واقعیت این است که دیگر مدت هاست چیزی به نام « جریان غالب» در اینجا وجود ندارد. درهیچ زمینه ای. شاید دلیلش اینست که آنقدر تولیدات متنوع هنری و ادبی و فکری در اینجا هست که فرصت نمی دهد چیزی غلبه کند. زمانه هم زمانه ی دیگریست البته. شاید بشود گفت سارتر و میراث او در دهه ی پنجاه یعنی « ادبیات ملتزم» آخرین جریان غالبی بود که فرانسه به خود دید. البته،امروزه، هنوز هم عنوان «هنرمند متعهد» تا حدودی شأنی دارد و اگر کسی «هنرمند متعهد» باشد راحت تر می تواند برای خودش جایی دست و پا کند. اما دیگر مثل سابق سلطنت نمی کند.


حالا « فیلسوف» حقه بازی مثل برنار هانری لوی، که کاریکاتور مضحکی ست از سارتر و خودش را هم خیلی متعهد می داند، وقتی فراخوان می دهد حداکثر می تواند دویست سیصد نفر را بسیج کند. این کجا و آن جمعیت چند ده هزار نفری که سارتر به خیابانها می کشید کجا. یا مثلاْ همین جریان پست مدرن که اینقدر در ایران داغ است، امکان ندارد شما این اصطلاح را از دهن یک نویسنده یا هنرمند فرانسوی بشنوید یا در مصاحبه ها و نقد ها بخوانید. این اواخر که از طریق انترنت تماسم با فضای روشنفکری ایران بیشتر شده، به خودم شک کردم. گفتم شاید خبری هست و چون من کمتر بیرون می روم از خانه، بی خبر مانده ام. جریان را به یکی از دوستان فرانسوی ام که هم نویسنده است، هم ناشر و هم در دانشگاه نانتر ادبیات درس می دهد، گفتم. و پرسیدم اینجا تا چه حد پست مدرنیسم مطرح است؟ گفت: «پست مدرنیسم؟» بعد دستش را توی هوا تکان داد و گفت: «اوه ه ه ه… بیست سال پیش اینجا یک گرد و خاکی به پا کرد و رفت پی کارش».


عین همین سؤال را یکی دو ماه پیش، در یک میهمانی خصوصی، با هلن سیکسو در میان گذاشتم(وقتی وارد شد تنها جای خالی صندلی ای بود کنار من، به اجبار همسایه شدیم. بعد هم برخلاف انتظار خیلی زود صمیمی شدیم). گفتم تو که هم خودت نویسنده ای هم روابط گسترده ای با محافل هنری اینجا داری و هم دائم در رفت و آمد به محافل دانشگاهی آمریکا و فرانسه هستی و هم دوست نزدیک دریدائی، بگو واقعاْ چه خبر است؟ او هم درست مثل آن یکی نویسنده دستش را توی هوا تکان داد، و گفت: «این یک بحثی ست مربوط به بعضی محافل محدود دانشگاهی. این عنوان پست مدرن هم یک مارک تجارتی ست که حضرات دانشگاهی درست کرده اند تا جنس شان را بهتر بفروشند».


حالا هم که کارهای آلن رب گریه دارد ترجمه می شود من احساس می کنم انگار عده ای می خواهند او را و رمان نو را هم علم عثمان کنند. البته نفس ترجمه این آثار امر خجسته ایست. و ما باید در جریان تاریخ ادبیات قرار بگیریم. اما شخص رب گریه الان حالت مومیائی دارد و شما اگر از «رمان نو» دم بزنید به شما به چشم یک عقب افتاده نگاه می کنند. شاید مهم ترین دستاورد رمان نو آزاد کردن ادبیات از قید و بندهای پیشین بود؛ مخصوصاْ آن « تعهد» سارتری. از جنبه ی استتیک هم می توان در این جریان چیزهائی دید که به کار امروز ما بخورد. اما پذیرفتن دربست آن یعنی بازگشت به سه چهار دهه ی پیش.


