شنبه ۲ آبان ۸۳
گزیده یاداشتهای سفر به ازبکستان و تاجیکستان ؛ بخش چهارم

دوشنبه،۳۰ آوریل: دیدار با استاد فلک
دولتمند در دو سالی که ندیده امش کلی لاغر شده است. خودش می گوید ۱۳ کیلو وزن کم کرده. مدتی طولانی بیمار بوده است. تازگی یکی از پسرانش هم در تصادف سختی مجروح و بستری شده. اختلاف درازمدت اش با تلویزیون و مدیر سابق آن هم دلسرد و دلشکسته اش کرده. با آنکه مدیر کهنه حال رفته و مدیر نو شخصی دانشگاهی و فرهنگدوست است و در همین چند ماهی که آمده به دلجویی هنرمندان و از جمله دولتمند برخاسته اما دولتمند بیش از آن افسرده است که به این زودی دلش شاد شود.

سه عکس از فیلم چرخ و فلک:1 دولتمند که فیلم در باره اوست2 گلچهره از فلک خوان های نامدار 3 رقص چرخ


شبی دراز با پسر بزرگش خورشید مهمان من می شوند. از هر دری سخنی می رود. می گوید من تنهایم. میان آب و آتش گرفتارم. هم از غرق شدن خوف دارم و هم از سوختن. می گوید من آنقدر به نازکی های زندگی جامعه خود که گرفتار محل اندیشی مفرط است اندیشیده ام که دیگر فیلسوف این افلاس شده ام. در میان صحبت دقت کردم دیدم چند بار صحبت از گریستن کرد به عبارات مختلف.

چرخ و فلک را بسیار دوست می دارد. می گوید من با فیلم تو فهمیدم که چقدر چرخ با فلک مناسبت و پیوند دارد: “راست می گویی. از سنگ آسیا که می چرخد تا دف و تا چرخ آسمان همه گرد می زنند.” می گوید من وتو درآغاز راه ایم باید باز هم از فلک فیلم ساخت.

صحبت به رقص چرخ می رسد که دولتمند معمولا از آن در اجراهای صحنه ای خود استفاده می کند و من در فیلم بر آن تاکید کرده ام. در سمرقند هم همین بحث بود از این زاویه که رقص چرخ در مقابل رقص شش مقام کم ارزش دانسته می شد. دوستان سمرقندی اشرافیت را می پسندند. من هم می پسندم ولی در رقص چرخ نازکی های دیگری می بینم. دولتمند می گفت و درست می گفت که شش مقام موسیقی درباری است ولی درفلک دموکراسی هست شرکت عامه هست. رقص این دو هم با یکدیگر متفاوت است. دولتمند می گفت در رقص شش مقام سکسوآلیته جایی برای خود دارد چون برای پادشاهان است اما رقص فلک عاری از وسوسه است. صوفیانه است. با خود فکر می کنم البته برای همین خصایل است که رقص فلک یا همان چرخ گزیده مولانا می شود.

دولتمند سخن را به پرده های ساز فلک نواز می کشاند و می گوید فلک نواز بی پرده ساز می زند. شش مقام همه در پرده است و محدود به آن: “من اکنون پرده ها را بیرون ریخته ام. تا میکرو تن رفته ام . نیم-ربع پرده می زنم. مثل موسیقی خراسان.”

شنبه ۱ می: عصر معصومیت
سفر به جماهیر پیشین شوروی سفر به اروپایی است که دیگر نیست. اروپای سالهای شصت. هفتاد. یا دیرتر و دورتر. اروپای دوره جنگ. اروپای سالهای سینمای صامت. درست است که روس ها امروز از هیچ چیز اروپای قرن بیست و یکم در فعالیت های خود فروگذار نمی کنند اما فضای عمومی فرهنگی و اجتماعی هنوز یکی دو سه دهه با اروپای امروز فاصله دارد. طبقه شهر نشین گویا هنوز دلبسته معیارهای همان دهه هاست. و این خوب است. آن فردیت سرگشته و آدمی تهی شده از آرزو و سخت شده در نظمی سرد هنوز در جمهوریهای شوروی پیشین دیده نمی شود.

شاید سخنم عجیب به نظر آید. چرا که معمولا این شوروی بود که متهم به تحمیل نظمی سرد و بی روح می شد. من نمی توانم قضاوت کنم. اما آنچه امروز در جوامع آسیای میانه ای شوروی پیشین دیده می شود گرمی آرزو ست. شاید فروپاشی، این موج آرزو را که پشت سد دیوارهای آهنین سوویتیک جمع شده بود دوباره جاری کرد. هرچه هست امروز اینجا سرشار از آرزو ست. آرزوهایی که آنقدر ساده و انسانی است که یک عصر معصومیت را می سازد. و خانواده اینجا هنوز با قدرت سرپاست. فردیتی که تربیت جدید آورده فرد را از خانوده جدا نکرده است. این حرفها در جامعه اروپای غربی البته دیگر تاریخ است.

در حالی که در اروپای غربی دیگر هیچ اصل اصیلی در منش و لباس و اخلاق وجود ندارد و نوعی آنارشی و کثرت بیش از حد دیده می شود اینجا هنوز الگوهای اجتماعی دهه ۶۰ و ۷۰ زنده است. زن ها هنوز به شیک پوشیدن به معنای قدیم اش پای بندند و مردها هنوز به آداب جنتلمن بودن فخر می کنند. مردهای بسیاری را دیده ام که در برخورد با زنان دست آنها را می بوسند. در اروپا این رفتار دیگر فقط صورت مضحکه دارد.

