۱ من از پرسش لذت می برم. آموخته ام که پرسش آغاز هستی آدمی بوده است. همان قصه آدم و حوا را منظور دارم. چرا کردن و چون گفتن آدمی را حیثیت انسانی بخشیده است. پرسش از سر دانایی هم البته لذت بیشتری دارد. یعنی پرسش کسی که از جهل بسیط بر نمی آید بلکه از دانش مقابله گر و چالش جو بر می خیزد. پرسش سعید از نسبت بت شکنی و شالوده شکنی چنین پرسشی است و می سزد که پاسخ به آن پاسخی متقابلا چالشگر باشد. گرچه اصولا پاسخ به پرسش های چالشی همواره چالشی در پاسخ را نیز می طلبد. اگر نقطه عزیمت نخستین چالش برای پاسخ دهنده با وزن کردن پرسش همراه باشد عجب نیست.  اینکه سعید گله مند است که چرا پرسش او در بحثی قدیمی تر را با پرسش جواب داده ام جای عجب دارد. روش پاسخ دهی خالی از  حمله به نقاط ضعف پرسش نیست. زیرا پرسشی که بد طرح می شود پاسخی ندارد جز نشان دادن نادرستی شیوه طرح آن. بستر هر نوع تفاهم احتمالی از این راه فراهم می شود.

۲ اهمیت پرسش سعید نه صرفا به خاطر اصل پرسش است که به خاطر موقعیت پرسنده هم هست. اینجا من قال به اندازه ما قال اعتبار دارد و محل اعتناست. سعید اهل حرفه است یا به قولی دیگر اهل بخیه. اما همین حرفه ای بودن سعید بخشی از مشکل است. حرفه ای بودن او به عنوان مدرس فلسفه که من برایش بسیار احترام قائل ام به او خصلتی پیوریتن بخشیده است. از نظر پیوریتن ها معانی رویهمرفته ثابت اند. ثابت اند زیرا اگر نمی بودند نمی توانستند موضوع درس و بحث قرار گیرند. من اصلا پیوریتن نیستم. بخش مهمی از محل نزاع در همین جا تحریر می شود. 

۳ من بسیار چیزها هستم. زمانی افسرده هستم زمانی بیمار هستم زمانی عصبی هستم و زمانی سرشار از شور زندگی و زمانی سرگشته راه حق و گاه همه اینها باهم! اما احمق نیستم. در خطاب کمی آهسته رفتن و عنان رها نکردن و اندیشه کردن از کسی چون سعید انتظار نابجایی نیست. خاصه که او به دست و قلم خود تقریبا هر کتاب که نشر کرده برای من فرستاده است و به “دوستی یگانه” تاکید کرده است.

۴ خوشحالم که نوشته های من اسباب تحریک سعید به نوشتن می شود یا نقد کردن یا پرخاش کردن و حتی ناسزا گفتن. این نشانه زندگی است. مهم این است که بنویسیم. آن هم برای کسی چون سعید که می دانم اندیشه های بکر بسیار دارد. نه از روی علم غیب که از مصاحبت با او طی چند سال آخر حضورم در ایران. و نمی نویسد. نوشتن ما را عریان می کند. اندیشه را نو می کند . صیقل می زند. ناهمواری هایی که در بیان و زبان سعید گاه و بیگاه می یابم از ننوشتن اوست. اگر نوشت پیراسته می شود. البته من ترجمه را نوشتن نمی دانم. گرچه قلم ترجمه هم چون پرکار شد و مشتاق بود و بیحوصله نبود و از برای نان خوردن صرف نبود و دوباره و چندباره ویرایش شد هموار و استادانه می شود. مثال عالی آن آشوری است. مثال های خوب آن هم کم نیستند. کامران فانی و نجف دریابندری مثلا.

۵ زمانی می خواستم تمام جانم را مکتوب کنم. حالا از پس سالها نوشتن و دوسالی در عرصه وبلاگستان قلم زدن می بینم این آرزویی ناممکن است. سعید حرفهای مرا باعث آزار خود می بیند و من عندی و چه و چه اما برای من نوشتن آزاد شدن است و آزاد کردن مخاطب احتمالی از گره ها و سوالات بی پاسخی که جانش را می آزارد و ممکن است جوابی برای آنها در نوشته های من بیابد که هر ناهمواری در آنها باشد از ریا و دروغ و خودفریبی و دیگر فریبی آزاد است. سخنی است که جان مرا ناآرام می کند و شاید جان ناآرام دیگری را آرام باشد. پیامی است در بطری به تعبیر خود سعید. آینه است نویسنده را. و من از دادن این آینه به دست دیگران باکی ندارم. پذیرش آن و چالش با آن و شکستن اش هم آزاد است. نویسنده اول برای خود می نویسد. تا گریبان خود را از آن ناآرامی برهاند.

