من علاقه کاتب کتابچه را به پیدا کردن اصل های عام در جهان و در سنت و تجدد و همچنین در فقه می فهمم و اگر با احتیاط علمی انجام شده باشد ارج می نهم. برای من بازخوانی تاریخ و فقه و شریعت از منظر تن به بیان و قلم او البته تازگی دارد و تامل برانگیز هم هست. اما گمان می کنم که در این کوشش پژوهشی و بسا فلسفی خود در یافتن اصلهای عام بیش از اندازه به نتیجه قبل از تحقیق علاقه مند است. او شیفته نکات تازه ای است که می خواند و می جوید و می یابد که هیچ بد نیست البته. اما در هر کوشش اینچنانی که معمولا از یک سلوک فکری معین و یک دوره خاص فکری ناشی می شود همه جانبه نگری شرط اول است چه بدون جامع دیدن و بیشترین اطراف مساله را اندازه گرفتن، اصل های عام پنداشته ممکن است بزودی خود را با محدودیت های نو به نو رو برو ببینند و اعتبار خود را از دست بدهند.
فلسفه یا اعترافات شخصی
اصل های عام همواره خطر ساده سازی بیش از اندازه را در بطن خود دارند و این ساده سازی اگر از راه حزم و تحقیق و سنجش های مکرر حاصل نشده باشد معمولا تنها به درد گذار از یک مرحله فکری خاص می خورد که درآن صاحب فکر مایل است که جهان را یکبار برای خود حلاجی و فرموله کند اما در مرحله بعد ممکن است بسیاری از فرمولهای خودساخته را به کناری گذارد و به جای جهان اندیشی بسیط به تحقیق های کوچکتر با احتمال دقت بالاتر رو کند. سخن نیچه درست است که هر فلسفه ای بمثابه زندگینامه شخصی فیلسوف یا اعترافات اوست. این حرف ممکن است روانشناسانه باشد اما حرفی شنیدنی است. روانشناسی گرچه در صورت عوامانه مثل هر امر عوامانه دیگر نمی تواند به مقاصد صاحب فکر راه برد و سویه های درست را از سویه های شخصی تر نظرات او وارسد اما در سطح عالی تر بحث که با مراتب سلوک فکری سروکار دارد حتما به نقد ما از آرای یک اندیشه ورز کمک می کند گرچه به عنوان تنها مناط اعتبار یا بی اعتباری سخن او البته کافی نیست.
بنابرین من وقتی می خوانم که :”هر قانون حقوقی و اخلاقی، به فرجام، قانونی برای تن است”، با پذیرش آن مشکلی ندارم. هر صاحب اندیشه ای حق دارد جهان را از یک منظر خاص و فقط همان منظر بنگرد. یکی همه چیز را به نظم و هماهنگی تحویل می کند دیگری از تضاد و منافست سخن می گوید. یکی مالکیت را در همه اطوار بشری اصل می بیند دیگری قدرت را. صورت ساده ای از آن همان دعوای همیشگی معلم های مدرسه است که هر یک وقتی به کلاس وارد می شوند روز نخست از اهمیت رشته خود و بسا نقش بنیادین آن می گویند. یکی ریاضی را مادر علوم می بیند دیگری زبان را آن یکی تاریخ یا جغرافیا را و از این دست. همه هم به نحوی راست می گویند چون از منظر آنها قصه همین است. از منظر یک ستاره شناس چیزی جز ستاره وجود ندارد از منظر یک ادیب چیزی جز کلمه. اهل شریعت نیز همه چیز را از منظر اخلاق و معنویت تعریف شده خاص خود می بینند.
مادیت و معنویت در هم تنیده اند
اینها همه در کنار هم ممکن اند . پس می توان اصحاب نظری را هم یافت که همه تاریخ معنویت بشر را تنانه ارزیابی کنند. باکی نیست چه ما از تن جدایی نداریم. خوب است که یکبار هم تاریخ از این منظر نگریسته شود. اما نگریستن غیر از جداسازی و اصرار به طرد سویه های دیگر مساله است. ما از سالها پیش این دعوا را پایان یافته می پنداشتیم که مادیت و معنویت با هم رابطه جدانشدنی دارند. اما ظاهرا این دعوا پایان نیافته و هنوز کسانی هستند که در مقابل آنان که می گویند همه چیز معنویت است اصرار دارند همه چیز را به مادیت تحویل کنند. شاید هم این اصرار از اصرار طرف مقابل مایه می گیرد که سعی بیهوده می کند تا نقش مادیت را نادیده بگیرد. اما در این سو هم اصرار همان قدر بیهوده است. مادیت و معنویت در هم تنیده اند. از این رو من در این بیان که :”شریعت، قانون روح نیست. اعمال اقتدار قدسانی بر تن است و بس.” هیچ معنای محصلی نمی یابم خاصه با آن تاکید بر همین است و بس.


