همیشه سرحال نیستم گرچه در مبارزه سالها سال با افسردگی این را نیک آموخته ام که چگونه سر پا بمانم. “بی اعتنا به صف رهگذران/بی اعتنا چون مرگ”. دلم می خواست چند کلمه ای در باره اقتصاد فرهنگ می نوشتم. در گزارش احمد محمود چند کلمه ای اشاره کردم. ولی حرف زیاد است در این زمینه. شاید پرویز جاهد بنویسد. که ازش خواستم به اصرار. تا کی باید این مسائل مهم خودمان را نادیده بگیریم و لاعلاج رها کنیم. می خواستم در باره زبان نقد بنویسم. اینکه چقدر ما جماعت به جای نقد به شماتت عادت داریم. از تحلیل طفره می رویم. یا بلد نیستیم. هنوز پدرسالاریم. یا سوی پدر یا سوی پسر ایستاده ایم. می خواستم در باره عقل باز هم بنویسم و آرای دوستان دیده و نادیده را هم در متن سیبستان بیاورم. اینکه عقل چه معناها و کارکردهای رنگارنگ دارد. اینکه عقل سرمایه نیست روش است. این هم می ماند.

شب به خانه که می آیم خبر مرگ نازنین نظام شهیدی آه از نهادم بر می آورد. نازنین مرد؟ او را چند سال پیش در لندن دیده بودم. با قزوه بود و گراناز موسوی. شوخ و شنگ بود با شعری خوب. در همین مدرسه السنه خاوری سابق نشستی بود. شعر خوانی و بحث. از تاجیکستان هم بودند به گمانم. فرزانه و مومن قناعت. حیات نعمت را هم از سمرقند دعوت کرده بودیم. همانجا بود؟ حالا ذهنم به هم ریخته است. حتما بود. براهنی و دیگران هم بودند. دکتر کریمی حکاک. چه طعنه ها در کار کرد وقتی به دعوت موسسه مطالعات اسلامی برای ناهار به آنجا رفتیم سر بحث حجاب. با مدیرش آقای صفوی. اسمش را به یاد نمی آورم. همیشه اسم برادرش به یادم می آید. رحیم. نازنین جوان می نمود. تازه امشب با خواندن زیر عکس اش فهمیدم که ۵۰ سال داشته. فکر می کردم در دهه ۳۰ عمر است. شاید برای اینکه وقتی ایران بودم او همین سن سی و چند را داشت. زمان در غربت می ایستد. از اسم های مطرح بود. آزیتا قهرمان را یادم می آورد. چرایش را نمی دانم. شعر زنان مان شعرترین شعرها بوده در این سالها. از ژیلا مساعد تا فیروزه میزانی و نازنین و آزیتا و آن خانمی که نامش همیشه دیرتر از عنوان کتابش به یادم می آید: تلفنی که هیچکس برنمی دارد. آها ناهید کبیری. به گمانم. کتابهام جایی پشت زمان جا مانده است. مثل سام الدین ضیایی. ولی کتابها را با خود کشیده بودم تا اینجا. دیگر نمی کشم. 


چرا ۵۰ سال؟ چه ش بود یعنی؟ شاید کمی اعتیاد داشت. نداشت؟ اما این که دلیل خوبی نمی شود. چرا همه دوستان ما در ایران اینقدر جوان می میرند؟

مرگ است. حتما مرگ اینقدر مرا به هم می ریزد. یا خستگی است. از حرف زدن خسته می شوی. از اینهمه باران شماتت آزار می بینی. لابد بزودی برطرف می شود. خب عادت کرده ایم. نوشتن نعمتی است.  اما نمی توانی همه غلط های دیکته های جهان را تصحیح کنی. وقت می گیرد. خودت هم آن وسط دیگر خسته می شوی. یاد باخع نفسک می افتم. یک موقعی هم ویراستار بودم. تا مساله مساله زبان بود از آن لذت می بردم. از بهتر ساختن یک جمله لذت می بردم. از رد به منبع دقیق تر. از ترجمه رساتر. بعد دیدم قصه فقط این نیست. ویراستار شده بود پاکیزه کننده گند دیگران. دیگرانی که نمی آموختند. همین طوری ها هم معلمی را کنار گذاشتم. چون دیگر کسی نمی آموخت. خودم از همه دانشجویانم بیشتر می خواندم. بهترین شاگرد کلاس خودم می شدم! گاه فقط برای خودم حرف می زدم. انگار. دیوانگی بود. حتما. 

ذهنم به هر طرف می رود. باز هم به زبان می رسد. یادم می افتد که قرار بوده چند کلمه در باره شناور شدن زبان بنویسم در جامعه استبدادزده. مثل حرفهای این سخنگوی دستگاه قضایی. در باره زندان انفرادی که نه سوئیت های انفرادی! یا در باره استدلالهای ظاهرا حقوقی رئیس دادگستری در باره چرایی احضار شیرین عبادی و چرایی احتمال لغو آن. در باره خیلی چیزهای شناور دیگرمان. عقل هم زبان است. شاید زبان باز کردم. فردا. یا چند روزی دیگر. فعلا خسته ام. بی نهایت خسته. یاد گرفته ام به خود دروغ نگویم. به شما هم.
 

نظرات

نظر