گفتم اما که همه جان را مکتوب کردن ممکن نیست. بسیار چیزها هست که گفته نمی شود. گفته شدن نمی تواند. بسیار چیزها هست که گفتن اش سوء تفاهم ایجاد می کند. گفتن اش خطرناک است. من پس در همان “حداکثر خود آگاهی ممکن” خود را محدود می کنم. و البته می کوشم مدام مرزهای این خودآگاهی را دورتر برانم و سقف این آگاهی را بالاتر برم. شده است که چیزی نوشته ام و با نگرانی یی که در آن پشیمانی نباشد بازخورد آن را انتظار کشیده ام. جز همین راهی برای شناخت ندارم و نداریم. بویژه برای من که از سرزمین مادری خود دورم و تنها راه ارتباط ام نوشتن است.

۶ زبان و اندیشه مبهم است. نوشتن خطرناک ترین کارهاست. اما خطری است که از آن گریز هم نیست. ابهام نوشتار / گفتار این جان کلام دریدا ست. من معمولا تن می زنم از آوردن نام ها بخشی به این خاطر که به نو بودن و نخستین بودن آرا کمتر باور می کنم. اندیشه را باید مطرح کرد. این ملک مشاع است. چسبیدن به این نام یا آن نام اعتباری نمی آورد. اما دریدا از این جهت یادکردنی است که این خصلت تاریخی نوشتار را برای نسل بعد از ۱۹۶۸ عریان کرد. برای من که با متون ادب و عرفان و اخلاق ایران آموخته و آمیخته ام جان کلام او  حرف تازه ای نیست اما می پذیرم که دریدا “تذکر” جدیدی داده است و با زبان امروزیان. این زبان امروزیان هم سخت در خور ستایش است اگر کسی یافت و گفت و موثر افتاد. و حق همان است که به او ارجاع شود. 

۷ حرفه ای ها گرایش به آن دارند که ابهام را نپذیرند و دل به فسانه هایی بدهند که می گویند و در خواب می شوند و حقیقتی از آن پیدا نمی شود. جز نزاع مدام. به نظر من دعوای دریدا با دانشگاهیان بریتانیایی دعوای فلسفه فرانسوی و اندیشه انگلوساکسونی نیست. دعوای آکادمی صراحت پسند است با دریدایی که جز ابهام در متن نمی بیند. چیزی که آکادمی را دیوانه می کند. مثل وقتی که سروش می گفت دین در قبض و بسط می افتد و صادق لاریجانی می گفت یعنی می فرمایید از فردا نماز صبح به جای دو رکعت سه ر کعت می شود؟! کسی که جز حکم نمی شناسد از سخن دریدا چه خواهد دریافت؟ 

۸ تاریخ ما ایرانی ها به یک عبارت بین دو جریان اصلی تقسیم شده است. تاریخ صراحت طلبی و ظاهرگرایی و تاریخ دمیدن ابهام در هر آنچه ظاهرپرستان می کنند و می خواهند و می طلبند. شاید برای همین است که تاریخی است به شعر. تاریخی که گویی بین فقیه و عارف تقسیم شده است. فقیه به دنبال حکم است و عارف به دنبال طبیعت زندگی. او به قانون نظم و مجازات می اندیشد و این به اصلهای راهنمای انسانی. کافی است نگاه کنیم که چگونه فقها از کلام کسی مانند آقاجری حکم توهین به رسول درآوردند. آنها گمان می بردند به اندازه کافی و بلکه به روشنی در کلام او “صراح
ت” به توهین یافته اند. آنها همه ابهام های متن و ارجاعات پیچ در پیچ آن و امکان تفسیرهای متفاوت از آن را نادیده می گرفتند تا آن را به حکمی صریح تقلیل دهند.

۹ سعید پیوریتن است و حسن و عیب همه پیوریتن ها را دارد. او به یک نامه دریدا در پاسخ به ایزوتسو که می خواست معادلی برای دکانستراکشن در زبان ژاپنی پیدا کند توجه می کند تا به من بگوید دکانستراکشن چیست اما به تاریخ تحول و کاربرد و گسترش شگفت آور این مفهوم در هنر و معماری و مد و گرافیک و عکاسی و البته سیاست و مانند آن توجه ندارد. به نظر او معنای معین و حوزه معنایی معینی برای دکانستراکشن وجود دارد که نباید به آن دست زد. این برداشتی کاملا ضددریدایی است. دریدایی که مدام می کوشد از زیر پاسخ به این سوال بگریزد که معنای دکانسترکشن چیست. این نه به آن خاطر است که دکانسترکشن بی معناست بلکه او می داند که هر معنایی که عرضه کند از فردا فیکس و فریز می شود و مایه کار آکادمیسین ها و تقلیل گران قرار می گیرد. می کوشد در عوض توجه ما را به “همه” دکانستراکشن جلب کند تا فرمولی فریز شده از معنای آن. کاری که هر فیلسوف حقیقی خواهد کرد. کاری که غیرفیلسوفان هم با کانالیزه کردن مفهوم در حوزه کاری خود می کنند. مثل بی مرکزی در معماری پساساختگرا.  

