سونامی، ایران و  روزنامه شرق: سرمقاله خواندنی، صریح و صمیمی حمیدرضا ابک در باره بی اعتنایی ایرانیان از ملت و دولت به فاجعه سونامی:
“یکى دو پیام تسلیت دولتى فرستادیم و هلال احمر هم براى ارسال برخى کمک ها اعلام آمادگى کرد. دیشب هیچکدام از اخبار خارجى شبکه شش به زلزله اختصاص نداشت. روزنامه ها زلزله را به فراموشى سپرده اند. سیل انبوه کمک هاى مردم انساندوست ایران هم به هیچ جا جارى نشد. بى تعارف و رودربایستى، کل قضیه این است که عین خیالمان نبود.”

سونامی، اسلام و اعراب: اما بر خلاف نظر ابک ماجرای بی اعتنایی به فاجعه سونامی خاص ایران نبود. جهان اسلامی هم به آن اعتنایی در خور نکرد گرچه هزار دلیل داشت که بکند:
“سردبیر سیاسی دیلی تلگراف می نویسد در حالی که اندونزی که بزرگترین کشور مسلمان است بیشترین آسیب ها را متحمل شده است خبری از احساس وحدت مذهبی در جهان اسلامی نیست. این در حالی است که آسیایی های سری لانکایی و کشورهای همسایه آن بزرگترین نیروی کار را در کشورهای خلیج فارس تشکیل می دهند.”

پس سوال بزرگتر این است که چرا هم در ایران که خود را ام القرای اسلامی می داند و هم در عربستان و جهان اسلامی کسی برای ۱۴۰ هزار قربانی این فاجعه که بیشترشان هم مسلمان بودند و اگر هم نبودند انسانهایی نیازمند بودند کسی به تکاپویی چنان که باید نیفتاد؟ و چرا به قول ابک حداقل پرچم ها نیمه افراشته نشد. این که خرجی نداشت! این سوالی اساسی است.

کار بزرگ ابطحی: باز هم یک نمونه دیگر از صراحت و صمیمیت. سیبستانک را به خبر ابطحی اختصاص داده ام. گزارش بی بی سی فارسی هم بد نیست. به نظرم این هم مهم است که چرا روش های خطای صدبار آزموده شده باز هم تکرار می شود؟ این نشانه ای از انفصال عظیم ما ایرانی ها در چارچوب جامعه ای نیست که دین دولتی درست کرده است؟ البته ماجرا فقط به دین دولتی هم ختم نمی شود. اما حالیا مساله اصلی است. بازخوانی یادداشت های سینا مطلبی در باره رفتار بازجویان عدالت پیشه نیز بجا است:
“شگفت‌ترین مورد، بازجویی توسط شخصی بود، که بعدها سایر بازجویان از او با عنوان «حاجی بزرگوار» نام می بردند و او را رئیس خود می دانستند. این سربازجو که من را با چشم بند و روبه دیوار بازجویی می کرد، رفتاری بی نهایت خشن، موهن و بی پروا داشت. او که از به کار بردن رکیک ترین الفاظ و وقیحانه ترین توهین ها و تهدیدها ابا نداشت.”



یادداشت تاسف انگیز داریوش سجادی: باز هم بی دقتی این بار از نوع سیاسی. با خود فکر می کنم چرا نویسندگانی مثل آقای سجادی چنین بی پروا خیالات و تصورات خود را واقعیت قلمداد می کنند. ببینید:
“بهنود با خبری تائید نشده بصورتی کاملاً شتابزده اما با تکیه بر اعتبار رادیو بی بی سی اقدام به ارائه گزارشی در این رادیو کرد و همزمان همان گزارش را در سایت فارسی این رادیو نیز قرار داد.” و نیز: “۲۴ ساعت بعد از پخش و درج این گزارش در بی بی سی بود که این خبر از اساس توسط فرزند آیت الله منتظری در مصاحبه با بی بی سی تکذیب شد و از همان مقطع هم گزارش بهنود بدون کمترین توضیحی از سایت فارسی بی بی سی محو و نایاب شد.”

