“در بیشتر ممالک متمدن دنیا وقتی یک هنرمند معروف فوت می کند دولت خانه و آثار باقی مانده او را خریداری می کند و آن را به صورت موزه در اختیار آیندگان قرار می دهد تا میراثی باشد برای نسل های بعدی.” پروانه بهار کتاب خاطرات خود را( نشر شهاب، تهران ۱۳۸۲) با این جملات آغاز کرده است و با تاسف می افزاید که پدرش ملک الشعرا بهار از چنین بختی برخوردار نبوده است. پدر او تنها نیست. ما خانه چند نویسنده و هنرمند و چهره برجسته فرهنگی خود را می شناسیم؟ چند نفر از آنها خانه شان به موزه ای برای نسل های بعد تبدیل یافته است؟ ما شاید بزرگان خود را بیشتر در قلب خود پاس می داریم تا آنکه علاقه مند به نگهداری از آثار مادی حیات آنها باشیم. من جواب این پرسش و رمز بی علاقگی مان را به نگهداری آثار سلف بزرگ خود نمی دانم. اما به نظر می رسد که پروانه بهار در فقدان آن چنان موزه ها و نشانه های دیداری همت کرده است تا دست کم یاد آنها را بر صفحه کاغذ حفظ کند. پیش از آنکه دیر شود.


تصویر آن سالهای دور که هر روز دورتر هم می شود با مهارت تمام در خاطرات پروانه بهار نقاشی شده است. نویسنده که ۵۰ سالی است از ایران مهاجرت کرده است گویا در تمام این سالها با آن خاطره ها و یادها زیسته است که آن خاطرات را چنین روشن و موثر بازنوشته است. او نه تنها خانه پدری را با دقت توصیف و در کلام خود بازسازی می کند بلکه تمام شهر و فضای اجتماعی را نیز باز می آفریند. بخش اول خاطرات او بسیار شبیه رمان است و آن را با لذت یک داستان نوستالژیک در باره وطنی که دیگر نیست می توان خواند. کتاب او شرح روزهای از دست رفته ما، خلق و خوهای از دست رفته ما و خوشی های خاطره شده ماست:


تابستان ها زیر درختان توت قسمت غربی باغ قالیچه پهن می کردند یک تشک برای پدر آماده می شد سفره سفید شام را می انداختند و همه منتظر او بودند پدرم روی تشکچه می نشست و همه ما با مادرمان دور سفره می نشستیم قبل از آمدن برق به تهران فانوس های مختلف در باغ بود. اگر حال پدر خوب بود و دل و دماغی داشت که شب بسیار دلپذیری در پیش داشتیم. حرف های شیرین زدن و سر به سر ما گذاشتن و شعر خواندن و گفتن قصه های تاریخی برنامه شب ها بود (صفحه ۴۳ ).


بهار تصویری از همه پدران ماست. پدرانی که زندگی را بر اساس داده ها و آموخته های سنت پیش می بردند. تربیت فرزندان ، رابطه با همسر و خویشان و سلوک با دوستان و دشمنان و آداب و تشریفات را بر اساس همان سنت بجا می آوردند و پاس می داشتند. او با وجود همه آزادیخواهی پدرسالار است. نه آنکه گزینه دیگری داشته و پدرسالاری را انتخاب کرده است. نه، او نیز در فضایی فرهنگی می زیست که مرد و پدر و شوهر در آن محور بود: پدر تمام مدت بیداری خود را در اتاق کارش می گذراند که مهمترین مکان در منزل ما بود. (ص۲۰ ) از اتاق ناهار خوری دری باز می شد به اتاق برادرم هوشنگ. او تنها فرزند خانواده بود که همیشه اتاق جداگانه داشت. بچه اول بود. ما او را داداش صدا می کردیم. او تقریبا به همه ما حکومت می کرد (۱۹). همین محوریت بود که کسانی چون بهار از آن برای خدمات بزرگ خود بهره بردند و آنچه را به پای ایشان ریخته می شد قدر شناختند. در آشوب دهه های بعد با به هم ریختن تعریف و نقش خانوادگی و اجتماعی مردان و زنان امکان پدید آمدن کسانی مثل بهار وجود نداشت. کسانی چون او تنها می توانستند محصول سنت و قواعد روشن آن باشند. به دلیل پایان یافتن آن دوران دیگر در زمانه ما نیز برای بهار و امثال او تکراری وجود نخواهد داشت.


بهار در گزارش پروانه چهره ای است که در تلاقیگاه سنت و مدرنیسم ایستاده است. در واقع او نمونه کاملی از سنت های ماست که تا آنجا که سقف فکری زمانش امکان می داده است به دنیای مدرن نیز وارد شده است. نمونه های خرد و عاطفه و رفتار سنتی او در کتاب کم نیست. برخوردش با پروانه و مهرداد که شعری از اشعار کتاب اول دبستان را به نام خود جا زده می خواهند پدر را خوشنود سازند که شعر گفتن بلدند و کودکانه فکر می کنند او چون کتاب اول را نخوانده از اشعارش هم بی خبر است( ۳۸-۳۹) یکی از نمونه های ناب در این زمینه است که هم بهار ادب شناس و هم بهار در مقام یک پدر سنتی را نشان می دهد. یک جای دیگر هم پروانه نقل می کند که در لوزان سوئیس روزی پدر را که در مریضخانه مسلولین بستری بود در حال اشک ریختن می بیند و با تعجب می پرسد که چه شده و بهار پاسخ می دهد که امروز روز قتل حضرت علی است (۴۴). بهار به همه آنچه ما را هویت ایرانی می بخشید دلبسته بود از دنیای ساسانی تا علاقه به حضرت علی.

