این روزها دیده ام بعضی از دوستان از ناتوانی ایرانیان در ایجاد شبکه حرف می زنند. شبکه که می گویم منظورم تمام صورتهای انسانی گروه است از حزب تا حلقه وبلاگی. من هم فکر می کنم حقیقتی در این ماجرا هست که ما را به سمت کار فردی می راند. بعضی از آنها را شماره می کنم:

یک کار جمعی در میان تقریبا هرگز یک کار جمعی نیست. کارها به روی دوش یکی دو سه نفر می افتد که در آغاز قابل تحمل است چون امید به رشد و توزیع کارها هست ولی پس از مدتی غیرقابل تحمل می شود چون آن امید ناامید می شود و طبعا به فشل شدن گروه می انجامد.

ما تصور یک کار گروهی نداریم. حتی اگر کانون نویسندگان و روزنامه نگاران و چه و چه هم باشد همیشه باز کار را یکی دو نفر انجام می دهند. تصمیم ها روی دوش معدودی از افراد است که انگار به نحوی طبیعی یا غیرطبیعی آنجا هستند و ما هم وظیفه دیگری نداریم. وقت مباهات کردن که می شود مباهی به عضویت در آن جمع و کانون و حلقه و حزب و گروه هستیم ولی تقریبا هیچ وقت قدمی برای آن برنمی داریم. ما گروه را مثل مملکتی با یک سلطان و صدر اعظم تصور می کنیم که ما هم رعایایش هستیم. گروه ما تا وقتی پابرجا می ماند که سلطان و صدراعظم حوصله شان از سلطانی سر نرفته باشد و برای آن حاضر باشند از وقت و پول و انرژی خود خرج کنند.

تصور ما از کار جمعی هنوز تصور قاجاری است. فکر می کنیم امیری شاهزاده ای بازرگانی بچه پولداری از روی نیت خیر یا تبلیغ برای خود یا نیات سیاسی و یا هر دلیل موجه و ناموجه دیگر پولی گذاشته و قدمی برداشته و ما را دور خود جمع کرده و ما وظیفه ای برای هیچ نوع مشارکت نداریم فقط ما یا از دیگران بهتر بوده ایم که دعوتمان کرده یا وظیفه مان این است که هوای رئیس را داشته باشیم و احسنتی گاه بگاه بگوییم. کار جمعی برای ما کنفرانس باشد یا کنگره یا سخنرانی یا نمایش فیلم یا برپا کردن نهاد خیریه و همچنین حلقه بحث و کافه و وبلاگ و بحث ادبی و غیر ادبی سفره ای است گسترده که ما در آن همیشه مهمان ایم. هیچوقت کار جمعی را کار خودمان نمی دانیم. از زحمت مدیر و برنامه ریز و خزانه دارش نمی پرسیم و به نظرمان بدیهی می رسد که خب باید چنین کارهایی از آنها برآید.

ما راستش کار جمعی ندیده ایم. فکر می کنیم کار جمعی مثل ناهار روز عاشورا ست. حاجی فلان خرج می دهد و ما هم زیاد به خود دردسر نمی دهیم که چرا و وظیفه مان هم تناول طعام است و دعای خیر.

رفتار ایرانی جماعت در خارج از کشور گویاتر است. وقتی با خارجی سر و کار دارد منظم است و به توزیع وظیفه و کشیدن بار و سهم خود تن می دهد اما به محض اینکه سر و کارش با ایرانی و هموطن می افتد همان فرهنگ عقیم و بی معنای خود را در کار جمعی ادامه می دهد: خلف وعده می کند و از زیر بار مسئولیت فرار می کند و بار خود را به دوش دیگران می اندازد و خلاصه یا رعیت می شود یا سلطانی که دیگران باید به او خدمت کنند و او وظیفه ای در قبال آنها نداشته باشد.

اساس کار جمعی مسئولیت جمعی است. چنین مفهومی در فرهنگ اجتماعی ایرانی وجود ندارد. شرم و رودربایستی ایرانی هم به این مجموعه اضافه می شود. افراد اگر حرفی دارند می خورند و به امید آن اند که اعضای گروه خود از روی نجابت بفهمند. اما چنین اتفاقی نمی افتد. نه آنکه اعضا نجیب نیستند بلکه چون فرهنگ غالب، درک شبکه ای بودن کار جمعی نیست. توزیع مسئولیت نیست. توزیع هم که بشود به دلیل همان مقاومت روانی و ذهنی در برابر شبکه و کمبود دانش و فرهنگ متناسب آن نمی توان مطمئن بود که کار انجام می شود. برای همین است که مدیران ما کارها را در دست خود متمرکز می کنند و شبکه های ما هرگز یک سازمان فعال و پویا نیستند. 

در چنین وضعی اگر کسانی هم در یک گروه احساس مسئولیت کنند در اقلیت قرار می گیرند یا وظایف بیش از حدی بر عهده شان می افتد و نهایتا همواره طرح مشکلات درون گروهی با داد و فریاد و اعتراض همراه می شود. وقتی هم که مشکل حل شد برای همیشه حل نشده است. چرخه باطل ضدیت با شبکه یا نشناختن شبکه و گرایش عمیق به فردگرایی مزمن به دور تازه ای از مشکلات می انجامد. در این شرایط کار جمعی آنقدر فرساینده است و کند است و پرتنش است و با قهر و دلخوری همراه است که آدم عطایش را به لقایش می بخشد.

اگر شبکه های دولتی می توانند در میان ما و بر ما چنین چیره باشند از آن است که دستور می گیرند. مامورند و معذور. اما کار جمعی دموکراتیک – که انرژی بالقوه عظیمی دارد- در میان ما تقریبا از محالات است. هرجا هم سرپا دیده می شود راز بقایش این است: با انرژی و هزینه غیرمتناسب و ایثار فرد یا افرادی قلیل است که سرپا مانده است. 

نظرات

نظر