۱۰ اما فرض کنیم که معنای دکانسترکشن در همان حوزه مورد اشاره سعید باشد و ثابت باشد. او هنوز در نظر خود مصاب نیست زیرا در فهم دال و مدلولهای جمله به خطا می رود. او روابط جمله و کانتکست را نادیده می گیرد تا بتواند به همنشینی بت شکنی و شالوده شکنی حمله کند. حال آنکه ارجاع اصلی در تمام دال ها در آن جمله و در بیشترینه آن نوشته به ضرورت نقد ساختارشکن است به هر دو معنایی که از آن در ایران امروز فورا به ذهن متبادر می شود. بسیار طبیعی است که چه رابطه نقد و دکانسترکشن را در نظر آوریم و چه رابطه نقد ساختارشکن و شالوده شکنی را در نظر بگیریم اینها به طور منطقی همنشین خواهند بود. در متن به اندازه کافی نشانه هست که این موضوع را تایید کند، از گنجی تا عبدالله نوری.

۱۱ به زبان ساده نقد بدون شکستن/ واژگون کردن/ اوراق کردن بتهای ذهنی “متن” – یا مولف اش- ممکن نیست. نقد بت شکنی است و جسارتی می خواهد برابر با جسارت بت شکنی ابراهیم و البته بینشی همپایه آن. بهترین نوع نقد در دقیقه اکنون نشان دادن نظام پر ابهام و بیهوده- پر- ابهت “متن” است؛ که با نام دریدا پیوند خورده است. آیا هنوز هم باید نویسنده ابا کند از اینکه ابراهیم سنت خود را در کنار دریدای سنت مدرن بیاورد؟ صرفا به این خاطر که دریدا با ادبیات سروکار دارد و ظاهرا ربطی به ابراهیم ندارد؟ آیا حرفه ای ها به این دلیل حرفه ای اند که مانع گذار یک مفهوم به مفهوم دیگر شوند؟ آیا هیچ نوع پلی بین دریدا و ابراهیم نمی توان زد؟ حتی برای بت شکنی ابراهیم هم باید به دنبال ارجاعات اروپایی بود؟ آیا ارزش سیاسی کار دریدا به عنوان یک متفکر چپ در اوراق کردن نظام مسلطی که شورش ۱۹۶۸ را در مقابل خود دید هم مساله ای مربوط به زبان و متن مکتوب است؟ اصلا مگر این خود دریدا نبود که مفهوم متن را توسع داد تا بتوان هر نظامی را چون یک متن دید؟ و آیا عجیب خواهد بود که نقد روشنفکرانه – که فقط ادبی نیست- و  بت شکنی و مقابله با تسلط متن را در کنار هم بگذاریم؟

۱۲ سعید در سطح معرفتی هم دچار مشکل است. او خود را حاجب پادشاه علم می بیند که گویی وظیفه دارد هر کس را که به پادشاه قصد نزدیک شدن دارد براند و فقط خاصان را بار دهد. او درکی سنتی از علم دارد که در بطن خود علامه شدن را تشویق می کند. – کار ناممکن. از این رو در یادداشت کوتاه دوم خود با لحنی تحدی کننده می گوید که می خواهد بداند من یا دیگران چقدر در باره دریدا می دانیم. من می پرسم که برای بحث در باره دریدا به نظر او چقدر دانش کافی است؟ آیا او فکر می کند که اگر کسی تمام کتابهای دریدا را نخوانده باشد نمی تواند در باره دریدا حرفی بزند؟ و اگر اینطور است چند بار عمر لازم است تا آدم بتواند تمام کتابهای لازم را فقط در فلسفه بخواند؟ آیا این صبری که او می گوید – و ظاهرا او دارد و من و دیگران نداریم – هرگز به سر خواهد رسید؟ آیا این اندیشه اصلا راهی به جایی می برد؟ یا نبرد هم نبرد؟ بدرک راه نبردیم به اکسیژن آب. معیار ما برای اینکه بدانیم کسی صبر کرده و به چیزی رسیده یا صبر نکرده و باری به هر جهت از برای تامین خوراک بازار خودفروشی حرفی می زند چیست؟ و آیا تمام کسانی که خارج از ادبیات و فلسفه آرای دریدا را به کار گرفتند مدرس و متخصص دریداشناسی بودند؟  