به همین ترتیب، وقتی کاتب می گوید که :” ذهنیت سنتی ما جسم‌ستیز است. دوگانه روح / جسم در همان پایگان ارزشی است که خیر / شر، پاکی / پلیدی، روشنی / تاریکی و سرانجام خدا / شیطان. و بر همین تراز و ترازو، هیچ جامعه و انسانی نمی‌تواند به هیچ یک از ارزش‌های تجدد دست یابد، مگر آن‌که از این دوگانه فرابگذرد.” گرچه من با کلیات مساله موافقم اما فکر نمی کنم که راه حل او ممکن یا مفید باشد وقتی می افزاید:”انسان‌گرایی با سراسر منظومه ارزشی‌اش و اخلاق و سیاست و اقتصادش مبتنی بر رهایی از اندیشه گناه و فراکشیدن و ستایش تن آدمی است.” من در این تحلیل که با نوعی توصیه همراه است یک خطای روش شناختی می بینم. او می کوشد بین دوگانه ها سوی دیگری را جز آنچه معمول می یابد اختیار کند و مثلا به جای معنویت بر مادیت و تن تکیه کند. اما حل ستیز با جسم از راه ستیز با روح یا بی اعتنایی به آن یا کاستن از اهمیت آن بی معناست. باید برای حل این دوگانگی بر یگانگی و دیالکتیک آندو تکیه کرد نه آنکه با قهر و جبر و راندن یکی از دوگانه ها ستیزی تازه آفرید.
بدن کشف تازه ای نیست
در تاریخ طرفه ها و نوادر و عجایب بسیارند. مرد تاریخ پژوه می باید از در افتادن به لغزشگاههایی که حاصل اندیشه هایی است که از تحقیق برنیامده و تخیل یا آرزو یا تحلیل نظری بر پایه استقرای ناقص است پرهیز کند. اینکه گفته اند زیرآسمان کبود چیز تازه یافت نمی شود بیشتر از همه جا در تاریخ و در مطالعات و اشارات و احکام تاریخی درست است. و کدام سخن است که در آن تاریخ نباشد؟ ( کمی هم اغراق به شیوه دوستان!) چه بسیار واقعه ها و داستان ها که تازه به نظر می رسند اما اگر تاریخ را واکاوی کنیم نمونه های پیشینی آن را باز خواهیم شناخت. من براستی درنمی یابم که چرا “بدن، کشف اندیشه مدرن است.” به تاریخ که نگاه می کنم می بینم این بدن که از آن سخن می رود و کشف مدرنیسم و در واقع کشف غربی دوران جدید پنداشته می شود، ریشه در نوع نگاه یونانی و رومی دارد. نه تنها اسطوره های یونانی و رومی بلکه حتی موزه های اروپایی شاهد این مدعاست. پیکره تراشی و نقاشی و آیین لباس و فرهنگ پوشش از قدیم در مهد تمدن جدید به درجات مختلف نشان از درک تنانه غربی دارد از زندگی و زن و مرد.
اما ماجرا فقط به یونان و روم ختم نمی شود. هند و چین هم سهم خود را دارند. هند بویژه ادبیات بزرگی در کامجویی دارد و نگاهی بسیار بشری به آدم خاکی و تن او. به ما هم بسیار نزدیک است. تمام ادبیات کامجویانه ما ایرانی ها از تمدن بزرگ هند وام گرفته شده یا زیر تاثیر آن بوده است. کامه های هندی تنها در ادبیات، مثلا کامه سوترا، هم باقی نمانده و مانند تمدن غربی صور عینی بسیاری از خود بجا گذارده است. کافی است کسی به پیکره های اروتیک معبد خاجوراهو Khajuraho نظر کند.
حکمت تنانه ایرانی
در خود فرهنگ ایرانی هم عهد کشف بدن دست کم به دوران شادخواری های پهلوانان می رسد. نگاهی به فرهنگ بزم و نشاط و عشق و زن و پهلوانی در شاهنامه در تصدیق اجمالی این مدعا کافی است و قصه هم فقط قصه زن نیست. بدن زن و مرد ندارد. از گرفت و گیرها در فرهنگ امروزه روز خود اگر بگذریم نگاه به بدن زن و مرد در فرهنگ ایرانی نگاهی بشری، زنده و معتبر است. حرف من ستایش از فرهنگ باستانی ایران نیست؛ در فرهنگ پس از اسلام هم این نگاه زنده آدمی وار به بدن تا قرنها زنده است. از رودکی تا فردوسی و خیام و سعدی همه پس از اسلام زیسته اند. آنها همه نمودار نگاهی به بدن اند که گرچه از آن غربی و هندی در دو سوی تمدنی شان متفاوت است اما هنوز نگاهی انسانی است و زمینی. تا مولانا و حافظ هم می توان این حکمت تنانه و شاد ایرانی را در نگاه به زن نشان داد.
