درخواست ها برای آزادی گنجی اکنون جهانی شده است. گرچه از جهان هند و چین و ژاپن و روسیه و کشورهای عربی خبری نیست اما از همان جهان که ما در صد سال گذشته سخت به آن چشم داشته ایم از آن چشم زده ایم با آن دوستی کرده ایم یا به رقابت با آن پرداخته ایم، جهانی که بخش مهمی از هویت ما در ارتباط یا قطع ارتباط با آن شکل گرفته است از هر سو ندا برخاسته است که گنجی را آزاد کنید.

از سر شب که خبر بیانیه حمایت برندگان جایزه صلح نوبل از گنجی را خوانده ام فکر می کنم چرا ما گوش نمی کنیم؟

دلایل زیادی می توان برای گوش نکردن اقامه کرد. آدم به کسی گوش می کند که برای او وزنی و احترامی قائل است. ما برای دیگران احترامی قائل نیستیم؟ اینهمه کسان از جوانب مختلف ندا می دهند درخواست می کنند نهیب می زنند اعتراض می کنند اما ما گوش نمی کنیم. آدم حیران می ماند که اصلا می شنویم؟

گوش نکردن به آنچه جهان می خواهد  نشانه مهمی در رفتارشناسی ما در روانشناسی ماست. ما چنان از خود پر هستیم و چنان از جهان بیرونی بی نیاز هستیم که شنیدن را ترک کرده ایم؟

شاید ایمن الظواهری جوابی داشته باشد. امروز وقتی مجری کراوات زده شبکه الجزیره ویدیوی تهدیدهای ظواهری را پخش می کرد و میان آن گفتار می آورد و باز به ویدیو باز می گشت و او با عربی فصیح برای جهان غرب خط و نشان می کشید با خود فکر کردم چه تضاد عجیبی است! سراسر جهان عرب با نوعی حس همدلی و همفکری به ظواهری گوش می دهد. ظواهری بر تحقیری که از ناحیه غرب در سراسر ممالک اسلامی و عربی حس می شود سوار شده می تازد. جامعه عربی با همه تجددگرایی هاش و میل غریب اش به زندگی اینجهانی غربی چه لذتی می برد از حرفهای این مرد که بی ترس و واهمه جهان مسلط غرب را تهدید می کند و به گرداب بیم می افکند. اما نمی داند که اگر ظواهری بیاید دیگر نه مجری تلویزیون آن کراواتش را خواهد داشت و نه در خیابانهای عربی از موسیقی و عیش عادت شده زندگی روزمره و نوش های گاه و بیگاهش نشانی خواهد ماند. ظواهری بمب هاش را به دستورهای خشن تبدیل خواهد کرد و از تمام دلبستگی های کوچک و بزرگ اهالی جزیره عربی چیزی باقی نخواهد گذاشت.

راهی که ظواهری می رود به ترکستان است اما عربها به همین دلخوش اند که جهان غرب هم به دردسر افتاده است. جهان عربی مثل ما به دو زبان حرف می زند. می خواهد به زبان ظواهری ها برای غرب خط و نشان بکشد و به زبان لیبرالها و روشنفکران و به قدم مهندسان و طراحان و مدیران، همین غرب را برای خود تمام و کمال بازسازی کند و هر جا توانسته کرده است. نمونه اش ریاض و جده و کویت و دوبی.

این هویت دوپاره مساله ما هم هست. ما با انقلاب به جهان غرب پشت کردیم تا جهانی شبیه به غرب برای خود بسازیم. چنانکه امروز مباهی به دانشی هستیم که در علوم هسته ای آموخته ایم. از سینما تا سدسازی همان راه و روش غربی را می رویم. اما به او گوش نمی کنیم. اگر شد دندان هم نشان می دهیم. ما تصورمان از قدرت بسیار مادی است. مادی تر از غربی. ما ارزشی برای غرب قائل نیستیم ولی نمی دانیم که همین ارزشهایی که برایش احترامی نداریم در ساختن قدرت مادی غرب درپیچیده  است. ما بیهوده فکر می کنیم غرب فاقد معنویت است و ما عین معنویت ایم.