 از اینها که بگذریم، اگر نظر مرا بخواهید، فرانسه مدتهاست که، بجز در زمینه ی علوم نظری، در هیچیک از زمینه های هنری کار مهمی نکرده است. در زمینه ی تآتر چهار پنج تا غول هستند در دنیا که دوتایشان آلمانی هستند(کلاوس میشل گروبر و پیتر اشتاین) یکی شان انگلیسی ست(پیتر بروک) یکی هم آمریکائی(باب ویلسن). سینما را هم که خودتان می بینید. چه کسی را دارند که در قد و قواره ی رنوار باشد یا برسون یا گدار و تروفو؟ در زمینه ی رمان هم همینطور. الان وجه قالب رمانهای فرانسوی اینست که دو سه تا پرسوناژ و یک موضوع واحد را می گیرند و هی دور آن می چرخند تا از توی آن چیزی بیرون بیاورند. البته استادند در ساختار. همه چیز محکم و منسجم است، اما اتفاق خارق العاده ای نمی افتد. نمونه اعلای اش رمانهای مارگریت دورا. یا اگر از امروزی ها بخواهیم مثال بزنیم پاتریک مودیانو؛ که این یکی کاش کارهاش ترجمه بشود چون از نظر ساختار ظرافتهای غریبی دارد. مجالش نیست و گرنه می شد نشان داد که این نویسنده مثلاْ در رمان « دورا برودر» با چه قدرت و ظرافتی خلاء وجود پرسوناژ اصلی را بدل می کند به خلاء در ساختار رمانش.


اما در نهایت مودیانو هم رمانش رمان فرانسوی است و آن چیزی که ما به نام رمان توتال ( یا حالا ترجمه اش بکنیم «رمان تام») می شناسیم مثل رمان های مارکز، رشدی، گراس و تا حدی کوندرا، در اینجا وجود ندارد. در این دوره ی فترت هنر فرانسوی، البته من دو استثناء می شناسم: یکی نمایشنامه نویس بزرگی به نام برنار ماری کولتز که متأسفانه خیلی زود مرد. دوم میشل هوئلبک که سه چهار سال پیش با رمان« ذرات بنیادین» کارش گل کرد و من با همین یک رمانی که از او خوانده ام اعتقادم این است که فرانسه بعد از ۵۰ سال صاحب نویسنده ای شده است در قد و قواره ی سلین. یکی از ویژگی های کار او اینست که تا حد زیادی نزدیک می شود به رمان توتال. و گرچه مثل کوندرا به سنت « رمان تفکر» تعلق دارد اما خوشبختانه به اندازه ی او داستانش را فدای تفکر نمی کند. جسارت بیش از حدی دارد در بیان عقایدش و در این رمان خودش را با خیلی چیزها و خیلی از افرد درگیر می کند.


 شاید برای نسل جوان ایرانی که این روزها خودش را سرگرم « بازی های زبانی» کرده بد نیست بداند که این مطرح ترین رمان نویس امروز فرانسه نه تنها به بهانه ی « بازی های زبانی» خودش را از جریانات جامعه کنار نمی کشد، بلکه رمان « ذرات بنیادین» او چالشی است با تمام دستاوردهای فکری و اجتماعی اروپا از دهه ی ۶۰ به اینطرف. البته، نه فقط در زمینه ادبیات که در تمام زمینه های هنری، اینجا هم، مثل هر جای دنیا، کسانی پیدا می شوند که دست به تجربیات عجیب و غریبی می زنند. خودم یک شاعری را می شناسم به نام مونیک که سالهاست ازهمین کارهائی که حالا در ایران مد شده می کند با نوشته و تصویر. و البته نه کسی کتابهایش را می خرد نه کسی می خواند و نه جایی طرح می شود.


تفاوتی که بین اینجا و ایران هست اینست که اینطور افرادی که دست به تجربه های عجیب و غریب می زنندهمیشه در حاشیه می مانند. اما در ایران تبدیل شده اند به یک جریان. و تناقض قضیه در همین است. چون، در اینجا، در غرب، اینطور افراد به اصطلاح اکس‌سانتره(مرکز گریز) در واقع دارند به طبیعتشان جواب می دهند. اینطور افراد هنرمند هم که نباشند در طرز لباس پوشیدنشان، در رفتار و منش اجتماعی شان می بینی که عجیب و غریبند و با همه متفاوت. اما در ایران اینها همه می خواهند متفاوت باشند با نسل های قبل(که این خیلی خوب است) اما همه شان( بجز یکی دو استثنا) شده اند شبیه هم! خب این نقض غرض است.

نقل شد از : حرف های رضا قاسمی با شهریار مندنی پور در دوات

نظرات

نظر