مادر پروانه هم تصویری از همه مادران ماست. برای مادر “اول و مهمتر از همه کس و همه چیز پدرم بود و بعد ما بچه ها” (۵۰). شرحی که پروانه از زبان خود و خواهرش ملک دخت از رنج و تلاش مادر در دوره تبعید و حبس بهار و ایام مریضی و سپس تنهایی پس از مرگ شوهر می دهد همه اجزای یک تصویر را تکمیل می کنند. همان تصویر آشنایی که از مادرانمان می شناسیم.


اما خود پروانه چنانکه خواهرانش و برادارنش و از همه روشن تر مهرداد بهار نسل دیگری بودند. این تحول نسل ها از جنبه های شاخص در کتاب پروانه بهار است. شکی نیست که بدون روایت شخصی پروانه از پدرش این کتاب اهمیت امروز خود را نمی داشت اما تمام اهمیت آن هم صرفا در این بخش از مطالب کتاب خلاصه نمی شود. پروانه به ما نشان می دهد که چگونه از یک خانواده کاملا سنتی اما ترقی خواه برآمده و تا مشارکت در مدرن ترین فعالیت های جنبش زنان پیش رفته است. او ماجرای ازدواج اول خود را که کاملا سنتی برگزار شده با دقت شرح می دهد تا از خلال آن بتوان تصویر دنیای دخترانگی او و جامعه ایران آن سالهای دهه ۲۰ را بازشناخت. زبان صمیمی او در این بخش یکی از خواندنی ترین صفحات کتاب را ساخته است(۷۲-۸۲). او در همین بخش عواطف یک تازه عروس سنتی را نسبت به شوهر ندیده یا کم دیده اش به نحوی عالی بیان کرده است و اعتراف می کند که وقتی در اتاق عقد با داماد تنها شدند ” خیلی مضحک شده بود. من و داماد به هم نگاه می کردیم. با خود می گفتم من با این آقای غریبه چی بگویم؟” (۷۹). در واقع این گزارش که او از ازدواج و زندگی خصوصی اش و سپس تر از ازدواج دوم خود (۱۳۵-۱۴۱) به دست می دهد در تاریخ مذکر ما غنیمتی است. او همواره از نگاهی کاملا زنانه به جهان اطراف خود و از جمله به آدمها و حوادث زندگی اش نگریسته است.


پروانه بهار از پیشگامان ایرانی جنبش حقوق زنان در آمریکاست. او جزو ۳۰۰ نفری است که اولین تشکیلات زنان را در آمریکا در نیمه دوم دهه ۶۰ میلادی ایجاد کردند(۲۰۷). کمتر از بیست سال بعد تحقیق مفصلی را در باره وضع زنان در ممالک در حال توسعه برای صندوق بین المللی پول آغاز کرد که در سال ۱۹۸۷ یکی از پنج کتابی بود که در آمریکا جایزه بهترین کتاب مستند را برد(۲۱۲). پروانه بهار در جنبش سیاهپوستان آمریکا نیز که همزمان با جنبش زنان فعال شده بود مشتاقانه شرکت کرد. او در راهپیمایی تاریخی سیاهان که به دعوت مارتین لوتر کینگ برگزار شد (مارس ۱۹۶۵) شرکت داشت و گزارشی که از این راهپیمایی می دهد خاصه در بخشی که خود شاهد آن بوده (۲۳۴-۲۳۶) از این جهت که اولین گزارش یک ایرانی یا تنها ایرانی حاضر در آن راهپیمایی است حائز اهمیت است.


گفتم که خواندن کتاب پروانه بهار لذت بخش است اما این را هم بگویم که آنچه از سهوهای دستوری و بیان در کتاب او هست و گاه کمتر و گاه بیشتر می شود کار را به شن ریزه در نان گرم و خوشمزه ای تبدیل می کند که مرتب حرص آدم را در می آورد و نادیده گرفتنی هم نیست. من البته اصلا نویسنده را مقصر نمی دانم. من و شما هم اگر ۵۰ سال از ایران دور باشیم و زبان خود را مرتبا استفاده نکنیم و به زبان بیگانه بنویسیم و گفتگو کنیم در نوشتن فارسی مان خلل ها ایجاد خواهد شد اما چنین نوشته ای به دلیل ارزش های فراوانش باید برای هموار شدن و پالایش یافتن از آن ایرادها و سهوها با دقت کامل ویرایش می شد.