بحث زن ایرانی و شرقی البته بحث فقط تن هم نیست. زن جادوی فرهنگ ماست و غزل ما در تاریخ بلند خود این را شهادت می دهد. هزار و یکشب نیز. جلال ستاری یکی از معدود کسانی است که در میان ما به این موضوع اندیشه کرده است و در دو کتاب افسون شهرزاد و سیمای زن در فرهنگ ایران ژرفاهای بکری از جادوی زن را کاویده است. همان طور که او از این و آن نقل و اشارات می آورد بسا محدودیت ها بر زنان از برای مهار این جادو تحمیل شده است. خوب یا بد این محدودیت ها از چشم امروز ما دیده می شود که آدم عصر جادو نیستیم. این داوری امروز است و برای هم امروز معتبر تواند بود نه ارزیابی تاریخ. براستی برای آدم امروز و حوای امروز است که جاری ساختن نگاه و فرمان و عرف پیشینیان بار تحمیل همراه دارد و گرنه مسلم نیست که برای پدران و مادران ما هم همین بار را با خود برمی داشته است.
البته تفاوتی هست میان درک غربی ها یا همان مدرن ها از بدن و درک شرقی و ایرانی و اسلامی. بنابرین شاید بتوان جمله کتابچه را چنین بازنویسی کرد که درک متفاوت بدن در جامعه غربی کشف تازه ای برای انسان ایرانی بوده و هست از نیمه قرن نوزدهم تا امروز. اما این ایرانی همان نیست که در تاریخ بوده است و حکم ما پس نمی تواند تا اعماق تاریخ او را دربگیرد.
من در عین حال سنجیده ترین بخش سخن او را در باره موقع بدن در تمدن نو این می دانم که اشاره می کند به اینکه اگر آگاهی جدید به نقش بدن نبود:” نه پزشکی مدرن وجود داشت، نه علم تجربی”. به نظرم مداقه در همین رابطه می تواند کلید فهم تغییرات تازه در نگاه به بدن باشد.
اما هر نتیجه ای از این مداقه بدست آید یک چیز مسلم است: جنسیت به تنهایی و در فیزیک خود امری بشری و از طراز انسانی نیست. متافیزیک جنسیت است که بدن را زیبا و خواستنی می نمایاند و به جنسیت و آمیزش معنا می دهد. عشق از جمله جستجوی این متافیزیک است؛ میل وصال به معشوقی است که متافیزیک آمیزش با او کمال می یابد نه هر زنی یا مردی.
حقوق کدام بشر؟
من سر آن ندارم که با همه احکام کاتب عزیز چالش کنم اما بازخوانی این بخش از آرای او را به خواننده توصیه می کنم:”عقیده‌ای که انسان را به مسلخ بفرستد و خود را به عالم ماورای او وابسته بداند، به واقع توهم دردناکی است که نمی‌توان با آن زیست. اندیشه مدرن، خم‌شدن در برابر عظمت زندگی انسان است و زندگی انسان چیست اگر نفس نکشد، درد بکشد، رنج ببرد و به ناآرامی جان بسپرد؟ ستیز علیه اشکال گوناگون خشونت، احترام به زندگی مادی انسان است و نه زندگی «معنوی» او، و هیچ دین و مذهبی منطقاً نمی‌توانست خاستگاه اندیشه خشونت‌ستیزی باشد. بدین سبب است که هرچه تجدد پیشتر می‌رود فلسفه ماتریالیسم قوت بیشتری می‌یابد. مبارزه با خشونت و تلاش برای تحقق حقوق بشر، بدون باور به نوعی ماتریالیسم فلسفی امکان‌پذیر نیست.”
