مهدی خلجی بدرستی می گوید که جامعه تا وقتی نهادهای مدرن نداشته باشد هر قدر هم افراد مدرن در آن بسیار شود مدرن نخواهد شد. من فکر می کنم این همان فردیت بیچاره ایرانی است. بیچاره از این باب که هر قدر مدرن هم می شود جامعه اش رنگ تازه نمی گیرد.

 اما نکته های دیگری هم هست. مثلا اینکه آیا فرد مدرن چگونه می تواند در یک جامعه سنتی مدرن شده باشد؟ و در کدام مرحله از مراحل این مدرنیت به نهادسازی می رسد یا باید برسد یا ممکن است برسد؟

این روزها سخت مشغول تاملاتی در باب سرشت و سرنوشت زن بدکاره در فرهنگ ایرانی ام. پرسش آغازین من این بود که اگر زن آزاد و به فردیت رسیده بخواهد پایه ای در فرهنگ خود برای تفسیر موقعیت خویش پیدا کند به کدام الگو دست می یازد؟ اصلا الگویی هست؟ این از سوی فرد. از سوی جماعت اما چرا چنین زنی معمولا به بدنامی و بدکارگی موصوف می شود. یا در صورتهای ملایمترش به اغواگری. نمونه برجسته اش رفتار / گفتار حکمرانان با زنانی است که ایشان را بدحجاب می خوانند. نمی گویم که هر زنی که حجاب سنتی ندارد لزوما به فردیت رسیده است اما بسیاری از زنانی که به فردیت رسیده اند معمولا در برابر سنت های تحمیلی خاصه اگر حکومتی و دستوری باشد تحملی ندارند و به هر نحوی از آن تن می زنند. چرا این زنان اغواگر خوانده می شوند؟

به نظرم مساله ریشه دارتر از این سه دهه اخیر است. در ادبیات معاصر ایران یک نمونه عالی در کاراکتریزه کردن زن، بوف کور صادق هدایت است. این کشف من نیست که در بوف کور زن دو چهره شاخص دارد: معشوقه و پتیاره. در عین حال، این دو چهره زن بازتابی از یک اندیشه کهن در ایران است. صادق هدایت خواسته یا ناخواسته مفهوم معشوق آرمانی ادب و فرهنگ فارسی را ادامه داده است. پتیاره هم صورت دیگری از زن مکار است در ادب فارسی. مکر چنین زنی هم البته بیشتر جنبه جنسی دارد چنانکه در کلیله و دمنه هست. او فریبکار است. اغواگر است.


دوگانه پتیاره و معشوقه هم در ادب معاصر، و هم در فیلمفارسی به طور شاخصی ادامه یافته است. رمان فارسی از یک نظر داستان زنان بدکاره است. نمونه تیپیک آن زیبای حجازی است. چنانکه از یک نظر دیگر داستان معشوق های دست نیافتنی است. نمونه: چشمهایش. بوف کور در ملتقای این دو نوع داستان ایستاده است.

در فیلمفارسی شخصیت رقاصه صورت دیگر پتیاره است. در مقابل، معشوقه ای گاه هست و گاه نیز این معشوقه دست نایافتنی خصایل خود را به خواهر/دختر می دهد که معمولا نجیب و سر به زیر ترسیم می شود و باید از او دفاع کرد و در راهش جان داد. نمونه اش قیصر.   

از نظر مردم سنتی جامعه ما زن یا ناموس آدم است که معمولا نسبت خویشی دارد، یا معشوقه ای که باز هم نسبت خصوصی با او داری و مظهر همه خوبی هاست، و یا پتیاره/ رقاصه/ بدکاره/ اغواگر – به زبان دیگر زنی که عمومی است و مثلا در روحوضی های قدیم بازی می کرد و ساز می زد و می رقصید. – برای همین هم رقص در ایران همچنان بار منفی دارد. 

