هر بار که رمان ناتنی مهدی ( خلجی، نشر گردون، برلین، بهار ۱۳۸۳) را دست گرفته ام و صفحاتی از آن را خوانده ام با خود گفته ام بیایم و اینجا بنویسم: رمان نویس دیگری متولد شده است. اما ننوشته ام. مثل اینکه بخواهم شیرینی این خواندنی دلچسب را چند روز دیگری هم که شده فقط پیش خود نگاه دارم. تنهایی لذت ببرم و خلوت خود را با کسی شریک نشوم. اما امشب که تنها چند صفحه به پایان کتاب دارم وقتی رسیدم به خداحافظی اش با نازلی دیگر کتاب را بستم و نتوانستم پیش بروم. دیدم باید این چند کلمه را بنویسم.


 


این نقد نیست. بی تعارف بگویم ستایش است. در باره ناتنی می توان از دید های مختلف نقد نوشت. اما حالیا فقط بحث لذت متن است. مهدی نه رمان نویس بوده و نه تا پیش از ناتنی ادعا و شاید تصور نوشتن رمان داشت. آن صفحات اولی هم که نوشته بود وقتی برایم در پراگ خواند هنوز مردد بود که این رمان است و می شود یا چیست. یکبار هم ویرایش اول کار را فرستاد که خواندم. به دوستان دیگر هم فرستاده بود. اما آنچه چاپ شده از آنچه من خوانده بودم هم ورزیافته تر است و به کمال یک رمان دست یافته است. مهدی ره صد ساله را به پای همت و شوق و کار و کار و ذوق کم نظیر بسی کوتاه کرده و به مقصد رسیده است.


 


من قصه مهدی را که به مهاجرت ختم می شود قصه همه مهاجرانی می دانم که وقتی آمدند هم باز از رویا و کابوس وطن آرام نبودند. مهاجرت مثل مرگ است. می روی و جایت پر می شود. رد پایت گم می شود. خیابانها تغییر می کنند. آدرس ها عوض می شوند. آدمها بیگانه می شوند. از یاد می روی. و تو هنوز در یاد همانهایی که تو را از یاد برده اند. مثل ارواح سرگردان شب های جمعه که می گفتند به خانه باز می گردند. مهاجر همان روح است. مهاجرت مرگ. شاید مهاجرانی که با تمام آگاهی به بریدن از وطن تن می دهند را بتوان ابراهیم ادهم های عصر نو دانست. آنها می روند تا جهان تنگ پیرامون خود را وسعت داده باشند. آنها پیش از آن که بمیرند می میرند. آنها این تجربه نادر را از سر می گذرانند که ناظر زوال خود هستند در بوم خویش. این تجربه ای است که تنها پس از مرگ می توان کرد. اما مهاجران مرگ را در زندگانی خویش تجربه می کنند. آنها به عارفان قوم خود تبدیل می شوند. مگر نه آن که رمز اصلی حیات اختیار مرگ است پیش از مرگ؟


 


تجربه زوال تجربه نادر و شگفتی است. ناتنی مهدی این تجربه را به شیواترین زبان بیان کرده است. مهدی یکی از رساترین صداها در نسل جدید مهاجران است. و یکی از خوشفکرترین و خوش قلم ترین آنها. بی هیچ اغراق من تا امروز چیزی از قلم مهاجران به جذابیت ناتنی نخوانده ام. مهدی هزارتوهای تداعی را بهتر از هر کس دیگر در خدمت روایتی صمیمی و دردمند از سلوک خویش که در نهایت مهاجرت را تنها چاره پیشارو یافته برگزیده است. من سر آن ندارم که اینجا از هنر روایتگری او سخن بگویم اما فقط همین را می گویم که اگر در میان شیوه های روایت نو یکی از همه انسانی تر باشد همین است- همین هزارتوی تداعی. هیچ ابداع تازه در روایت اینقدر با طبیعت انسان و ذهن او همسان نیست. از همین رو این کهنه ترین ابداع راویان است. اما اگر می گوییم تازه از بابت تفاوت تداعی/ برش هایی است که کار راوی قدیم مثل شهرزاد و مولانا را از نویسندگان جدید متمایز می کند. آنجا قصه از قصه می شکافت اینجا جمله از جمله و حتی کلمه از کلمه.


 


مهدی خلجی دوست نازنین من بی گمان بهترین روایت از این دست را در نخستین کار خویش عرضه کرده است کاری که اولین سنگ بنای روایت مهاجران نسل اوست. وقتی می گویم نسل او هم به سن اش توجه دارم و هم به خاستگاه اجتماعی اش. اما اثر او مثل هر اثر دیگری که انسانی است و گرفتار ادا و اصول مانیفست نویسان و نگره پردازان ( و در این مورد داستان نویسی) نشده و صمیمت خود را روان و عریان ثبت کرده و صنعت را از سخن برتر ننشانده و خلاصه حرفی برای زدن دارد و آن را سنجیده و صمیمانه و هنری بیان کرده است چیزی از حقیقت موضوع را که بین همه نسلها  مشترک است بر آفتاب افکنده است. از این رو من کتاب او را تکه ای از وطنی می بینم که برایمان باقی مانده است برای ما مهاجران:


 


   در مهرآباد فقط نازلی بود… نازلی دست های مرا محکم گرفت. عمر آدم خیلی کوتاه است نازلی!… وقتی برای آخرین بار بوسیدمش گونه هاش تکه ای از تمام وطنی بود که برام باقی ماند. ( ناتنی، ۱۲۹) 


 

نظرات

نظر