ما به دو زبان حرف می زنیم. از سویی قدرت و ابهت غرب را نفی می کنیم و از سویی آن را رعایت می کنیم. برای ما حقوق بشر غربی و صلح نوبل غربی و سیاست غربی ارزشی ندارد. با خود می گوییم غربی ها نیازمند اقتصاد و بازار ند و تا آن را دارند و برای داشتن آن و بستن قراردادهاشان نهایتا با ما کنار می آیند. ما به ماتریالیسم عملی گرفتاریم. ما برای آبروی خود و شهروندان مان در جهان اهمیتی قائل نیستیم. جهان ما در آستانه مرزهایمان پایان می گیرد.

ظواهری به زبان عهد عتیق حرف می زند. می گفت باید بیگانگان را از وطن عربی و اسلامی بیرون ریخت. بیچاره نمی داند که در همین وطن عربی و اسلامی بسیاری از نهادها و جاده ها و سدها و سرمایه ها و چاههای نفت و دیگر و دیگر را همین بیگانگان ساخته و اداره و حمایت می کنند. ما بدون این بیگانگان باز می گردیم به عهد قبایل قدیم. تصور بسیاری از ما که به جهان گوش نمی کنیم فراتر از این نیست. ما هنوز در قرون ماضی زندگی می کنیم. جهان ما جهانی درآمیخته و چندنژادی و چندفرهنگی و پر رفت و امد نیست. جهان بسته ای است که میلی به باز شدن به روی جهان “بیگانه” ندارد. ما بیگانه-ترس ایم. ما زبان بیگانه را نمی شناسیم توان رابطه با او را در خود نمی یابیم. ما نه از سر قدرت و اعتماد به نفس که از سر عجز و درماندگی و هراس است که با بیگانه می ستیزیم. و بیگانه بیش از هر زمان دیگری در خانه ماست. عراق نمونه اش. آیا رابطه بهتری با بیگانه نمی توان داشت که به فاجعه ختم نشود؟

ما به جهان غرب گوش نمی کنیم. در وطن هم هر کس از ما فرمان نبرد و حرفی زد که از جنس جهان کهنه ما نبود او را به غربگرایی و بیگانه دوستی متهم می داریم ( این بزرگترین اتهام در میان ما) و باز گوشمان را بر او می بندیم.

ما برای شنیدن نیازمند آن ایم که اول گوینده را و
رانداز کنیم. دوست ما باشد گوش می کنیم و نباشد مهم نیست حق می گوید. گوش نمی کنیم. جهان ما جهان کلمات نیست. جهان حقوق نیست. جهان قبیله است.

اما در همان جهان قدیم هم ما گوش نمی کرده ایم. این دیگر به غرب و شرق کار ندارد. ادبیات و تاریخ ما پر است از دعوت سلطان به گوش کردن. ادبیات ما پر است از انذار و هشدار و ترساندن از آه مظلوم. این یعنی که مشکل ما با گوش کردن تاریخی است. ما دست به دعا بر می داریم. زیرا در زمین کسی به حرف ما گوش نمی کند. اگر گوش می کرد اجابت می کرد. انما یستجیب الذین یسمعون (تنها آنان که گوش می کنند اجابت می کنند –  انعام ۳۶) . فاستجاب له ربه فصرف عنه کیدهن انه هو السمیع العلیم ( پس پرودگارش او را اجابت کرد و مکر ایشان از او دور کرد که او  شنونده داناست-  یوسف ۳۴). خداوند گوش می کند. چگونه است که خلفای او در زمین گوش نمی کنند؟

راستی را گناه فاش گفتن گنجی سنگین تر است یا گناه گوش نکردن و پافشاری در رد اینهمه دعوت برای آزادی مردی که تنها دارایی اش و تنها گناه اش کلمات است؟

نظرات

نظر