به اصرار پسرم به دیدن اسپایدرمن ۲ ( مرد عنکبوتی) می رویم. می داند که از این دست فیلم ها خوشم نمی آید. قدیم تر سر فیلم بت من هم خوابم بوده بود. ولی برای خود او هم خسته کننده بود و فکر کنم فیلم تمام نشده آمدیم بیرون. اما این یکی فرق می کند. او دفعه دوم است که فیلم را می بیند. بازی ۳۵ پوندی آن را هم خریده است ( با پول پس انداز کرده اش که سخت خرج می کند). پیداست به این زودی ها از آن دل نمی کند. توی سینما نگران است که من از فیلم خوشم می آید یا نه. من چند جایی واقعا از کوره در می روم و یکی دو جایی فیلم را زیر گوش او تحسین می کنم تا زیادی نا امیدش نکرده باشم. هنوز ۱۲ سالش بیشتر نیست.

فیلم شروع بسیار بدی دارد. قصه آبکی و دستمالی شده ای را خیلی سردستی روایت می کند. چند خط داستانی فیلم نیمه کاره رها و معلق می ماند. همه چیز انگار سر هم بندی شده تا همان دو سه صحنه جانانه اکشن در فیلم گنجانده شود و یا معنا پیدا کند. تو گویی دو گروه متفاوت یکی قصه را کار کرده یکی صحنه های کامپیوتری اکشن را و بعد یک مونتور حاصل کار این دو گروه را به هم چسبانده است. زیادی لق می زند.

از همه بدتر روضه خوانی مادر فیلم است در باره نیاز به قهرمان. پسر من وسط فیلم وقتی اسپایدرمن نیرویش به تحلیل می رود حرفی زد که خیلی اساسی تر بود. گفت بابا می دانی چرا نیرویش را از دست می دهد؟ چون ایمان و اعتماد (faith and confidence) اش را از دست داده است. اما خطابه پیرزن در باره قهرمان پروری راستی عقم را درآورد. هرگز گمان نمی کردم که هنوز در یک فیلم هالیوودی خطابه مستقیم و رو کاربرد داشته باشد. فیلم بدجوری روی گرده عوام پسندی سوار است. ولی آخر عوام اینجا هم که دیگر تره ای برای این حرفها خرد نمی کنند. در آمریکا؟ شاید. شاید هم برای مخاطبان جهان سومی فیلم. ولی بعد از ۱۱ سپتامبر چه کسی به یک سوپرمن از نوع عنکبوتی اش اعتنا یا باور می کند؟ راستی چه فرق می کند که عنکبوت بر جهان مسلط باشد یا اختاپوس ( نقش مقابل مرد عنکبوتی)؟    

در راه که می آمدم به مساله قهرمان سازی های خودمان فکر می کردم. فکر می کنید واقعا ما هم قهرمان سازی و قهرمان بازی را کنار گذاشته ایم؟ هیهات. بعد در خانه مقاله ای می خواندم در باره بدبینی جبلی انگلیسی جماعت به روشنفکربازی. دیدم چقدر ما جماعت از این انگلیسی ها دوریم. بیشتر شبیه فرانسوی ها هستیم. یا روشنفکرانمان ما را اینطور تربیت کرده اند. حتی چپ هامان هم اتوپیای قهرمان ساز روسی و ژنریک های آن را بین ما تبلیغ کردند. آمریکایی ها هم که در خوش بینی و قهرمان پروری ( آنهم از نوع الکی و بی مایه اش) شهره عالم اند. پس خیلی بعید است که با چشمی که ما به آمریکایی ها و فرانسوی ها داریم و حسرتی که برای عالم فروپاشیده روسی در دلمان مانده به این زودی ها از عالم قهرمان سازی دست بکشیم.  

دور و بر خودمان را نگاهی بکنیم خواهیم دید که چه تلاش نا امیدانه ای می کنیم برای ساختن قهرمان های ادبی و سیاسی. اما فراموش می کنیم که تا وقتی در پی ساختن قهرمان ایم ناتوانی خود را پنهان می کنیم توجیه می کنیم. ” برای توانا بودن و کار کارستان کردن باید قهرمان بود مثل فلانی؛ ما که قهرمان نیستیم.” – با خود فکر می کنیم گاهی هم آنرا اظهار می کنیم. ما همیشه منتظر موعود هستیم. منتظر آن امداد غیبی. آن سوپر من. که هیچ چیز جلودارش نباشد. و فره همه ایزدان با او باشد و از او حمایت کند. آدمی که با شکست بیگانه باشد. پیروزی اش از هم آغاز تضمین شده باشد. فلسفه قهرمان پروری فلسفه ای است که بر مدل ساده سازی شده ای از جهان و انسان استوار است. مدلی عوام پسند. برای همین است که تنها به درد آن می خورد که بفروشد.  خوشا به حال کمپانی ها و احزاب و سیاستمداران و روشنفکرانی که این دقیقه را شناخته اند!

نظرات

نظر