مدیر مجله وزین فل سفه ( گوگل ژورنال سعید را در مجلات طبقه بندی کرده است!) مقاله جالبی از خوانندگان این مجله وزین فلسفی منتشر کرده است که خواندن آن بلافاصله مرا به حالی عجیب برد چنانکه ناچار شدم از پشت کامپیوترم بلند شوم سیگاری روشن کنم و کتری برقی را جوش بیاورم تا چایی بریزم و فکرهایم را برای این یادداشت جمع کنم. مقاله که با قلمی خوب ترجمه شده چنین عنوان دارد: فیلسوف و خداحافظی با دیروز . نخست این پاره را -که مرا دگرگون کرد- با هم بخوانیم:

“درانتهای اطاق بزرگ خانواده دکتر مارکس که به صورت سالن طویلی است، اطاق کوچک خواب بچه ها قراردارد. درتمام خانه نمی‌توان یک وسیله سالم یا نو پیدا نمود. همه چیز شکسته، پاره و یا کهنه است. در وسط سالن، میز بزرگ، ارثیه پدربزرگ مانندی، قرار دارد. روی میز، غیر از وسایل بازی بچه ها، از جمله عروسکها، وسایل خیاطی خانوم، کتابها، جزوه‌ها، روزنامه‌ها، دستنویسها، قاشقهای زنگ زده، چاقوها و چنگالهای آلوده، استکان و لیوانهای لب زخمی و شکسته، دیده می‌شود. در یک کلام بگویم ، انگار دکان سمساری است، پایین و بالا، چپ و راست پر از وسایل کهنه، رنگ پریده و بدبو می‌باشد. درمیان همسایه ها هم شایعه شده که دکتر میم، هلن خانوم، کلفت خانه را آبستن نموده. او قبلا آشپز خصوصی والدین ژانت بوده و بعد از ازدواج ژانت با مارکس، آنها را دراینجا همراهی کرده و درد و رنج و فقر درغربت را نیز با آنها شجاعانه و فداکارانه تقسیم کرده است. در حالی که دکتر مارکس به تجزیه و تحلیل سرمایه داری جهانی در نشریات می‌پردازد، وضع مالی و اقتصادی خودش روز به روز وخیم تر می‌شود. او باید گاهی تمام وسایل خانه را برای دریافت چندرغازی به گرو بگذارد. و اغلب نمی تواند در جلسات رسمی شرکت کند یا به خارج ازخانه برود چون حتا کت و شلوارش را نیز به امانت گذاشته است.”

این همان مارکس مشهور و چهره دوست داشتنی ادبیات انقلابی چپ در سراسر قرن بیستم است. آری نویسنده کاپیتال یا سرمایه. چه تضاد تامل برانگیزی است میان آن فقر و این کتاب. در میان دود سیگار ذهنم را که مرور کردم اول به یاد ژان ژاک روسو افتادم که خودش وضع خانوادگی خوبی نداشت اما کتاب تعلیم و تربیت نوشت. بعد منتقل شدم به علامه حلی – اگر خطا نکنم؛ منبعی همین حالا برای رسیدگی در دست ندارم- که در داستانی افسانه وار در باره اش شنیده بودم که بر بام خانه به قول ما خراسانی ها کاغذباد یا به قول تهرانی ها بادبادک هوا می کرد که کسی در خانه را زد و سراغ علامه را گرفت. سر از بام فرو آورد و گفت منم! افسانه می گفت ۸ سالش بوده یا ۱۰ یا ۱۲ سال. بعد به یاد دوستی افتادم که در مشهد داشتم و همدوره فوق لیسانس بود و یک روز در گرمای چهل درجه تابستان به خانه اش رفتم. در فقر مطلق می زیست. اما از بهترین صائب شناسان و بیدل شناسان بود. هنوز تصویر صدها برگه ای که روی کاغذهای ارزان یادداشت کرده و دور اتاق پراکنده بود در ذهنم هست. بعد به سمرقند منتقل شدم. به گفتگوی دراز با شاعر دقیق النظر آنجا به نام خواجه که شاگردان و پیروان بسیار داشت. نمونه ای از فقر شرافتمندانه و آزادگی کمیاب بود. بعد دوباره به دانشگاه برگشتم و دانشجویانی را به یاد آوردم که گاه همدرس بودیم یا دانشجویانی که خود برای آنها تدریس می کردم. لباس های مندرس به تن داشتند اما با ذهن های درخشان. پس از آن به یاد جاده های تاجیکستان افتادم و چشمان درخشنده پر زندگی پسرکی هوشمند که با خواهرش رشته های به نخ کشیده انجیر یا پسته کوهی می فروخت. … …


به این منتقل شدم که در اصول زبانشناسی و زبان آموزی نکته ای هست که بسیار انسانی است. می گوید مهارت های زبانی که چهار مهارت گفتن، خواندن، نوشتن و شنیدن است هر یک از دیگری بالنسبه مستقل است. اگر در خواندن و درک مطلب خوب باشی لزوما به این معنا نیست که خوب هم حرف می زنی. هر مهارتی را جداگانه باید پرورد. و همه نمی توانند آن مهارتها را با هم در کمال خود احراز کنند. چنان که هستند بسیار مترجمان خوب که از گفت و گو کردن به زبانی که از آن ترجمه می کنند عاجزند. چنانکه هستند کاپیتال نویسانی که از عهده امور پولی واحد کوچک خانه خود بر نمی آیند.

