اندیشیدن به نقد مشغول کننده ترین چیزهاست. من در این دو سه روز که سعید یادداشت خود را منتشر کرده است فقط یکبار نیاز داشتم که به موضوع بیندیشم و ببینم که آنچه من از انقلاب همچون بدست آوردن معشوق گفته ام با آنچه سعید از آن می گوید از یک جنس نیست. بنابرین گفتار او در باره زن و انقلاب همه می تواند درست باشد بی آنکه خدشه ای بر سخن من وارد آورد. اما حالیا از این می گذرم یا در بررسی نوشته سعید به این نمی رسم. قصدم تاملی است بر دو مفهوم که در همان سطرهای آغازین نوشته او آمده است. شتاب و بی پروایی.

زیاد با خود فکر کرده ام که این شتاب چیست. بارها نیز به خود گفته ام تو که خود را بهتر می شناسی. همیشه ابن الوقت بوده ای. زمان و حال تو را می برده است. پس برو. هیچ نمی توان دانست که فردا هم همین حال هست. این جواب شخصی من است به ندای خود و آن سوال که گاه دوستان اگر نه به صراحت به تلویح می پرسند. یا گاهی که این نوشتن ها و نوشتن ها یارم را در خانه بی تاب می کند که تا کی و چه ساعت می نویسی. نوشتن من زمان ندارد. این راست است. همیشه هر چه می نویسم ته آن این فکر هست که این می تواند آخرین نوشته من باشد. پس همیشه مثل اینکه دارم آخرین نوشته را می نویسم رفتار می کنم: کسی که آخرین نوشته خود را می نویسد در بند ساعت و روز و شب و گذشت زمان نیست.  نوشتن حقیقتا شیرین ترین و سوگناک ترین بخش زندگی نویسنده است.



اما شتاب چیست؟ این معلومات عمومی است امروز که شتاب همیشه نسبی است.  شتاب نسبت به چه چیزی سنجیده می شود؟ با کدام معیار یکی کندتر می نویسد و یکی تندتر و به دفعات؟ ظاهرا معیار بیرونی وجود ندارد. هر کس بسته به سرعت خود می تواند کند یا تند بشود. با سرعت دیگران سنجیدن چه معنا دارد؟ برای من هیچ. یکی دارد مقاله می نویسد یکی سرمقاله. مقاله نوشتن با شتاب ممکن نیست. من خود در نوشتن مقالات دایره المعارفی هر ماه ۳ صفحه و ۵ صفحه و ۱۰ صفحه می نوشتم. اما استاد نجیب مایل هروی هر بار که مقاله ای به او سفارش می دادم که عموما در شاخه های تصوف خراسان بود رساله ای مفرده می نوشت در ۵۰ و ۱۰۰ صفحه. و من آن زمان ها از شتاب او حیرت می کردم. یا وقتی در کار نوشتن ادب پهلوانی بودم می دیدم که هر شب یک پاراگراف و یک صفحه و دو صفحه می توانم نوشت و گاه برای نوشتن یک بند یا یک جمله باید هفته ای مطالعه می کردم و منابع را زیر و رو می کردم تا بتوانم بگویم بله اولین بار این اتفاق در کجا افتاد و چگونه. کافی است تجسم کنید که برای نوشتن در باره خط یا در باره کتیبه بیستون یا حمله الکساندر مقدونی یا اینکه تخت جمشید شهر بوده است یا نبوده است ( یعنی برای گذاشتن یک نفی بر بوده یا برداشتن همان نفی از نبوده) چقدر باید اقوال و شواهد و تحقیقات مختلف را زیر و رو می کردم. گزاره های تاریخی اصلا آسان نوشته نمی شوند. همان زمانها بود که یادداشت هایی برمی داشتم تا مقاله ای بنویسم در این باره که چگونه می توان کتابی بدون “رد به منبع” (یا ارجاع) نوشت. توجه می کردم که مثلا نیچه – که فراسوی نیک و بدش را از بس خوانده بودم ورق ورق شده بود- بی نگرانی از ارجاع می نویسد اما پورجوادی برای هر مقاله اش دهها ارجاع بدست می دهد و همو در سرمقاله هاش نیازی به ارجاع ندارد و حکما کار نوشتن آن را در دو ساعت تمام می کرده است. زرین کوب هر جمله اش را از یک منبع می آورد و شفیعی کدکنی در درس های سبک شناسی اش عمده آنچه در روش کار می گوید ابتکاری است و منبعی ندارد که بدهد. 