براستی کاتب کتابچه می تواند فقط با نگاهی به تاریخ شوروی یکبار دیگر همین حرف ها را با همین قاطعیت بگوید؟ حتی نه در شوروی استالین بلکه در اروپای نازی و فاشیست. و حتی نه در تاریخ دورتر از دسترس نسل امروز بلکه در همین وقایع سالهای اخیر در نسل کشی صرب ها و وقایع عراق. یا در سکوت و رضایت و انفعال غرب مدرن در برابر خشونت هر روزه و بیرحمانه ای که با فلسطینی ها می شود. آیا حقوق بشر را ما با دین و عرف های فرهنگ خود به خطر انداخته ایم یا اسرائیل با تروریسم دولتی و آشکارش؟ قصه حقوق بشر آنقدر سیاسی است که به کار هیچ بحث جدی نمی آید. باید آن را به همان سازمانهای غربی وانهاد تا در عربستان و کشورهای دوست از آن چشم بپوشند و در ایران و کشورهایی که به هر دلیل سرکشی می کنند آن را بهانه فشار و گرفتن امتیاز کنند. عراق صدام حسین تنها به واهمه تهدید باید زیر و رو شود اما اسرائیل روز روشن به ترور دست بزند و حمایت ببیند.
خشونت مساله ای جهانی است نه اسلامی
در میان احکام کاتب، خطاهای بزرگ هست از جمله بازگرداندن همه خطاها و خشونت هایی که به زن روا داشته می شود به اسلام و نادیده گرفتن نقش بزرگ انسانی عرفان وقتی مدعی می شود که :”تاریخ عرفان، چه اندیشه و چه سازمان‌ها و کارنامه‌اش هیچ نسبتی با انسان‌گرایی ندارد.” او در این جا یک واقعیت ساده را در نظر نگرفته است و آن اینکه خشونت به زن و مرد، مثلا در مورد بردگان فرض کنید، یک ماجرای جهانی بوده و هست و در چارچوب یک دین قابل تفسیر نیست. خطای مهلک دیگر مشخصات جوامع پدرسالار را به پای نقص دین و عرفان شماردن است. نه ساحت عرفان و عرفا از خشونت هایی که کاتب برشمرده مبراست و نه اسلام و مسلمانان از ملامت بر سر این یا آن کرده و هنجار عادت شده خویش برکنار ومصون اند اما همه سخن این است که اگر ملامتی هست و گناهی منحصر به اسلام و عرفان نیست.
این بی انصافی و کژبینی است که در عالم پدرسالاران که در آن ترک و تاجیک و ایرانی و رومی و مغول و چینی و البته ژرمن و آنگلوساکسون همه بر یک نهج می رفته اند تنها اسلام و عرفان را نشان بگیریم. خشونت خشونت است و شرقی و غربی و دینی و غیر دینی و مدرن و غیر مدرن و عرفانی و ماتریالیستی ندارد. جنایت هایی که استالین کرده است همانقدر جنایت است که آنچه استعمارگران اروپایی با بومیان آفریقا و آسیا کرده اند. نمی توان یکطرفه به قاضی رفت و اسلام و عرفان را به دادگاه برد و باقی را صلاحکار وانمود. از این سو همه عیب دید و از آنسو همه حسن.
کار ما شناخت واقعیت است و در آن به هیچ کس از مدرن و غیر مدرن البته بدهکار نیستیم. مرد پژوهنده را کار با نمونه و آزمون است و تحلیل. جای هر واقعه را باید شناخت و آن را در جای خویش نشاند. اما ندیدن امر عام و حکم کردن بر اساس اشتباه گرفتن خاص و عام هیچ با پژوهش راست نمی آید و جز رهزنی نخواهد کرد. خشونت امری عام و جهانی است و خاص اسلام و یهود یا عرفان و اندیشه و رفتار دینی نیست. اگر در چاره گری خشونت دینی اندیشه می کنیم نمی توانیم از خشونت جهانی و دلایل آن غفلت کنیم.
فقها بر خلاف شرع
کاتب کتابچه به گونه ای از تسلط فقیهان حرف می زند که آدم فکر می کند این فقیهان اند که تاروپود زندگی اجتماعی ما را بافته اند و ما در توری از فقه و توصیه های فقها زندگی می کنیم و ازآن راه برونشدی نیست جز شورش بر سازندگان این دام. اما من ماجرا را طور دیگری می بینم. فقها چنان اقتداری را که در دوره معینی از تاریخ یک کشور معین مثل ایران بدست آورده اند پیش تر جز در برهک ها و شهرک هایی در جامه محتسب و امام شهر و قاضی القضات نظامی سیاسی اینجا و آنجا نداشته اند. حتی وقتی هم که اقتدار داشته اند از پشتوانه سیاسی خلیفه ای شاهی وزیری برخوردار بوده اند.
