حالا دیگر مساله به اندازه ای که خیال آدم راحت شود در وبستان دامن گرفته و مطرح شده است. آن سکوت اولیه شکسته شده و دیگر بسیاری می نویسند و لینک های دیگران را که ضدجنگ نوشته اند می گذارند. خوب است. بار من هم سبک تر است اگر به نقل همه نرسیدم. ولی طوری مطالب را نقل می کنم که در لابلای آنها لینک های خوب دیگر را هم ببینید. این یک کار جمعی است و واقعا خصلت جمعی هم پیدا کرده است. هر کسی در این آگاهی سازی نقشی به عهده گرفته است. دوستان نازنینی هم از امروز به فکر بر پا کردن یک وبلاگ ضدجنگ به انگلیسی افتاده اند. برای ارتباط با نخبگان صاحب نفوذ آمریکا. فکری عالی است. ولی هنوز هستند دوستانی که به من می نویسند و اعتراض دارند که خطر نبوده را مطرح می کنید. اما جمع بیشتر دوستان به اهمیت ماجرا واقف اند. ما با نوشتن و آماده ماندن هیچ چیز را از دست نمی دهیم اما با بی اعتنایی و سکوت ممکن است همه چیز را از دست بدهیم. دوستان معترض دست کم قبول کنند که در این چند روزه ما چهره خود را شفاف تر ساخته ایم. حالا یکدیگر را بهتر می شناسیم. بحث های مقدماتی را کرده ایم. اصول پایه مان دارد روشن می شود. اینها همه حاصل همین نوشتارهاست. ما نیاز داریم به اینکه فصل مشترک های خود را پیدا کنیم. در این همگرایی – به قول امید معماریان- ما می فهمیم که به چه چیزهایی ایرانی شناخته می شویم. و من می فهمم که چقدر نسل نو دارای پتانسیل های ناشناخته و کمتر شناخته است.

گذشته از نوشته امید معماریان که از بهترین نوشته های امروز بود و در سیبستانک (۳۱ ژانویه) می بینید نوشته دوست نادیده دخو را نیز بسیار پسندیدم. او به نکته ظریفی اشاره کرده است: برای حمله کردن توان دفاع را باید تضعیف کرد یا از بین برد. این همان کاری نیست که آمریکا (آگاهانه) و دوستدارانش (آگاه یا ناآگاه) دارند می کنند؟

گام نخست حمله: انهدام توجیه برای دفاعروزنامه های دخو
“جنگ برای قلمرو است و منافع. این ارزشهای زمینی باید با ارزشهای آسمانی استتار شوند.
توجیه دفاع آسان است و دفاع هزینه حمله را بالا می برد پس دفاع باید حذف شود. برای حمله سربازان می توان از آسمان توجیه آورد ولی برای حذف و انهدام دفاع حمله شوندگان توجیهات زمینی لازم است و زمینه سازی مناسب. ملت حمله شونده باید توجیه شود که عدم دفاع به نفع اوست. باید اولاً توان او را نزد خودش خوار شمرد و توان خود را بزرگ نمایی کرد، یعنی تاکتیک استسباع یا شیرگیر. ثانیا ً باید به او فهماند که حمله در درجه اول برای نجات خود اوست! و دفاع یعنی پس زدن نجات. چراکه بهترین توجیه عدم دفاع به دست آوردن زندگی تحت ِ” ارزش والای ” حمله کننده است. “امنیت” ارزش والای هخامنشیان بود. “برابری” ارزش والای عربان و “آزادی” ارزش والای یانکی ها. حمله کننده باید منجی دانسته شود. مسیح یا مهدی حسب مورد.”
 