شتاب پس حکم ساده ای نیست. گاه نوع نوشتار سرعت تو را کم می کند مثل دایره المعارف نگاری. گاه میزان آشنایی با موضوعی سرعت تو را زیاد می کند مثل کار مایل هروی. گاه ابتکاری بودن ایده تو را از منبع و صرف وقت برای آن بی نیاز می کند مثل کار شفیعی و نیچه. گاه نیز اقتضائات دیگر سرعت های دیگر می طلبد. یک نویسنده در موضوع واحد سریع تر از نویسنده دیگر می نویسد. و گاه یک نویسنده واحد برای نوشتن موضوعات و ژانرهای مختلف سرعت های متفاوتی را تجربه می کند. من نیز مستثنا نیستم. آنچه خواننده می بیند شتاب است اما من می دانم که به شمار زیادی از مسائلی که از آنها می نویسم سالهاست فکر کرده ام. گاه شده است که برای نوشتن موضوعی به یادداشتهای ده سال پیش خود مراجعه می کنم. از شرع و عرف بگیر تا مساله آشفتگی فرهنگی. بسیاری از مسائل کلان ما برای من که در نوشته های وبلاگی ام عمدتا رویکرد اجتماعی دارم در طول عمر نسل من ثابت بوده است. همه ما به آن کمابیش اندیشیده ایم. من یادداشتهایی هم تهیه کرده ام. این نوشتن “پر شتاب” متکی به نوعی سنجیدن سابقه دار است. شاید روزی نه چندان دور دیگر حرفی برای زدن نداشته باشم. در آن زمان نوشتن بیهوده گویی خواهد بود. نویسنده همیشه مضمون های نسبتا ثابتی دارد و مرتب آنها را به تناسب وقت و مصداق و خواننده و سوالی معین ترتیب تازه می دهد یا از گوشه دیگری از گوشه های همان مسائل که اندیشیده نکته ای را وامی گوید.

باز هم طرح مساله کردم. نخواستم بحثی سنجیده و آکادمیک و جامع الاطراف مطرح کنم. می دانم که فردا اگر سعید یا خواننده دیگری چیزی بپرسد و با بخشی از همین گفته ها به چالش برخیزد باز گوشه های دیگر را به تناسب باز خواهم کرد. اما نکته اینجاست که اگر خواننده “همه” منظور نویسنده را گرفته باشد دیگر گفتگو پایان می یابد و نوبت به طرح مساله تازه ای می رسد. اما اگر خواننده در همان مساله نکته و سوالی یافت تا سوالها ادامه داشته باشد نوشتن از آن موضوع هم به پایان نمی رسد. برای همین هم هست که دیگر ما از نوشته های صد سال پیش سوالی نمی کنیم چون معمولا تمام یا بخش اصلی و مهم گفتمان آن روزگار، امروز برای خوانندگان “اوراق” شده و دانسته شده و حتی به معلومات عمومی تبدیل شده است. ده سال بعد هم همین اتفاق ممکن است برای نوشته های امروز من و شما یا وبلاگستان و روزنامه های فارسی زبان رخ دهد. چنانکه امروز شماری از مسائل حاد دهه پنجاه که منتهی به انقلاب شد برای نسل نو دیگر مساله نیست. شماری دیگر هم هنوز حل نشده و بحث ادامه دارد. 

همه از شتاب گفتم و جا برای بی پروایی تنگ شد. اما این را گفته باشم که شتاب فی نفسه بد یا خوب نیست. آنچه مهم است این است که آیا نویسنده حرفی شنیدنی دارد؟ بی پروایی هم چنین است. باز می توان پرسید بی پروایی چه کسی نسبت به چه چیزی یا کدام نویسنده دیگر؟ بسیار چیزها هست که من هنوز و همچنان شاید تا سالها بعد از نوشتن آنها پروا می کنم اما سعید پیشتر نوشته و از آن درگذشته است. نه سعید بسیاری دیگر. شاید آنچه امروز مهدی خلجی می نویسد عرق شرم بر پیشانی من نوعی بیاورد یا نیاورد هم مرا از بی پروایی او شگفت زده کند یا نکند هم آن بی پروایی را برای خود نپسندم. همین حکم را دارد حسین درخشان. یا الپر در بعدی دیگر. پس بی پروا نوشتن چه معنا دارد؟ اما اگر سعید از گفتن بی پروایی منظورش این باشد
که به صحت و سقم سخن خود بی پروایم یا چیزی در این ردیف باید بگویم سخت در اشتباه است. من هر چه می نویسم از این منظر بسیار پرهیزکارانه و ترساوش و پر پروا است. من از اینکه مردمان را به غلط بیندازم در باره خودم یا موضوعی که می نویسم یا در جهتی که نشان می دهم بسیار نگران ام. همیشه گفته ام که در دایره دانش خود می نویسم و در مرز دانش خود از نوشتن باز می ایستم. بارها نیز برای نوشتن یادداشتی دهها صفحه خواندنی را خوانده ام تا با نظر صائب تری سخن بگویم. من هنوز خود را در دایره المعارف می بینم. الا اینکه سیبستان دایره المعارف دانسته های من است و آنچه می توانم بدانم که طبعا دایره ندانسته های مرا نیز مشخص می کند. من برای سخن اعتبار می خواهم و برای گوینده اعتباری در دنبال آن اگر بیاید ارزشی برایم دارد و الا سکوت را ترجیح می دهم. این را صمیمیت می نامم. و لابد خواننده نیز آن را می شمد. باقی بماند تا بعد.
 

نظرات

نظر