ما ایرانی ها همیشه دنبال بهشت ایم. همیشه دنبال منجی و موعودیم. از تاریخ نزدیک اگر بگویم وقتی انقلاب شد ما در چهره آیت الله خمینی یک موعود الهی را دیدیم. حتی خوب یادم است که چگونه شعرهای  پیشگویانه ای به نام شاه نعمت الله ولی دست به دست و دهان به دهان می گشت تا تاییدی باشد بر حقانیت موعود ما و منجی تازه ما. ما با هر موعودی در تصور به دست آوردن بهشت ایم. زمانی برای پایان رنج هامان. زمانی برای آغاز یک زندگی بی دغدغه. آرام و تن آُسایانه. درست مثل بهشت. ما مردم هیچ فرق نکرده ایم چه آن زمان که سنتی بودیم چه بعد که به راه تجدد و مدرنیته افتادیم چه حالا که ادعاهای پست مدرن داریم! ما در عمق جان مذهبی های عهد زرتشت ایم و مانی و محمد و مهدی. اعتقاد به موعود چنان در جان ما نشسته است که ناخودآگاه هر که کله کج نهاد و تند نشست عاشق اش می شویم و برای رسیدن به بهشتی که خیال می کنیم یا چه بسا وعده مان می دهد سر و دست می شکنیم.  

آخرین منجی مان خاتمی بود. همه آرزوهامان را بر سر او بار کردیم. همه مان با هم از سیاستمدار تا روزنامه نگار و دانشجو و زن و مرد. همه مان بهشتی را طلب می کردیم که عطای آسمان باشد و ناگهان زندگی ما را زیر و رو کند. لاتاری سیاسی می خواستیم تا یکشبه از هیچ به همه چیز برسیم. نمی شد و نشد. هنوز هم در فکر یکشبه عالم شدن و پولدار شدن و آیت الله و سردار شدن و نویسنده و شاعر و فیلمساز و روشنفکر شدن ایم. ما آرزومند پرش های بلندیم. دیرتر از همه آمده ایم و زودتر از همه می خواهیم برسیم. شتابناک و سرسان ایم. ساز و کار اجتماعی را نیاموخته ایم. چیزی از “کسب” در مقابل “عطا” نفهمیدیم. در هنوز بر همان پاشنه می چرخد که چند هزاره است چرخیده. حالا داریم خود را برای استقبال از منجی دیگری آماده می کنیم: رهبر رهبران جهان کینگ آف کینگز جورج بوش دوم که اتفاقا سخت باورش هم شده که منجی جهان است و ماموریتی الهی دارد. منجی ما هم شده است. می خواهد در کنار ما بایستد.


نه بهشت بد است نه موعود. قصه این نیست. قصه آن است که “ما” جماعت ایرانی بد جوری همه چیز را از “عطا”ی الهی می خواهیم. با زحمت کشیدن و ساختن و انباشتن و “کسب” بیگانه ایم. منجی ما یک روز عرب نام دارد یک روز ابومسلم که از دست عربان نجاتمان دهد. منجی ما یک روز اسکندر است و یک روز ارشک تا از اسکندریان نجاتمان دهد. یک روز دل به خلیفه می بندیم یک روز دل به مغول می دهیم. یک روز انگلیس یک روز دیگر روس. یک روز ضد آمریکایی می شویم و رهبرمان خمینی است و دیگر روز به خیال خود آمریکایی می شویم و در انتظار منجیانی می نشینیم که کلاه آهنی دارند و عینک دودی و هر نوع سلاحی برای کوبیدن دشمن خانگی تا-دیروز-دوست در انبان دارند. ما مثل قوم بنی اسرائیل ایم. که حاضر نبودند خود حرکتی بکنند و به موسی می گفتند تو با خدای خود برو و سینا را فتح کن. ما به دنبال می آییم. فردا از خواب بیدار می شویم و می بینیم که عصر منجیان گذشته است. اما شاید این بار برای اولین بار هم که شده پیش از آنکه دیر شود از این خواب های طلایی دست برداریم. 

من بی گمان ام که ما را نه فلسفه غرب نجات می دهد و نه بحث های بی سرانجام روشنفکران نه شباهت یافتن به غربیان. جان ما از اندیشه به عطا در عذاب است. تا به کسب نیندیشیم تا به عهد جدید کسب وارد نشده باشیم تا به ترک اوهام رسولان سرشکسته نگفته باشیم نه وارد عصر جدید می شویم و نه جایی در جهان نو خواهیم داشت. خوب است نظر کنیم که به جای همه بهشت هایی که به ما وعده دادند و خود به خویشتن وعده دادیم چه حاصل مان شد جز دوزخی که در آن می سوزیم. عجیب نیست که بار دیگر به تصور بهشت موهوم دیگری می خواهیم خود را به دوزخ تازه ای دراندازیم؟ عجیب نیست که ما مردم مدام از این در به در دیگر می رویم تا بهشت خود را بیابیم و هر بار دوزخ تازه ای برای خود می سازیم؟

و هر نسلی به دوزخی حرام می شود. و هر بار ما به سال صفر بازمی گردیم. ما مردم تاریخ نداریم. نه در کتاب که در جانمان تاریخ خفته است. صندوقچه کهنه بیکاره ای است در یاوه ترین گوشه خانه ذهن مان افتاده. ما هنوز مثل شاهان باستان که وقتی به تخت می نشستند تاریخ را از خود شروع می کردند و از سال اول انوشروان و سال دوم شاپور و سال سوم امیرک اینجا و سلطانک آنجا سخن می گفتند در هر نسلی به سال صفر باز می گردیم. هر چه پیش از ما تجربه شده و انباشته شده و سرمایه شده به هیچ می گیریم و مثل آب کثیف تشت رختشویی که دیگر به کاری نیاید بیرون می ریزیم. ما مردم سزاوار هولناک ترین سرنوشت هاییم که چون عقوبتی بر سر ما نازل شود. ما که چنین بی محابا به استقبال دشمن می رویم و می گوییم چیزی برای از دست دادن نداریم. درست است ما هرگز هیچ چیز نداریم که نگران از دست دادنش باشیم. زیرا که ما هرگز واقعا چیزی نساخته ایم که از دست دادنش دلمان را بلرزاند. ما فقیران ایم. محتاج عطا. محتاج آنکه دست ما بگیرند. ما مردمی هستیم با ادعاهای عجیب که این و آن داریم و ساخته ایم یا از خود کرده ایم. اما اینکه بآسانی رضا می دهیم که همه چیز را قمار کنیم و ساده لوحانه از دست بدهیم خود روشن ترین نشان است از اینکه خود را در عمق جان هیچمدار باور کرده ایم. تنها چیزی که نیاموخته ایم فروتنی است. گوشمان به خاک چسبیده که کی صدای سم اسبان منجی موعود می رسد و دهانمان پر از ادعاهای شگفت. 

پیوند: نا امیدی از جنگ

چهره منجیان ما:

آزادی در بهشت آزادی،
فرنگوپولیس
آمریکا در کنار مردم ایران چگونه می ایستد؟ علیرضا دوستدار
بحران فریب در رسانه های بهشت،
لوموند دیپلماتیک
   

نظرات

نظر