در باره اخلاق شکست

در نگاه به ماجرای تقلبات انتخاباتی، بیشتر، سوی متقلبان دیده و بررسی شده است. اما فهم این ماجرا بدون بررسی سوی دیگر ناقص است. در واقع تحلیل این سوی دیگر برای شناخت ما جماعت ایرانی بسیار اساسی است. می کوشم نکاتی را قلم انداز بیاورم اما آنچه می آورم لزوما فهرست همه مسائل قابل طرح نیست. شما هم می توانید اگر دوست داشتید نکات دیگر را بر آن بیفزایید. چه به هر حال این شناخت همه ماست و همه ما باید در آن شریک شویم تا استنباطی روشن تر از خود پیدا کنیم. پایه راهنمای من همان است که چندبار پیش از این به آن اشاره کرده ام: اگر از رنجهایی که می بریم سودی و شناختی همپایه توانی که از ما سوخته به دست نیاوریم از چه چیز دیگر به دست خواهیم آورد؟

۱ ما ملت معمولا دوست داریم تقصیرها را به گردن دولت و حاکمان و مدیران و بزرگترها مان بیندازیم. نشد به گردن خواهر و برادر و رفیق و همسایه مان. نشد به گردن نیروهای خارجی. آن هم نشد به گردن بخت و اقبال و شانس. بعضی وقتها هم به گردن همه آنها یا دستچینی از آنها. ما کمتر مسئولیت خود را قبول می کنیم. این کار برایمان کمرشکن است. فراموش می کنیم که پذیرش مسئولیت آغاز بلوغ اجتماعی است. پایه دموکراسی است.

۲ نه اینکه در این انتخابات طرف بازنده و طرفهای بازنده از خود-انتقادی طفره رفته باشند. نرفته اند؛ و بخصوص بازندگان دور دوم به دلیل خصلت روسنفکرانه خود طبعا کوشیده اند بخش هایی از مسئولیت خودرا بپذیرند. مشکل در اینجاست که انتقاد از خود به دور از خصلت دموکراتیک انجام می شود: فقط مسئولیت خود دیده می شود. به این می گویند خود-تخریبی نه انتقاد و بازسازی خود. در هر تعامل اجتماعی یک رابطه دو سویه برقرار است. قدرت انتقاد از خود وقتی یک قدرت سازنده و پویا ست که به اندازه قدرت انتقاد از رقیب باشد. اگر فقط از خود انتقاد کردی به هیچ وجه وظیفه روشنفکرانه ای انجام نداده ای. به عبارت ساده هر قدر از خودت انتقاد کنی و هر قدر خودسازی کنی بدون وادار کردن رقیب به پذیرش سهم خودش از خطاها به نتیجه مثبتی در تعامل بعدی نمی رسی. می شوی آدم سالم سر به زیری که هر وقت لازم شد رندان توی سرش می زنند و حق اش را می خورند و سوارش می شوند!  

۳ در هر پذیرش مسئولیتی تعادلی وجود دارد. اگر این تعادل به هم خورده باشد اصلا به این معنا نیست که شما آدم بالغ و مسئولی هستید چون همیشه حاضرید مسئولیت خود را قبول کنید. بدون حفظ تعادل و دفاع موثر و جسورانه از تعادل تنها می توان نتیجه گرفت که شما آدم ترسویی هستید که در هر موقعیتی که حق تان زیر پا گذاشته شد حاضرید قبول کنید که تقصیر از شما بوده است! در این حالت شما هنوز در همان مرحله بند ۱ هستید. جز اینکه به جای مقصر شمردن در و دیوار و زمین و زمان همیشه خودتان را مقصر می دانید. 

۴ این خصلت که ظاهری بزرگوارانه دارد در واقع ضعف بزرگی است که من نام آن را درویشی می گذارم. درویشی متاسفانه با دموکراسی جور نیست. درویشی اگر گذشت و بلندنظری باشد در جایی معنای درستی دارد که شما از حق خود بگذرید تا طرف مقابل شما رشد کند و تاثیر بگیرد و اخلاق بیاموزد. درویشی در مقابل خطای انسانی و غیر عمدی معنا دارد. در مقابل خطای برنامه ریزی شده و عمدی درویشی سم مهلک است و پوششی برای تن دادن به ظلم و تسلیم به ظالم. درویشی در این چارچوب به معنای آن است که شما از گرفتن حق خود ناتوان اید. درویشی حقیقی در اینجا پذیرش ناتوانی است و اعلام آن و نه پوشاندن آن و توجیه آن. اعلام این ناتوانی دست کم گامی به جلو ست در شناخت واقعیت های سمج و از خطر فریب خود و دیگران برکنار است. اخلاق دموکراسی به “صراحت” ولو در پذیرش ناتوانی نزدیک تر است. 

