی مدرن شده باشیم اما همچنان در موضوع زن رفتاری سنتی داشته باشیم.

۶ برگردیم به همان مطلب نخست. نگاه مخملباف به زن مکانیکی است. نگاه او به زمان هم چنین است. زمان واقعی برای او همان زمان تقویمی است چنانکه آن را با زمان سنج / کورنومتر اندازه می گیرد. اما محتوای این زمان واقعی چیست؟ ظاهرا عشق. اما آنچه ما در فیلم می بینیم چیز دیگری است: دقایق بوسیدن و تماس با جنس مخالف است که با کورنومتر او ثبت می شود. او به نحوی آشکار عشق را به تماس/ سکس تقلیل می دهد. او تنها زمانی کورنومتر خود را به راه می اندازد که تماس برقرار شده است. به این ترتیب او عشقی را که مثلا یکسال طول کشیده جزو زمان از دست رفته می شمارد و از آن یکسال تنها زمانهایی را که به بوسیدن معشوق و همخوابی با او گذشته جزو عمر خود حساب می کند!

این دیدگاه بجز آنکه با سنت عاشقانه ایرانی در تضاد است بسیار کاسبکارانه هم هست. درک اولیه ای هم که از زمانهای بشری دارد هماهنگ با همین تصور چرتکه انداز است.

۷ اگر مخملباف نگاهی از سر دقت به روانشناسی عشق می داشت و به راهنمایی فرهنگ خود به عشق می نگریست درمی یافت که زمان در عشق زمان ساعت و دقیقه نیست. و گرنه حافظ نمی گفت گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم. می گفت تا سحرگهم ز کنار تو نیمه شب شود! اما حافظ مخملباف نیست. برای حافظ عشق دولت است از همان زمان که آغاز می شود: قدح پر کن که من در دولت عشق / جوانبخت جهانم گرچه پیرم. برای او زلف معشوق عمر دراز است: زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست/ در دست سر مویی از آن عمر درازم. او بدرستی تمام لحظات با معشوق بودن را وقت طرب می داند:
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

۸ قهرمان مخملباف نگران است که در چهل سالگی کورنومترش نشان می دهد که ۱۹ ساعت بیش خوشی نکرده است اما فراموش می کند که ساعتهایی در زندگی هست که تمام زندگی مدیون آن ساعات است. او سنت ما را نمی شناسد که ساعتی خلاق را برابر هفتاد سال می نشاند. و با درکی چنین فقیرانه از زمانهای بشری زمان عشق را که مقصود هستی آدمی است می سنجد. واقعیت این است که او عشق نمی ورزد و گرنه می دانست هر عشقی عمر دوباره است. پادافره چنین کسی چیست جز تنهایی. تنهایی قهرمان فیلم در پایان کار نه انتخاب او که سرنوشت محتوم اوست که دریا را به پیمانه می سنجد.

کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر
که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق

نیز:
صنعت کردن در محبت

نظرات

نظر