پانزده – شانزده ساله بودم یا نبودم و کمتر درست خاطرم نیست اما درست خاطرم هست که شبی با دوست نازنین ام مسعود در چهارطبقه مشهد به سمت کتابفروشی یی در همان حوالی که نامش را فراموش کرده ام می رفتیم. شب تولد من بود و مسعود می خواست برای من هدیه ای بخرد. کتاب مجموعه ای از اشعار فروغ بود و مقالاتی در باره او. همان کتاب جلد سیاهی که طرحی از فروغ با قلم سفید روی آن نقش شده بود. گفت که این زن شعرهای نغز دارد اما مردم می گویند “بدکاره”  بوده است. بدکاره یعنی چه به چه معنا شاعری می تواند بدکاره باشد؟ پرسیدم. گفت می گویند با هر کسی که از او خوشش می آمده می خوابیده است. و گفت که البته دل نازکی داشته و ظاهرا حتی یکبار با کارگری خوابیده بوده است تا دلش را نشکند!

من شعر فروغ را وحشتناک دوست می داشتم. “تولدی دیگر”ش را بر پوستری رمانتیک – که آن سالها در دست و بال بچه های همسن من بود- روی دیوار اتاقم به خط نوشته بودم. زبان دل من بود. اما همیشه فکر می کردم آیا او واقعا بدکاره بود؟ اگر بود چرا پس من او را دوست می دارم؟

سالها گذشت تا بفهمم که جامعه من زنان آزاد شده از سنت را بد می بیند و بدکاره می خواند و هزار دروغ در باره آنها می سازد و باور می کند. برای جامعه ای که من در آن بزرگ می شدم فروغ معشوق نبود لاجرم پتیاره می باید بود. معیار جامعه من دوگانه بود و در منطق او اگر این نبودی لاجرم باید آن می بوده باشی. بعدها دیدم که چگونه آزادی با پتیارگی برابر دانسته شد. هزار بار بیشتر شنیده ایم: آزادی یعنی بی بند- و- باری.

ما چقدر عوض شده ایم؟ درست تر بپرسم چقدر از منطق دوگانه یا این یا آن فاصله گرفته ایم؟ تجربه تجدد ما تجربه ای ناتمام است و پرتناقض. حتی در فرد متجدد.

کودک که بودم هر پنجشنبه در خانه مان روضه خوانی بود . زنهای محل جمع می آمدند و بر پتوهایی که مادرم ملافه سفید بر آنها کشیده و دور دو اتاق تو-در-توی خانه انداخته بود می نشستند و در اوج روضه همه زیر چادر سیاهشان می گریستند. بعد سینما آمد و فیلمهای هندی. مادرم فیلم هندی را دوست می داشت و با من و برادارانش به سینما می رفت. امشب فکر می کردم هر وقت در اوج فیلم به چهره مادرم نگاه می کردم چهره اش خیس بود. من هم بغض کرده بودم. مادر گریستن را به عنوان یک مراسم آیینی ترک نکرده بود. زمانی در روضه می گریست و حالا در سالن سینما. اصلا اگر فیلم اشک آدم را در نمی آورد که فیلم نبود. فیلمها ساده و ابتدایی بودند. مثل همان روضه ها. اما کسی به تکنیک فیلم کار نداشت. مردم از این لحاط کم توقع بودند. اما فیلم خوب مثل روضه خوب باید آدم را می گریاند. از آدم / مستمعان اشک می گرفت.

بسیار چیزها چنین اند. و در میان ما چنین مانده اند. صورتها و قالب ها عوض می شود اما روحیه و منطق دگرگون نشده باقی می ماند. این تجدد ماست. و آن دوگانه معشوقه / پتیاره دقیق تر که نگاه کنیم چه بود اگر بازتابی از دوگانه خیر و شر نبود؟ یک سو زنی در زیبایی و خوبی و خیر مطلق که عاشق شدن به او و وفا به او حتی بی وصال فخر بود و یک سو زنی که مظهر شر بود. برای دقایق خاکی شدن عروج آدم بود. برای دفع شهوت بود. رقاصه بود. یا بدکاره. و گاه هر دو و به هر حال تجسمی از شیطان.