از فلسفه بگذریم. چقدر دانش لازم است تا آدم بتواند سوال کند؟ از روزنامه و اخبار و داستان و رمان و اقتصاد و بانک و محیط زیست و بهداشت عمومی و حق قانونی خود و وظایف دینی خود و دهها چیز دیگر به قدر مفید سر در آورد؟ اندیشه سعید در این زمینه پرسش و طرح بحث و حق فهم را تنها در اختیار گروه کوچکی از نخبگان علامه می داند و بقیه را اصلا آدم حساب نمی کند. اندیشه ای که در کنه خود از عجب و نخوت آخوندی یی بهره دا
رد که روشنفکری از آن برمی خورد و با آن می ستیزد. به نظر او -که در سخن نیچه می آورد- حالا همه قدقد می کنند. این عوام کالانعام.

راه دور نروم. او نه فقط به من که اهل حرفه نیستم به چشم ناباورانه نگاه می کند، به روشنفکر طراز اول و مترجم آثار فلسفی مانند داریوش آشوری هم به همین چشم می نگرد. نمونه اش همان مقاله پر نیش و غیرمنصفانه او در باره هستی شناسی حافظ که نیش و کنایه اش از همان عنوانش پیداست: “مرده شناسی اندیشه های مرده”. 

سعید با ذکر اینکه مهدی همیشه پرسش آدم را با پرسش پاتک می زند گمان می برد که من چیز تازه ای یاد نگرفته ام چون روش ام همان است که بود. اما بهتر است در کار خویش بنگرد که در همان اولین چالش من در دو سال پیش با محتوای سخنان برنارد لوئیس -در مقاله ای که سعید ترجمه کرده بود-  یک کاره در آمد و گفت ببینم اصلا سواد شما چیست که به برنارد لوئیس ایراد می گیرید! 

۱۳ سخن بسیار است کوتاه می کنم. من فیلمی را که کربی دیک و کوفمان از دریدا ساخته اند دیده ام. از آن فیلم تنها یک چیز به یادم مانده است: فروتنی دریدا. نه یک فروتنی اخلاقی همچون یک فضیلت تمرین شده. بلکه فروتنی هستی شناختی.

 
پس نوشت:
بازی من این گونه است، یادداشت ایضاحی سعید در باره حرف و نقد من؛ آنچه سعید در باره دوستی ما می گوید دوسویه است و من امیدوارم که او بیشتر بنویسد و کارهای کارستان خود را بتدریج آماده و منتشر کند. بویژه در فرصت نزدیک منتظر حرفهای او در باره باکرگی و سکس و فلسفه هستم. اما تفاوت نگاه ما هم سر جای خود باقی است. مثال روشن اش شیوه بررسی او از معنای پیوریتن است. او در بررسی معنا دست به عصا می رود و به فرهنگ واژگانی تکیه می کند. فرهنگ (دیکسیونر) همیشه گذشته نگر است. یعنی معنای واژه را در محدوده کاری معین (نسبت به وظیفه و نوع فرهنگ که ادبی است یا عمومی یا ریشه شناختی یا عامیانه و مختصر است یا مفصل و گزیده مثلا) و تا زمانی خاص در بر دارد. اما معنای واقعی در جریان زبان روزمره ساخته می شود و حضور دارد. من شخصا تا به حال کلمه پیشنهادی او به جای پیوریتن را “نشنیده ام” / نخوانده ام. پس از نظر من اعتباری ندارد که در توصیف کسی به کار برم. اما پیوریتن اصطلاحی است که بویژه در فرهنگ (کولتور) انگلیسی پدید آمده و گسترش یافته است و امروز خارج از معنای اولیه خود – که مذهبی است- سایه روشن معنایی تازه ای پیدا کرده است – که غیرمذهبی است اما اخلاق و شخصیت و رفتار را توصیف می کند.  کمابیش شبیه آنچه از مفهوم غیرمذهبی ارتدوکس می توان دریافت. باری آنچه مهم است این است که اگر من به جای سعید بودم در صدور حکم “اشتباه” تامل می کردم. چندمعنایی و تحول معنایی و امکان تفسیر – بدون آنکه نسبی گرایی باشد- اغراق نیست اگر بگوییم جزو ذات زبان است. باز هم یک نکته دریدایی. و من خوشتر می دارم بگویم نیچه ای – دریدایی.

نظرات

نظر