چیزی آشنا در این سفرها دیده می شود. چیزی که در اروپا دیگر نیست. اروپای امروز تصویر اروپایی را که ما با آن بزرگ شدیم ترک کرده است. تصویری که در فیلم روسی “مسکو به اشک باور ندارد” ( نمایش داده شده در اسکار سال ۱۹۸۱) که امشب می بینم ثبت شده است.

اینجا مردم هنوز خیلی چیزها دارند که کشف کنند و بسازند اگر غم نان بگذارد و سوء مدیریت های مزمن درمان پذیر شود.

نقش نوستراداموس در فروپاشی شوروی
یکی از دوستان می گفت: در دوران گورباچف روزنامه ها در اشاره به او می نوشتند و مردم به آن سخت اعتقاد یافته بودند که نوستراداموس پیش بینی کرده است مردی پادشاه می شود که بر سرش خریطه جهان نقش بسته است و دنیا را به هم می ریزد. و ریخت. منتها دنیای شوروی را. بیچاره کمونیسم که با همه ادعاها نتوانست از پس خرافه های مردمی برآید.

یکشنبه ۲ می: تصویرهای سیاه و سفید روسیه
درختان دوشنبه


یکشنبه صبح برای صبحانه آب تمیز ندارم. بیرون می روم تا هم آب بطری شده بخرم و هم عکاسی از درختان را آزمایش کنم. نزدیک سفارت ایران منزل دارم و خود سفارت در خیابان مشجر زیبایی قرار دارد که درخت هایش مثل بیشتر درختان شهر تا هشتاد سال سن دارند و هر عکاسی را وسوسه می کنند. در آفتاب صبحگاهی یکی دو حلقه کار می کنم و با بطری بزرگ آب به خانه بازمی گردم تا چای و صبحانه درست کنم. این روزها همه جا صحبت از هشتاد سالگی دوشنبه است و جشن های بزرگی که قرار است در پاییز به این مناسبت برگزار شود. هشتاد سالگی دوشنبه هشتاد سالگی تاجیکستان هم هست. چرا که دوشنبه از روزی دوشنبه شد که پایتخت تاجیکستان سوسیالیستی نوبنیاد قرار گرفت: ۱۹۲۴. فکر کرده ام من هم برای هشتاد سالگی کاری کنم. عکاسی از درختان را انتخاب کرده ام. از روزی که با دوشنبه آشنا شدم درخت هایش را دوست داشته ام. بعد به این نتیجه رسیدم که دوشنبه شهر درخت است. و موسیقی البته. فیلم چرخ و فلک هم روی تصاویری از دوشنبه با جملاتی بیانگر همین ایده شروع می شود.

از میان ۳۰۰ کانالی که ماهواره صاحبخانه در اختیارم می گذارد چند دقیقه ای را همراه با صبحانه با بی بی سی جهانی می گذرانم و بعد پای کانال کولتور ۲ روسیه می نشینم. کانالی که فیلم های سیاه و سفید قدیمی پخش می کند و به موزه ها سر می کشد و بحث های فرهنگی می گذارد.



طبیعت تاجیکستان


برای مسافری مثل من کولتور غنیمت بزرگی است تا با پیشینه فرهنگ و هنر روسیه که فرهنگ مشترک تمام مردم آن از جمله آسیای میانه بوده، آشنا شوم. فیلم های قدیمی روسی و آسیای میانه را برای خرید نیز جستجو می کنم تا در لندن هم بی نصیب نمانم. این مردم را از دید خودشان باید شناخت. من هر چه از شوروی سابق می شناسم مثل دیگر هم نسلان خود از طریق تبلیغات دوره جنگ سرد است. این کافی نیست. آن تبلیغات رفقا و روشنفکران چپ هم کافی نیست. شناخت دست اول را سفر می دهد. سفر در ارض و در تاریخ نزدیک این مردم. سینما چه نعمتی است. فیلم و سینما به ما امکان می دهد که جهانی را که انگار از دست می رود برای خود شناسایی کنیم یا با خود ببریم و حفظ کنیم.
ادامه دارد…

نقل از: کارگاه
نیز:
دانی کجاست جای تو؟ – بخش سوم(خجند)

این مجموعه یادداشتهای من در سفر ماه می است که از تاشکند و سمرقند آغاز شد و به خجند و دوشنبه رسید. همانها که بخش های کوچکی از آن را در طول سفر در سیبستان آوردم(نگاه کنید به بخش: سفرنوشته ها) و ۵۱ تصویر از آن را در ایرانیان. محمد تهرانی دوست نادیده عزیز و مدیر کارگاه چندی است انتشار این یادداشتها را که شاید ده بخش شود در سایت وزین کارگاه آغاز کرده است. قرارمان این است که هر بخش با چند تصویر همراه شود. این بخش را در سیبستان به مناسبت سفر دولتمند به پاریس نقل می کنم. متاسفانه نتوانستم امشب که کنسرت اوست در پاریس باشم. گفتم حالا که بخش چهارم در باره دولتمند است و انتشارش مقارن شده با حضور او در همین نزدیکی های ما از او یادی کرده باشم. گرچه هیچکدام از دوستان پاریسی و برگزار کنندگان کنسرت از ما و مستند چرخ و فلک یادشان نیامد. 

نظرات

نظر