نمونه هایی از اغلاط، سهوها و خروج های ناهنجار از هنجار:


– به ما اجازه داد تا یکی از کتابهایش که با تصویر، ستارگان را نشان می دهد به ما بدهد که مطالعه کنیم. /ص ۴۵
– تا حدی توانسته بود مرا از قیافه یک دختر بچه به یک زن خیلی جوان درآورد./ 74
– دو عدد گوشت کباب با مقداری سیب زمینی سرخ کرده بعد هم کره./ ۹۰( دو تکه گوشت کباب شده)
– چند روز قبل از رفتن به لزن ۹۱ / پدرم در این موقع در لیزن بود ۹۴ (منظور لوزان است)
– سویل کاتیدرال/۹۷ ( قاعدتا: کاتدرال یا کلیسای جامع اشبیبلیه )
– واتیکان پول سکه، قانون بانکداری و حتی تمبر خودشان را دارند./۱۰۳
– طیاره به استانبول در ترکیه به زمین نشست./۱۲۸ (چپزی از جمله جا افتاده است: در مسیر خود به تهران؟ ولی بهرحال در استانبول و نه به استانبول)
– در چشمانش اشک می لولید./۱۲۹( قاعدتا می جوشید)
– در سال اول ورود ما از سوئیس حال پدر خوب بود./۱۳۰ ( منظور بازگشت از سوئیس)
– یکی از دوستانش برای نجات او از گرمای تهران در باغی که در نیاوران داشت از پدر و مادرم خواست که تابستان را در آن باغ بگذرانند./۱۳۱
– هنوز خاطره آن در مغزم باقی است./۱۶۰( لابد ذهنم)
– این شهر را به یکی از زیباترین شهرهای دنیا درآورده است./۱۶۲
– بابک را با درشکه ای ای که داشت برای گردش بیرون می برد./۱۶۶ ( درشکه=کالسکه بچه)
– از پیروی نکردن این قانون، قانون مجازات مقرر گردید./۲۰۸
– بیش از بیش ( و نه پیش) با حکمت و علاقه زنان آمریکا پی بردم./۲۰۹
– می بایستی از چندین ایالات جنوبی عبور می کردیم./۲۱۶ ( در فارسی تهران: چندین ایالت)
– از دو حزب بزرگ آمریکا ریپابلیک یا دموکرات./۲۲۳ ( ظاهرا جمهوریخواه رایج تر است)
– پلیس های ایالتی از طرف دولت مرکزی برای ضد خشونت سفطدها به سیاهان فرستاده شده بود./۲۳۵ ( گرته زبان انگلیسی نحو جمله را خراب کرده است)


علاوه بر این در کتاب صفحات چندی هست که به یادداشت های پروانه بهار در باره شهرهای مختلف و معماری و تاریخ آنها ( واشنگتن ۱۶۲-۱۶۳، نیویورک ۱۵۹ ) مربوط می شود (یا در تاریخ اپرا ۹۸-۹۹ ) که کلا نامربوط و زاید به نظر می رسد. مقدمه کتاب هم که نوشته مجید تهرانیان است اصلا لازم نبود. چه اولا بسیاری از خواننگان ایرانی او را نمی شناسند دیگر اینکه نوشته دختر بهار در باره پدرش به اندازه کافی کنجکاوی برانگیز هست تا لازم نیاید خواننده با مقدمه تهرانیان لابد به دلیل آنکه استاد دانشگاه است به خریدن کتاب راغب شود و آخر آنکه راستش را بخواهید مقدمه نویس محترم اصلا حرف قابل شنیدنی در مطلب خود نیاورده است.


سخن آخر اینکه کتاب پروانه بهار با همه کاستیهایش سند دیگری از زندگی اجتماعی ایرانی است که تاریخی شده و نسل هایی که خاطره شده اند. برای من خواندن خاطرات او بازگشتی بود به سالهای گویا نزدیکی که در واقع اکنون بسیار دور شده اند. شاید نسل بعدی همین مقدار را هم که ما به یاد می آوریم و با خاطره نویسانش همدلی می کنیم به یاد نیاورد و همدلی نکند. پروانه بهار تمام این سالها که ایران سخت دگرگون شد و هر چه از سنت خویش رشته بود یکباره پنبه کرد و بی مهابا به چیزی روی آورد که بعدها بی ریشگی اش سرتاپای فرهنگ و آموزش و جامعه و خانواده و اقتصاد او را بیمار و آشفته ساخت از ایران دور زیسته است. مثل آنکه در کهف امنی زیسته باشد دور از اینهمه آشوب. سخن او مثل یار غار کهف از پس بیداری کهنه و غریب و برانگیزاننده خاطرات دور و روزهای روشنی است کز دست رفته اند. پروانه دختر بهار از پدر شنیده بود که چیزهایی را بنویس که نوشته نشده است و تجربه شخصی است( ۱۱۲) . خاطرات او همین تجربه شخصی ای است که او اینک ما را در آن شریک کرده است. باید از او سپاسگزار بود که به توصیه پدر عمل کرده است.


کل بخش اول و قسمتی از بخش دوم این نقد در “بخارا”ی ۳۴ منتشر شده است.

نظرات

نظر