مثل تصرف کردن یک زن می ماند انقلاب. به هیچ زنی بدون میزانی از غرور عاشق نمی شوی. غرور از اینکه او را از دست آنهمه خواستار ربوده ای. فاتح شده ای. قدیمها عروس را می دزدیدند از جلو برادر و خواهر و خواستگاران و رقیبان. در این حسی غریب هست از فتح. از تخیلی سیراب شده. سیراب شدنی از خود. مغرور به توانایی خویش. اعتماد به نفسی از اینکه خواسته ای و خواسته ات به هدف نشسته است. زن انقلاب خود را به تو تسلیم کرده است. ما همه عاشقان بودیم. انقلاب معشوق ما بود. انقلاب زنی بود که ما همگی مردانه برای آن می جنگیدیم تا بدستش آوریم.

جنگیدن و به دست آوردن بخش مهمی از زندگی است. دست کم، رانه اساسی برای دستاورهای اساسی است. جنگ هم همیشه برای چیزهای اساسی است. هیچکس بیهوده تن به جنگ نمی دهد. نادرشاه را ترغیب کرده بودند که چنین و چنان کن تا به بهشت روی. گفته بود از سر لجاج و طعن که در این بهشت که می گویید جنگ هم هست؟ گفته بودند البته نیست. بهشت جای فراغت است. فراغتی دائمی. نه جنگی نه دغدغه ای. صلح تمام است. بی موجی از بیم دریای هول جنگ. گفته بود: پس جای من آنجا نیست!

ما می خواستیم سری میان سرها درآوریم. جهان در انقلاب بود و انقلاب اعتبار “بزرگی” بود. ما نمی خواستیم از بزرگی تن زنیم. آنهمه گفتارها و دیگ انقلاب جوشاندن ها و اقدام ها و زندان ها و کتابها ما را سرانجام پر از خواست انقلاب کرد. انقلاب صورت زیبای زنی بود که در نقاشی تخیل دیده بودیم. به این نقش عاشق شدیم. برخاستیم تا این ماهروی فریبا و دلکش را بدست آوریم و از خود کنیم. ما چندان سرشار از شور این خواستن شدیم که دیگر هیچ چیز جلودار ما نبود. این شور به ما زندگی می داد. جان می داد. می توانستیم قانع باشیم که روی این یار دلربا را ساعتی ببینیم و دیگر اگر جهان به پایان رسیده بود راضی بودیم.

پیشگامان انقلاب از قدرت تخیل شگفت انگیزی برخوردار بودند. از مارکس تا شریعتی. از ارانی تا فدائیان خلق. از طالقانی تا خمینی. از اقبال تا بازرگان. از گلسرخی تا مهدی رضایی. از نیما تا فروغ و شاملو. در سپهر اندیشه ما ستاره کم نبود. همه آنها چراغ تخیل ما را افروختند و آینده را پیش چشم ما آراستند. ما به آن آینده دل باختیم. پس از انقلاب بی ستاره شدیم. کار دست کسانی افتاد که آن را خواب هم نمی دیدند. و دیگر کسی به عشق نیندیشید. دیگر کسی به فتح نیندیشید. چراغ تخیل فرو مرد.


گفتم انقلاب تصرف زن را می ماند. زنی که تمام قلب و عقل و شهوت ما را برانگیخته است. همه چیز ما را در اختیار خود گرفته است. و جز او نمی بینیم و نمی خواهیم و به حرف هیچ ناصح و مشفقی گوش نمی سپاریم. فقط او را می خواهیم و بس. تجربه انقلاب شیرین ترین تجربه همه ما بود. عشقی که اگر هم که سوخت یادش تا ابد با ماست.

بسیاری از جذابیت زن از آن است که خواستاران بسیار دارد. زن خود را می آراید تا بر این کشتگان خویش بیفزاید. تا از آن میان او که از همه پای ورز تر است و همه هفتخوان را و حجابها را پشت سر می گذارد به آستان یار برسد به سراپرده او داخل شود و در بستر او تن او را بچشد و تصرف کند. زن گوهر تصرف است. همه تصرف ها زن اند و تنها تن به جنگندگان و شهزادگان می سپارند.

ما در عصری برآمدیم که انقلاب محبوب همگان بود. خواستاران داشت انبوه. ما از توفیق در انقلاب سرمست شدیم. به چیزی دست یافته بودیم که کمتر کسی به او دست یافته بود.

اگر انقلاب آنهمه خواستار نداشت چیزی نبود که به داشتن بیارزد. همین است رمز آنکه زن وقتی داشته شد و تصرف شد می تواند سقوط کند. تنها هوشمندترین زنان اند که از دیالکتیک جذابیت-در-گرو-خواستار-داشتن در تمام حیات بهره می برند. آنها خوب می دانند که چگونه برانند و چگونه فراخوانند. می دانند که چگونه آتش عاشق خویش تیز کنند و پنهان شوند و به هنگام، تشنگی فرو نشانند از مرد خویش و خویش. این بازی شیرین.