بعد فکر کردم زندگی هم همین طور است. آدم یعنی. ذهن آدم مستقل از شرایط فردی و اجتماعی اش می تواند رشد کند. می تواند کودک باشد اما علامه شده باشد. کور باشد اما وزیر شود. می تواند فقیر باشد اما پرکوش و دانشور باشد. می تواند زندگی پر آشوب و بی نظمی داشته باشد اما برای آرامش و بقاعده تربیت کردن کودکان کتاب بنویسد و نظریه ارائه کند. می تواند از هر چه کتاب فارسی در ایران است محروم باشد و دور اما با همان چند کتابی که به تصادف یا کوشش و هزار زحمت در سمرقند از بازرگان و دیپلمات و فرهنگی ایرانی به دست آورده گلیم خود را از آب کشیده باشد و به قامت راست ایستاده باشد و در شعر و ادب اهل نظر شده باشد. یادم افتاد که نیچه هم که تمام عمر به اندیشیدن علیه رحم پرداخته بود می تواند تنها کسی باشد که گاری شکسته را از روی تن مجروح گاریچی با نیروی شانه خود بالا داده باشد.

ما همیشه دنبال کامل کردن زندگی می دویم. همه وعده ها را به پس از آنکه خانه داشتیم و ماشین داشتیم و پس انداز بانکی داشتیم موکول می کنیم. هیچ وقت هم به آنچه با خود قرار کرده ایم نمی رسیم. اما در این میانه از زندگی کردن هم خود را محروم می سازیم. در عمل نیز بیشتر مردم جهان در فقر و نیاز می زیند و می میرند و آرزوهای دور و درازشان به جایی نمی رسد. منطق زندگی حکم می کند که هر کدام از مهارتهای زندگی را توانستیم و بخت اش را داشتیم بیاموزیم و در آن به کمال برسیم. این مستقل از فقر ممکن است. هم فقر فردی و مالی و هم فقر فرهنگی و اجتماعی. من در سمرقند و خجند و دوشنبه و ختلان این را آموختم که مردم می توانند فقیر باشند اما از شادمانی هاشان کوتاه نیایند. من با وجود فقر وحشتناکی که آنجاها هست کمتر کسی از عام و خاص را سر به گریبان و ناراضی از روزگار دیدم و در شکایت دایم. آنها رمز حیات شادمانه را یافته اند. مهمان هم که آمد هر چه دارند بی شرم و نگرانی از کم و کاست آن بر سفره می چینند و با روی خندان پذیرایی می کنند. می دانند که شادی از جان می رسد نه از نان.  زندگی را معطل نمی کنند. نمی گویند هر وقت داشتیم خرج می کنیم و مهمان فرا می خوانیم. دست گشاده را به فقر نمی بندند. همت بلند می دارند و از هر آنچه هست سهمی که می توانند بر می دارند. یاد مادام کوری می افتم که در جواب دوستی که به خانه دعوت کرده بود و از خوراکی می پرسید گفت: کمی سیب زمینی هست سرخ می کنیم و می خوریم و می نشینیم بحثهای روشنفکرانه می کنیم! شگفت ترین داستانی که در این ماجرای امداد مردمی به سونامی زدگان آسیا خواندم نیز چنین رنگ و بویی داشت. گاردین نوشته بود مردی بی خانمان در صف کمک ایستاده بود و چون به پیشخوان صندوقداری که کمک ها را دریافت می کرد رسید جیبهاش را از پول خرده هایی که لابد کمک مردم رهگذر به خود او بود خالی کرد و گفت: من هم می خواهم سهم خود را ادا کنم.

زمانی استاد یارشاطر به من که در ایران بودم، و از نبود کتابخانه ای که مثل بهشت دست که دراز کردی کتاب مطلوبت را برداری شکایت کرده بودم، نوشت: با شماری کتاب منتخب و مورد علاقه ات هم می توانی در بهشت باشی. آن روز اشاره او را بروشنی درک نمی کردم. اما کمی که جهان را بیشتر شناختم بر نظر پاک خطاپوش او آفرین گفتم. هیچ کتابخانه ای کامل نیست. مثل زندگی. اما زندگی همیشه می تواند ما را شگفت زده کند. مثل مارکس.   

نظرات

نظر