اقتدار اصلی تا آنجا که من می توانم بفهمم با عرف اجتماعی است که فقیه هم معمولا آن را امضا کرده یا انحراف آن را از شریعت نادیده گرفته است. فقیهان دوره غزنوی ایاز محمود را می دیدند و دم بر نمی آوردند و فقیهان عصر قجری ملیجک را. حتی در دوره کشف حجاب رضاشاهی هم بسیاری از فقها ساکت ماندند. در همین امروز ایران هم که از قضا آن اقتدار فقیهانی ظاهرا در اوج است مردمان در خلوت راه خود می روند و همان فقیهان یا فرزندان و خویشان ایشان هم در خلوت از قانون های عرف اجتماعی و تربیت روزگار و پسند عمومی پیروی می کنند.
نمونه عالی سازگاری فقها با عرف همان توضیح المسائل هاست. این کتاب ها آینه جامعه ای است که فقه در آن به تمشیت امور می پردازد. از این رو حتی انحراف جنسی مانند وطی حیوانات هم درآن جای خود را دارد. کلاه شرعی هایی که فقها برای تبرئه کردن اعمال شبهه ناک مومنان ساخته اند هم نمونه دیگر این سازگاری هاست. واقعیت آن است که هیچ فقیهی نمی تواند در برابر عرف بایستد گرچه آن عرف حتی از نص کتاب هم انحراف یافته باشد چه رسد به سنت و احادیث. مثال عمومی آن شیر دادن کودک است که عرف مادران امروز یا ندادن شیر است تا زیبایی اندام حفظ شود یا کوتاه کردن دوره شیردهی است یا استفاده از مواد جانشین است مثل شیر خشک. حال آنکه نص اصولا دو سال را مقرر می دارد. در عوالم حرام و حلال های سفت و سخت هم دیدیم که فقیهان چگونه با مساله ربا کنار آمدند چون بانک اسلامی هم بدون آن امورش نمی گشت. حتی در بحث زنان هم آنها ناچار به اختلاط زن و مرد در کار و دانشگاه تن دادند. در مسائل سیاسی هم که بحث تشخیص مصلحت اصولا مانعی بر سر راه حکومت فقها برای خلاف شرع رفتار کردن نمی شناسد. بنابرین وقتی صحبت از اقتدار فقیهان می شود باید بپرسیم کدام اقتدار؟ آیا فقیه واقعا آن اقتداری را که ما تصور می کنیم داراست یا ماجرا چیز دیگری است.
عیب نظریه های کلی آن است که وقتی آنها را به قید زمان و مکان می سنجی چیزی از آن باقی نمی ماند. کاتب ما طوری سخن می گوید که اگر تسلط فقها برداشته شود همه کاری مجاز می شود و خاصه آزادی تن رواج می یابد. اما در همین جامعه ۴۰ هزار نفری ایرانیان انگلیس که فقیهی بر آن اعمال اقتدار نمی کند و جامعه هم جامعه ای مدرن و لیبرال است چند زن از آن آزادی تن که او از زنان انتظار می برد بهره می برند؟ اینجا فقه و اقتدار فقیه مانع است یا باز همان عرف های خانواده و جامعه ایرانی؟
مکر زنان عظیم است
اینهمه گفتم و هنوز گویا به مدعای اصلی بحث که زن است در فرهنگ ما نرسیده ام. این ازآن است که در فهم زن و موقع او همه آنچه گفتم و در چگونگی آن با کاتب کتابچه درآویختم سهمی دارد. پیش از واکاوی همه این آمیختگی ها نمی توان چراغی افروخت که به این بحث روشنی افکند. اما پایان کلام را که سخت دراز شد تنها اشاره می کنم که آنچه او از آغاز و انگیزه هزار و یکشب نقل می کند یعنی داستان شهرباز و شاه زمان براستی خود حکایتی است از آزادی زن در تن خواهی اگر آن را با این پرسش بخوانیم که عیش و خوشگذرانی زنان کهن چگونه بوده است. او می گوید که آن زنان کشته و طعمه سگان شدند من می گویم بسیاری از آنها هم با درک همه خطرها در جامعه مردسالار باز کار خود کردند و کس ندانست. زنان در جامعه ای که با آنها سر ستیز داشت نمردند و چون انسان زندگی کردند اما سالها زندگی مخفی آنها را حیله گر و مکر ایشان را به گفته قرآن عظیم ساخت. این مکر پوشش حیات جنسی آنها بود. چیزی که نوعی ازآن را در جامعه امروز ایران می بینیم. جامعه ای که از این نگاه بسیار خلق و خوی زنانه یافته است. این سخن البته بحث دراز دیگری است.

نظرات

نظر