 نفی منجی بودن آمریکا موضوع مورد توجه علی هم قرار گرفته است. او در تازه ترین یادداشت را با نقلی شروع می کند که در آن یک محافظه کار تندرو (بن لادنی!) نفت ایران را “نفت غرب” می داند که مصدق بدون اجازه ملی کرد!:

آمریکا و تندروهای نومحافظه کارش
 – علی معظمی
این مطلبی است که لئونارد پِیکوف، در 2 اکتبر ۲۰۰۱، برایِ «کاپیتالیزم مگزین» نوشته؛ بله اکتبر ۲۰۰۱. به حکومتِ فعلی ایران هم می‌پردازد اما پیداست که مشکلش به هیچ یک از این دو دوره منحصر نمی‌شود و منطقِ خود بزرگ‌بینانه‌اش و استدلال‌هایِ مغشوش‌اش، که اصلاً استدلال نیستند، جایی برای تفکیکِ مصدق از دیگری نمی‌گذارد. پیشنهاد می‌کنم همه مطلب را بخوانید تا نوع استدلالش را ببینید. بعد هم در قسمتِ جست‌وجوی نشریه، iran را بجویید. آن‌جا هم چیزهای دیگری خواهید یافت. از جمله پیوندی که مستقیماً به بحث اخیر ما مربوط می‌شود و تقریباً همه مطالبِ مربوط را در آن‌جا جمع کرده‌اند(خودتان پیدا کنید، لذتش بیش‌تر است!)



مسلماً این‌ها جزء تندروترین محافظه‌کارانِ آمریکایی هستند و باید امیدوار باشیم که تعدادشان زیاد نباشد. اما مسئله این است که این‌ها «هستند» و با راهی که آمریکاییان در این چند سال در پیش گرفته‌اند، به نظر می‌رسد که تاکنون امثالِ این‌ها بی‌تأثیر نبوده‌اند.



این را برایِ کسانی آوردم که ساده‌دلانه به دنبالِ خلوصِ انگیزه‌های آزادی‌خواهانه در حرکت‌های نظامی اخیرِ آمریکا می‌گردند. مسئله این است که دیوانگانِ تأثیر گذار در انحصارِ هیچ ملتی نیستند و از این‌ها گذشته طرفِ مقابل هم با بی‌تدبیریِ تمام – یا هر چیزِ دیگری – بهانه به دستِ دیوانگان داده و می‌دهد.


 


علی بدرستی پیشنهاد می کند که موضوع تهدیدهای آمریکا باید به حوزه عمومی برده شود تا مردم در باره آن فکر کنند و حرف بزنند. اما این مساله دیگری را پیش می کشد. آیا حوزه مجازی وبستان ارتباط کافی با بدنه جامعه دارد تا این مسائل را وارد گفتار عمومی جامعه کند؟ ببینید هادی در کومه چه نوشته است: 

حلقه مفقود جامعه مجازی و جامعه واقعیکومه

“در این چند سال که با اینترنت مانوس بوده و با روزنامه و نشریات محشور بوده ام تفاوت زیادی در این دو حس کردم که فکر می کنم کسان دیگری هم این تمایز را درک کرده اند.فضای اینترنت فضایی جدا با دغدغه های متفاوت از فضای رسانه های مکتوب و یا هر رسانه دیگری است که رسالت اطلاع رسانی دارد.البته این منکر مشترکات بین این ها و تاثیرات متقابلی که این دو بر هم می گذارند نیست.اما اگر نیک بنگریم خواهیم دید کم هم نیستد جنجال هایی در فضای سایبر که تاثیری در فضای واقع ندارند.طوفان در دنیای مجازی گاهی اوقات حتی موجی ضعیف هم نمی تواند در دنیای واقعی ایجاد کند.”

