در آسیای میانه جشن یک امر عادی است. هر چیزی که فکر کنید با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب یک شاعر و نویسنده. از زادروزگان این و آن شخصیت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسایه. هر روز بهانه ای برای جشن پیدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند.


دور هم بودن البته خود شادی است خاصه وقتی بهانه خوبی هم فرادست شده باشد. گلرخسار از من خواسته بود تا این بیت منسوب به رودکی را برایش به انگلیسی ترجمه کنم تا او در صدر نامه هایی که برای دعوت به یک کنگره می فرستد از آن استفاده کند: نیست هیچ شادی اندر این جهان/ برتر از دیدار روی دوستان. و این شادی آنجا هر روزه است. از جمع شدن در اتاق کار یکدیگر تا کافه نشینی و باده نوشی تا رفتن به توی و معرکه و جز آن.


دیشب فیلمی در بی بی سی می دیدم. پزشکی که بیماران روان پریش را معالجه می کرد پرسید شما در برنامه بیمارستان رقص هم دارید. و چون نداشتند خود با کمک یکی دو تن دیگر برنامه ای ترتیب داد و نواخت  تا بیماران برقصند.


شادی شفا ست.


و بعد گزارشی از ایران خواندم. که می گفت فضای جامعه ایرانی غمزده است. یادم افتاد سالهای بسته شدن دانشگاه با دوست آن سالهایم محمد عبدعلی در خیابان انقلاب می رفتیم. فضای پلیسی سختی حاکم بود. گفتم انقلاب اگر می خواهد نجات یابد و به جایی برسد باید رهبرانش فکری برای شادی بکنند. شاه خوب یا بد مدار ارتباط با مردم را بر جشن گذاشته بود. از هر چیزی بهانه ای برای جشن ساخته می شد. انقلاب نباید شادی را قربانی کند.


اما تا سالها بعد هم جشن به سیاست فرهنگی انقلاب راه نیافت. من به جوانهای خودمان حق می دهم که برای شادی هر چه از دستشان می آید بکنند. سد شادی شدن زندگی را بی معنا می کند. تا راه شادی باز نیست و شادی و جشن بهانه هر روزه نیست و هر کسی زهد عبوس می فروشد نمی توان از خوب و بد راههای منتهی به شادی گفت. می توان گفت ولی البته کسی گوش نخواهد کرد.


مردم تاجیک به خیام حرمت بسیار می نهند. وقتی فکر می کنم می بینم آنها خیام را تنها حرمت نمی کنند بلکه با او زندگی می کنند. هیچ چیز ارزش آن را ندارد که زندگی را از شادی و لذت حال بی بهره سازیم. اگر کردیم جز روان نژندی نصیب نخواهیم داشت. 

“پادشاه از قصه زن سخت پریشان شد و اندوه چون دود خوابگه را پر کرد. لختی اندیشه کرد. جامی از می انگوری پر کرد به زن داد و دستها بر هم زد و آوازخوانان و رقاصگان خواست. جامی برگرفت از شاخ بز کوهی و لبالب کرد. گره از ابروان بگشود و زن را بوسه ای داد و گفت: سهم شادی را فراموش نکن. …” 

نظرات

نظر