بازگردم به نکته نخستین. مهدی می گوید فرد مدرن. من می گویم این فرد مدرن متکی به کدام سنت اجتماعی هویت خویش را معرفی می کند؟ تغییر زن در روند مدرنیت بسیار مهم است. مدرن شدن به یک معنا یعنی مدرن شدن زن. اما این زن دگرشده دگراندیش ایرانی معشوقه است یا بدکاره؟ پاسخ تلخ و متناقض مرد ایرانی این است: زن مدرن برای دوست دختر شدن خوب است اما به ازدواج که رسید یک زن سنتی چشم و گوش بسته و مرد ندیده و مطیع ترجیح دارد. عشق و پتیارگی برای چنین مردی یکی شده است. او به زن خانه و آغوش سنت پدرسالار پناه می برد و معشوقه / پتیاره را بیرون خانه می گذارد.

نهاد مدرن؟ من می گویم فرد مدرن هم در میان ما یهودی سرگردان است. متهم است. انگشت نماست. خاصه اگر زن باشد. تا مردم ایرانی و مرد ایرانی نتواند بیرون از دوگانه معشوقه/ پ
تیاره در باره زن قضاوت کند و بنای دیگری برای سنجش زن عمومی بگذارد و از این طریق دست از تحقیر زن بردارد و حس اعتماد به نفس زن را بپرورد، مدرنیته در ایران نهادینه نمی شود. با منطق دوگانه و سیاه-سفید مدرنیسم وجود ندارد.

پس نوشت:

مدرنیسم که می گویم تمام دستاورد دوره مدرن را تا دقیقه اکنون مد نظر دارم که مثلا در تعبیر اروپایی اش، هم مدرن را فرا می گیرد هم پسامدرن را. پس آن تعبیر اروپایی “مدرن” را که امروز به پسامدرن رسیده با مسامحه در باره ایران به کار می برم چون در باره ایران به پسامدرن معتقد نیستم (پس جمله با منطق دوگانه نمی توان مدرن بود را در این چارچوب باید معنا کرد). آنچه ما از سر می گذرانیم یعنی در جامعه مان و ساختارهای سیاسی و فرهنگی مان با آن دست به گریبانیم چیزی است که من فکر می کنم بهتر است آن را “مدرنیسم ایرانی” بنامیم تا بخواهیم با مفاهیم متخذ از تجربه اروپایی مقایسه یک به یک کنیم. این که “این” مدرنیسم کی به پسامدرنیسم خود می رسد مساله ای است که نمی توان پیش بینی کرد. اما در مدرنیسم خود ممکن است و گاه ناگزیر است از پسامدرن اروپایی هم بهره ببرد – دانش بدست آمده از پسامدرن را نمی توان کنار گذاشت یا نادیده انگاشت هر چند هنوز مدرن هم نشده باشیم (مدرنیسم ایرانی یکی از ویژگیهاش همین پرش های فکری است). دیگر اینکه من گرچه تقابل سنت و مدرنیته را انکار نمی کنم اما بعینه می بینم که این دو بویژه در اروپا پیوندهای استوار دارند و بسیاری از یادمانهای سنت در مدرنیته ادامه یافته است. آخر هم اینکه می توان در همین دنیای مدرن و پسامدرن ایستار سنتی و مبتنی بر منطق دوگانه داشت چنانکه در رتوریک جرج بوش می بینیم. اما در ایران مهم این است که ما بدانیم کدام دوگانه ها مانع تفکر مدرن است. حذف همه دوگانه ها یا برگذشتن از آنها ظاهرا ممکن نیست. 

برای دریافت حدود اندیشه مدرن هم دیدن این گفتگو را توصیه می کنم:
در آمدی بر چیستی متن مدرن و ساختار آن

نظرات

نظر