من اما فکر می کنم نا امید نباید بود و این رابطه هر آن می تواند برقرار شود. شاید تا به حال مساله ای سرنوشت ساز در وبستان طرح نشده است تا بازتاب واقعی خود را در جامعه پیدا کند. در عین حال، تا همین جا هم وبستان فارسی در حرکت های هماهنگ کارنامه قابل قبولی داشته و فراموش نباید کرد که تاثیر هم داشته است. نمونه اخیر ماجرای وبلاگ نویسان بی گمان اگر همین وبستان به آن بی اعتنا می ماند شکل دیگری می یافت. ولی آنچه هادی مطرح می کند البته تامل کردنی است تا راههای موثرتری بتوان طرح ریخت. این پرسش برای پاسخ های آتی باز است. شاید ادبیات ضدجنگ یکی از راههای آن باشد. مردم بی تمثیل و بی قصه و تخیل کمتر با مساله ای رابطه برقرار می کنند. این خاطره نویسی سید را ببینید:

کابوس ها دوباره باز می گردند؟علی اصغر سید آبادی


روزی برای مرخصی چند ساعته به اهواز رفته بودیم که هواپیماهای عراقی رسیدند. آسمان پر هواپیما شده بود، روزهای بعد می گفتند ۵۰ هواپیماست. ما جلوی بیمارستانی بودیم که حالا اسمش یادم رفته است. وقتی هواپیماها نزدیک می شد، جیغ می کشیدیم و فرار می کردیم ،اما نمی دانستیم به کجا.هیچ جا پناهی نبود. نمی دانستیم بمب کجا فرود می آید. آن قدر دویده بودیم که توان رفتن نداشتیم . نشستم و خود را سپردم به قضا و قدرو منتظر ماندم که بمبی نزدیک فرود بیاید و آتش زبانه بکشد و نمی دانم چه شود. از خستگی می خواستم به مرگ پناه ببرم. هواپیماها رفته بودند و من همچنان نای بلند شدن نداشتم. جلو بیمارستانی بودم که حالا اسمش را فراموش کرده ام ،حالا گریه های ترس خورده به ناله بدل شده بود و آدم های لت و پار شده را می آوردند و من عذاب وجدان داشتم، اما توان بلند شدن و کمک کردن را نداشتم. همان جا که نشسته بودم، چشم هایی را دیدم که به کابوس های شبانه ام نفوذ کردند. دخترکی به گمانم هشت –نه ساله شبیه خواهرم بود. توی بغل مردی که می دوید و خون بدن مرد را پر کرده بود و چشمان دخترک باز بود … حالا دوباره بوی جنگ کابوس ها را به مهمانی خواب هایم دعوت می کند و حالا دوباره آن نگاه دردناک و صدای خنده ها و آتشی که زبانه می کشد و همه چیز را می سوزاند در هم می آمیزند و …نه من از جنگ نفرت دارم و از کابوس هایی که سال ها طول کشید تاکم رنگ شوند و خواب هر شبم را نیاشوبند.


فکر می کنید چرا غربی ها هنوز که هنوز است از جنگ جهانی فیلم می سازند یا چرا یهودیان همه ساله بودجه های کلانی را در کار ساختن فیلم های ضدجنگ و مستندهای تکان دهنده تاریخ جنگ سرمایه گذاری می کنند؟ آنها می دانند که نباید فراموش کرد. می دانند که به محض اینکه زشتی جنگ از یادها رفت و نسل جنگ ندیده فراغت زیر دندانش مزه کرد ممکن است فیلش یاد هندوستان جنگ کند. عکس ها هم همین ویژگی را دارند. برای همین است که مریم مومنی در خواب زمستانی شماری از عکس های کودکان جنگ را آورده است.


این نوشته های دیگر را هم ببینید:

آیا پس از بغداد نوبت تهران است؟لوموند دیپلماتیک
در سرزمینی غیر معمولی به دنیا آمده ام – نیوشا در خودمونی
آژیر قرمز برای آمدن بوشمعصومه ناصری
به هیچ آیه و افسونی تن به نبرد نمی دهیم – داریوش در ملکوت
تلاش های ارزشمند در همدلی بر ضد جنگحامد قدوسی
آنها در اورکات خوشحالی خود را از حمله آمریکا پنهان نمی کنند –  حامد دهقانی
محاجه با موافقان جنگسعید حاتمی
راهش این است که ظاهرا هم که شده دموکراسی داخلی را تقویت کنیم – مهدی در قاف


 

نظرات

نظر