۵ گرچه مظاهر این تسلیم درویشانه این روزها در بسیاری از نوشته های روزنامه ای و وبلاگی دیده می شود اما نامه های کروبی و رفسنجانی به عنوان اوج مظهریت این روحیه ایرانی بسیار از این بابت شاخص و قابل مطالعه اند. آقای رفسنجانی می خواهد در دادگاه عدل الهی شکایت خود را از تخلفات سازمان یافته طرح کند. در حالی که آن دادگاه حتما از خود سلب صلاحیت خواهد کرد! به نظرم در آن دادگاه به ایشان خواهند گفت که حق دنیوی را باید در دادگاه دنیوی گرفت. شکایت درویشانه به دادگاه عدل الهی آن هم از طرف کسی که یکی از قدرت های اصلی نظام جمهوری اسلامی است پذیرفته نیست. اگر واقعا کسی مثل رفسنجانی نمی تواند حق خود را در یک دادگاه اسلامی و دنیوی بگیرد یا حداقل دعوای خود را به چنان دادگاهی ببرد آیا می توان امیدی به احقاق حق کسی دیگر در جمهوری اسلامی داشت؟ آیا همین شکایت درویشانه او نشانه آن نیست که نظامی که او هم از سازندگان آن بوده است نه دموکراتیک است نه عادلانه و نه اسلامی؟ 

۶ دموکراسی ایرانی این است. بیهوده پای دموکراسی فرانسه و کجا و کجا را به میان نکشید. ما مر
دمی هستیم با خصلت های ویژه خود. با تاریخ و فرهنگی دیگر. تاریخ و فرهنگی که به ما می آموزد  با تقلب کنار بیاییم. دعواهای حقوقی مان را به جای مطرح کردن در دادگاه صالحه به دادگاه عدل الهی ببریم. و درویشانه بگوییم زمانه گر با تو نسازد تو با زمانه بساز! دوستان سیاست پیشه و کتاب خوان و روشنفکر بهتر است به این گره های اصلی بیندیشند. دموکراسی نه انتخابات است نه پارلمان نه آزادی بیان. می بینیم که می توان هم انتخابات داشت و هم پارلمان و هنوز دموکراسی نداشت و می توان آزادی بیان را از یک سو به آزادی اتهام زدن فروکاست و از سوی دیگر به آزادی خضوع درویشانه و انتقاد از خود یکطرفه. دموکراسی وقتی دموکراسی است که فرد بویژه وقتی دستش به قدرت بند نیست به اتکای قانون بتواند حق خود را بگیرد و دعوای خود را طرح کند و مطمئن باشد که اگر حق با اوست کسی جرات نمی کند آن را زیرپا بگذارد.  

۷ دموکراسی دوستان عزیز با نهان روشی و درویشی سازگار نیست. فایده ای ندارد که در نهان همه تقصیرها را به گردن طرف مقابل بیندازیم و در عیان بگوییم دموکراسی همین است و باید نتیجه آرا را پذیرفت. یا بنا به هر مصلحتی سکوت را تبلیغ کرد و پای دادگاه عدل الهی را به میان کشید. این دموکراسی نیست. دموکراسی تنها با روش های متناسب خود دموکراسی می شود که کنار آمدن با تقلب سازمان یافته جزو آن نیست. بهتر است با این حقیقت آشکارا رو در رو بایستیم و چیزی را که دموکراسی نیست دموکراسی نخوانیم. اگر نمی توانید تابع اصول دموکراسی باشید خود را و دیگران را فریب ندهید. فاش بگویید که قدرت سلطانی بیشتر از توان شما در پیشبرد دموکراسی است. اخلاق دموکراسی اخلاق صراحت و شفافیت است نه اخلاق سلطانی. نتیجه مهم نیست. اصلا. روش مهم است. 

در وب:

دایه های مهربان تر از مادر، در باره برنامه فرهنگی آقای رئیس جمهور، آدم و حوا ( براساس این تحلیل که حکومت هر چه بیشتر از روحانیون فاصله می گیرد و به سمت نظامیون می رود، شاید این برنامه ها هم ممکن باشد. در بخشی هم قاقا لی لی برای جبران تقلب ها باید تلقی شود تا شما زیاد اعتراض نکنید! به هر حال خوب است در فرصت جداگانه ای به این مهم برسیم که به قول مشارکتی ها ملت عزیز در صورت “تمکین به نتیجه” چه عایدش خواهد شد.) 

آخرین ایستگاه علی شاه: این مقاله تند و صریح و بی سابقه گاردین هم نشان می دهد که در غرب در باره فساد سیاسی و تقلب انتخاباتی در ایران و گرایش این کشور به سلطانیسم چگونه فکر می کنند:
Ali Shah’s last stand:The Khamenei regime’s consolidation of power in Iran has a last-ditch feel to it. Martin Woollacott, Monday June 27, 2005, The Guardian

Ali Shah is the disrespectful nickname Iranians have in recent years bestowed on Ayatollah Ali Khamenei, …The ultimate destination in a journey of this kind is an authoritarian state without authority, … Mahmoud Ahmadinejad, a former mayor of Tehran whose politics are fundamentalist to the point of simple-mindedness, marking the point at which the Khamenei regime has passed over into a fearful consolidation of power that has no room even for a loyal opposition. …Khamenei and his fellow conservatives, by contrast, have increasingly come to depend only on the security state, and upon the physical coercion, or the threat of it, …Certainly, the losing candidates in the presidential election charge that the assets of the security state were deployed on a large scale to ensure his victory. …it was not the only reason Ahmadinejad won. His diatribes against corruption and his pledge that oil wealth would be used to improve the lives of ordinary people had an impact. Yet this is precisely the field in which he cannot deliver. The Islamic republic is both a corrupt regime and one where connections count for everything. …For western countries, the main problem represented by this victory is that it entrenches those least sympathetic to rapprochement with Europe and America and least likely, in particular, to give way on nuclear enrichment, …Its confrontation with the US will almost certainly sharpen, and the possibility of a US attack, if there is no concession on nuclear matters, while still not high, will increase. What is both worrying and hopeful for Iranians is that this consolidation of power has a last-ditch aspect about it. Khamenei has increased control, but the regime has lost flexibility and much of whatever legitimacy remained. 

نظرات

نظر