اکنون چه داریم تا دل ما را ببرد؟ بر حجره کساد موش ها به تکاپویی تمام خانه کرده اند. مذبذب ایم. مثل مردی که می خواهد از بی زنی و بی توفیقی خود را به زنی که خواستاری ندارد دلخوش کند. انقلاب تمام جان ما را تصرف کرده بود پیش از آنکه ما به تصرفش برخیزیم. حال می خواهیم دلمان را خوش کنیم به کودتا. به جنگ. به عجوزه ای بیگانه. حواسمان جمع نمی شود. نیروهامان پراکنده می ماند. انگیزه نداریم. داریم و نداریم. نه! ما عاشق نیستیم. پس به چیزی نمی رسیم.

انقلاب زنی زیبا بود و خواستاران انبوه داشت. دل ما را هم برده بود. حالا گزینه های روبرومان را چگونه انتخاب کنیم که جز سرشکستگی نصیب مان نخواهد کرد؟ جز اختلاف و نزاع و تنش و خستگی بی نهایت. شاید انتقامی باشد اما بی گمان افتخاری نیست. چه افتخاری است که بی افتخار انتخاب کنیم؟ می بینیم که هر چه زور می زنیم باز ته دلمان بیزاریم از این انتخاب. مثل خوابیدن با روسپی پیری است که عقمان می آورد. دیده اید که در همه داستانهای هفتخوان همیشه عجوزه ای هست. رمز آن گریزاندن پهلوان است به سوی رودابه ای گردآفریدی تهمینه ای. ما تهمینگان خود را گم کرده ایم. دلخوش داشتن به عجوزگان هم پهلوانی نیست. بی عشق این کلاه بر سر ما سنگینی می کند. پهلوانانی بی رخش و هفتخوان، کوفته و مانده زیر زرهی زنگ زده.

آینده از آن کیست؟ حقیقت آن است که آینده همیشه از آن عشق است. آن خیالی که با تمام وجود بخواهیم. آن زنی که با تمام وجود بخواهیم. آینده زن است. زنی که می خواهد عاشق اش باشیم. و گرنه چهره خواهد پوشید و دور خواهد شد. بختیاری بزرگ است اگر بتوانیم دل به چراغ عشقی تازه روشن کنیم. هر روز در کار عشقی تازه باید بود. یاری شیرین. اما می توانیم؟ آیا از این فقر تخیل بیرون می آییم؟ آیا دوباره می توانیم آینده را زنده کنیم و با نقش رنگین خیال آن را ببینیم؟ بهترین راهنمای ما این است: آنچه با تمام وجود می خواهیم و از داشتن اش جهان به تحسین ما برمی خیزد چیست. همان را باید انتخاب کرد. هر انتخاب دیگری ناممکن است. بی آینده است.     

پیوندها:
جادوی تخیل، کودک و عروسک
تخیل و فرهنگ آمریکایی
حاشیه ها در غیاب متن، نگاهی دوباره به جنبش دانشجویی
عقل سرخ و حکمت خاکستری
جادوی زن و متافیزیک جنسیت

در وب:
نمونه هایی از فقر تخیل در طرح و تحلیل (در سطوح و درجات مختلف):
در صورت حمله آمریکا تاسیسات اتمی را زیر کوه می بریم
گفتگو با هادی خامنه ای، شرق
مصاحبه رفسنجانی با یو اس ای تو دی
همه اطلاعات هسته ای را یک دانشجو فاش کرد
نامه فواد پاشایی از حزب مشروطه ایران به کاندی رایس

و نمونه هایی از تخیل بالقوه آینده ساز ( در سطوح و درجات مختلف):
انقلاب اسلامی بخشی از تاریخ شده است
شریعت و عقلانیت
وبلاگ، اسلام و سیاست ایرانی
آلبوم عکس ضدجنگ
Ever wondered why
این لیست را شما خودتان ادامه دهید؛ من آن را به این پیشنهاد از خواننده ای پای مطلب اخیر بهنود ختم می کنم:
سوزوکی: شاید اگر در اقدامی هماهنگ اکثر فرهیختگان گریخته از جور استبداد، به کشور برگردند و هموطنان هم استقبالی پرشور به مانند پیشواز خانم عبا
دی از ایشان بکنند، حکومت جرات برخورد با آنان را نکند. آمدن و حضور آنها در کشور هم به مثابه خونی تازه در رگهای اصلاح طلبی و مبارزه با استبداد دینی تلقی می شود.

نظرات

نظر