اولا مسعود بهنود به اعتبار بی بی سی کاری نداشت و بر اساس متن کتبی نظر استفتایی آیت االه منتظری تحلیل خود را نوشت. ثانیا این ماجرا هیچ ربطی به رادیو بی بی سی نداشت و آقای بهنود هیچ گزارشی برای رادیو تهیه نکرد و مطلب او در آنلاین بی بی سی فارسی منتشر شد. ثالثا گزارش بهنود هم قبل از مصاحبه احمد منتظری با بی بی سی از سایت برداشته شد. و دست آخر اینکه احمد منتظری به هیچ وجه از اساس متن نظر آیت الله منتظری را منکر نشد. او گفت آیت الله با دخالت سازمان ملل مخالف است و دو روز بعد هم حرف خود را پس گرفت! به بقیه حرفهای آقای سجادی در این مقاله کاری ندارم ولی اگر کسی سیر وقایع را دستکاری می کند چگونه می توان حرف او را با خاطر جمع خواند و احتمالا با آن موافق شد؟ یادمان می رود انگار که با دستکاری در وقایع ممکن است حرف خود را چند روزی به کرسی بنشانیم ولی اعتماد و انصاف را که اساس نقد است از بین می بریم.

اسنابیسم به روایت پویان: از میان وبلاگ های فارسی “راز” را این اواخر کشف کرده ام و بحث هایش را در خور تامل دیده ام. بحث اخیرش در باره اسنابیسم از بحث های در خور توجه در رفتارشناسی روشنفکران است. امروز دیدم نقد و پاسخی هم دوباره در دنباله آن بحث منتشر کرده است:
“هرکس میتواند هر سلیقه‌ای داشته باشد و با هر ذوقی انتخاب کند. دقیقاً اشکالی که به اسناب وارد است، از همینجاست. سر راست‌تر بگویم: من با سلیقه اسنابها مشکلی ندارم؛ مشکل من در این است که اسناب، ذائقه دیگران را تحمّل نمیکند. او با گزاره اوّلی که آوردم مخالف است و مخالفتش را ابراز میکند تا خود را بالاتر بکشد.
اسنابیسم – اگر بخواهیم از مدل بارت استفاده کنیم – اسطوره سلیقه برتر و درست است. عینی‌تر بگویم: اسناب، بابت سلیقه دیگران «متأسّف» است! اسناب، در حالیکه سرش را تکان میدهد و لبخند تلخی بر لب دارد، مخاطبِ «بیسواد»ش را تحقیرآمیز نگاه میکند و میگوید: متأسّفم که مزخرفاتی مثل این آهنگ مبتذل را گوش میکنی. گلپا هم شد خواننده؟ جداً بابت عمری که با دیدنِ فیلمهای سطحِ پایین آمریکایی تلف میکنی، تأسّف میخورم.”


بزرگ، بزرگتر، بزرگترین: سلیمان در وبلاگ دستنوشته های پراکنده طرحی پیشنهاد کرده است برای انتخاب بزرگترین شخصیت ایرانی:
“چرا آنهایی که دستی در ایجاد سایت و وبلاگ دارند، همتی به خرج نمی دهند تا بزرگترین ایرانی دو سده اخیر را انتخاب نمایند. فکر کردم شاید دلیل آن بینش های سیاسی مختلف موجود است. اما خب زمانی که طرح های متفاوتی به پهنه دنیای سایبر کشیده می شود چرا نباید فارغ از دسته بندی های سیاسی روزمره (که خود نشان از جامعه ای متکثر دارد) اسامی افرادی را که در دو سده اخیر زیسته اند را به داوری عموم نگذاریم تا خود از بین چهره های مختلف در زمینه های سیاست، علوم، فرهنگ و ادب، هنر و موسیقی و … از بین کسانی همچون قائم مقام فراهانی، امیرکبیر، ستارخان، رضاخان پهلوی، تقی ارانی، محمد رضا پهلوی،  محمد مصدق، روح الله خمینی، بازرگان و … گرفته تا افرادی چون محسن هشترودی، محمود حسابی، احمد بیرشک، عارف قزوینی، علی اکبر دهخدا، محمد تقی بهار، صادق هدایت، فروغ فرخزاد، احمد شاملو و یا قمرالملوک وزیری، بنان و هایده و… را انتخاب نمایند تا بعد بر اساس آرای بدست آمده از نظرات وبلاگ خوان ها به گزینشی نهایی و در نهایت انتخاب مهمترین دست نیابیم.”

من در مطلبی که امشب در باره صراحت و صمیمت می نویسم به ارزش این نکته اشاره خواهم کرد که چرا باید در باره بزرگان یا تاثیرگذاران جامعه و فرهنگ خود توافقی رویهمرفته صریح داشته باشیم. اما در اینجا فکر می کنم اگر قرار باشد طرحی دراین زمینه ها مطرح شود باید از بزرگترین دست بردارد و به بزرگ ها بسنده کند. یعنی باید سوال را درست طرح کرد تا جواب درست بگیرد. بزرگترین سوالی است که جواب نمی گیرد. آمار هم کافی نیست. گرچه لازم است.
 

نظرات

نظر